چند لحظه صبر كنيد ...

چند لحظه صبر كنيد ...
اين کالا به سبد خريد شما اضافه شد
اين کالا را قبلا به سبد خريد خود اضافه کرده ايد
کالا مورد نظر از سبد خريد شما حذف شد
{ STORE_ERROR }
حذف شود؟
« فروشگاه اینترنتی دفتر نشر فرهنگ اسلامی: ارسال رایگان کتاب به سرتاسر نقاط ایران با خرید آنلاین »
فرم عضویت در نشریه

دسته بندی

  • ریچل: دختری بزرگتر از تمام مردان آمریکا

  • تعداد بازدید : ۶۴
    تاریخ ثبت : 26 آبان 1395

ریچل: دختری بزرگتر از تمام مردان آمریکا

ریچل: دختری بزرگتر از تمام مردان آمریکا


ریچل

دختری بزرگ‌تـر از

تمام مـردان آمریکا

 

 شکی نیست که فطرت الهی یکی از مهم‌ترین ودیعه‌های الهی نزد انسان است که به افراد قدرت تشخیص می‌بخشد و اگر کسی برپایه این فطرت عمل کند، نزد خداوند متعال دارای ارزش و جایگاه است. در عرصه‌های اجتماعی و سیاسی افرادی وجود دارند که ممکن است به دین حقه اسلام نرسیده‌باشند، ولی کاری انجام داده‌اند که بزرگ است و دست‌کمی از ایمان به خاتم ادیان ندارد. گاه عمل به فطرت الهی با عمل به عقل سلیم ـ که دین واقعی را پیدا می‌کند ـ برابری می‌کند و حق هم همین است؛ چرا که فطرت و عقل هر دو مخلوق خداوند متعال و ابزاری برای کشف حقیقت‌اند.

انسان‌دوستی و آزادمنشی مقوله‌های ارزشمندی هستند که هیچ‌گاه در حصار تنگ جغرافیا گرفتار نیامده، از همه مرزهای قوی و ملی عبور کرده و همه قالب‌ها را درهم‌ شکسته، به انسان تعالی و عظمت بخشیده‌اند. به همین خاطر است که آزادی‌خواهان تاریخ همواره در تقابل حق و باطل، مظلوم و ظالم، خیر و شر، فارغ از هرگونه محدودیت‌های جغرافیایی و نژادی و دینی، با عزمی استوار و تأثیر ماندگار خود بر بشریت، شجاعانه در جبهه حق کنار ملت مظلوم فلسطین حضور یافته و با نثار جان خود، باطل و ظالم را به سخره گرفته‌اند.

آنچه در پیش رو دارید، مجموعه‌ای است از زندگی‌نامه انسان‌هایی شایسته که در سایه تلاش‌ها و مجاهدت‌های خستگی‌ناپذیرشان ستاره‌های درخشانی شدند برای راهبری بشریت به سوی آزادگی و مبارزه با ظلم و ستم و اشغال؛ آزادمردان و آزادزنانی که به ندای وجدان پاسخ داده، آزادگی و انسان‌دوستی را به‌درستی سرمایه حیات خویش قرار داده، جان و جوانی خود را فدای اهداف والای انسانی خویش کرده‌اند. آنان انسان‌هایی آزاد بودند که شاید مصداق راستین کلام سیدالشهدا(ع) باشندکه فرمود: «اگر دین ندارید، آزاده باشید!»

 

1. ریچل کوری

ریچل کوری در سال 1979م. در شهر المپیا در ایالت واشنگتن آمریکا به دنیا آمد. او از دوران نوجوانی به صورت داوطلبانه در سازمان‌هایی که به امور انسان‌دوستانه اشتغال داشتند، عضویت داشت و قبل از سفر به فلسطین به عضویت جنبش همبستگی جهانی (ISM) درآمد. این جنبش در ماه اوت سال 2001م. توسط گروه کوچکی از فعالان صلح فلسطینی آغاز به کار کرد تا از مقاومت مردمی فلسطین پشتیبانی کرده و آن را تقویت کند و تاکنون از ده‌ها تجمع و تظاهرات ضداسرائیلی در ده‌ها شهر و روستای فلسطینی پشتیبانی کرده‌است. این تجمع‌های صلح‌آمیز در مواردی موفق بوده‌اند و حتی باعث تغییر مسیر دیوار حائل و توقف ساخت آن نیز شده‌اند. کانون فعالیت آن‌ها کرانه باختری و نوار غزه بوده‌است و به گفته خودشان، از هیچ کشور یا دولتی کمک مالی دریافت نمی‌کنند. ریچل پس از عضویت در این جنبش، برای اجرای یک برنامه مطالعاتی مستقل با هدف اعلام خواهرخواندگی بین دو شهر رفح و المپیا و پی‌گیری عواقب نابودی 25 گلخانه در رفح، تصمیم گرفت به فلسطین سفر کند.

سفر کوری به غزه مصادف با اوج انتفاضه دوم مردم فلسطین بود. او در فوریه 2003م. در تظاهراتی علیه حمله نظامی آمریکا به عراق شرکت کرد و تصاویری از وی در حال آتش زدن یک نقاشی از پرچم آمریکا مقابل دیدگان کودکان فلسطینی گرفته شد که سروصدای زیادی ایجاد کرد.

در فیلم مستند «وجدان آمریکایی» ساخته یحیی برکات، قسمتی از فعالیت‌های ریچل و همکارانش و همچنین وقوع حادثه‌ای که برای ریچل رخ داد، به تصویر کشیده شده است. در صحنه‌ای از فیلم می‌بینیم ریچل به همراه دوستانش از روی پشت‌بام یک خانه سعی دارند نظامیان صهیونیست را که برای تخریب آن محله به آنجا آمده‌اند منصرف کنند. یکی از همکاران ریچل با بلندگو صهیونیست‌ها را این‌چنین مخاطب قرار می‌دهد: «ما نیروهای بین‌الملل و غیرمسلح هستیم. ما ناجی انسانیت هستیم. ما اینجا خواهیم ماند و مقاومت خواهیم کرد. به زنان و کودکان شلیک نکنید. این کار غیرانسانی است. ما آمریکایی هستیم. سفارت آمریکا نمی‌خواهد ما اینجا باشیم، اما ما اینجاییم. دولت ما نمی‌خواهد ما اینجا باشیم، اما ما اهمیت نمی‌دهیم. رسانه‌های بین‌المللی به اینجا اهمیت نمی‌دهند، اما ما اینجا هستیم.»

ریچل هم کنار دوستانش ایستاده و تلاش می‌کند با اشاره دست، چیزهایی را به نظامیان صهیونیست بفهماند. بعد از آن، ریچل رو به دوربین صحبت می‌کند: «الآن نزدیک یک ماه و نیم است که ما اینجاییم. مسلماً این سخت‌ترین شرایطی است که تابه‌حال با آن روبه‌و شده‌ام. از وقتی به اینجا آمدم، شاهد شلیک به بچه‌ها و کشته شدن آن‌ها بودم و احساس می‌کنم چیزی که اینجا شاهد هستم خیلی سازمان‌یافته است؛ تلاش برای از بین بردن توانایی مردم برای بقا! این مسئله شدیداً هراس‌انگیز است. گاهی طول می‌کشد تا بفهمیم چه اتفاقی در اینجا می‌افتد؛ چون فکر می‌کنم مردم اینجا هرچیز زندگی‌شان را که بتوانند، حفظ می‌کنند و با همه اتفاقات ناگواری که اینجا می‌افتد، مردم سعی می‌کنند خوشحال باشند. بنابراین، بعضی وقت‌ها طول میکشد تا ذهن همه واقعیت‌هایی که اینجا در حال وقوع هست را بپذیرد.

گاهی اوقات من شام را با مردم اینجا می‌خورم و بعد یادم می‌آید که اینجا با ماشین‌های نظامی عظیمی محاصره شده‌اند که سعی در کشتن آدم‌هایی دارند که من در حال شام خوردن با آن‌ها هستم؛ کسانی که نسبت به من بخشنده و مهربان هستند و جان بچه‌های آن‌ها در خطر است و در شرایطی هستند که هیچ بچه‌ای نباید مجبور به زندگی در آن شرایط باشد. بنابراین، من واقعاً احساس ترس شدیدی از این شرایط دارم.»

اما چه اتفاقی برای ریچل 23 ساله افتاد؛ دختر جوانی که بهترین روزهای جوانی‌اش را می‌توانست با تفریح و شادی سپری کند، اما به جای سفر و خوش‌گذرانی، به جایی آمد که مسلماً بسیار ناامن بود. جوزف اسمیت ـ همکار و دوست ریچل در جنبش همبستگی ـ از نزدیک شاهد فاجعه‌ای بود که برای این دختر اتفاق افتاد. او این اتفاق دردناک را چنین توصیف می‌کند: «روز یکشنبه 16 مارس ۲۰۰۳م. از ساعت 11 تا 13، ما به دو گروه در غزه تقسیم شده بودیم. گروهی را که سپر انسانی برای محافظت از کارگران چاه آب بودند، به تل‌‌سلطان فرستاده بودیم و گروه دوم نیز مراقبت از کارگران برق محله ‌‌السلام را بر عهده داشتند. این دو منطقه به دلیل نزدیکی به مرز، از هیچ امنیتی برخوردار نیست؛ زیرا تانک‌‌های گشتی اسرائیل به‌‌محض رؤیت فلسطینی‌‌ها، حتی کارگران غیرنظامی و کودکان در حال بازی را به گلوله می‌‌بندند.

از ساعت 13 تا 13:30، هم‌قطارانم در محله ‌‌السلام متوجه عبور دو بولدوزر و یک تانک ارتش اسرائیل از مرز و تعرض به منطقه غیرنظامی فلسطین شدند. آنان به سمت مزارع و بناهای آسیب‌‌‌‌دیده رفتند و شروع به تخریب آن‌ها کردند. خانه‌‌های نزدیک مرز به‌‌شدت در معرض تهدید و خطر بودند. بنابراین، سه تن از اعضای جنبش روی بام خانه‌ای ایستادند و دوستان دیگرشان را فراخواندند. از ساعت 13:30 تا 14، من و یکی از آنان به سمت خانه دویدیم. بولدوزرها از پیش‌روی به سوی خانه‌ای که بر بامش ایستاده بودیم دست کشیدند. برای اختلال در عملیات بولدوزرها به‌‌آرامی به سویشان رفتیم و در میدان دیدشان نشستیم. بعد روی بام خانه نیمه‌‌‌مخروبه‌‌ای که در معرض تهدید بود، ایستادیم. بولدوزر قصد تخریب خانه نیمه ‌‌مخروبه را داشت. دوست اسکاتلندی‌‌ام کنار خانه جست‌وخیز می‌‌کرد تا مانع تخریب آنجا شود. ریچل و دو هم‌قطار دیگرمان که در کنار چاه آب مراقبت می‌‌کردند، با یک پلاکارد و بلندگو به ما پیوستند. ریچل و آن دوست اسکاتلندی کت‌‌های نارنجی رنگ براق راه‌راه به تن داشتند. بولدوزر تقلا می‌‌کرد تا خانه‌ای نیمه مخروبه را فرو بریزد و ما هم‌چنان سد راهش بودیم.

ناگهان یک ستون بتونی کنار دوست اسکاتلندی‌‌مان فرو ریخت که خوش‌بختانه آسیبی به او نرسید. از ترس آنکه مبادا اسرائیلی‌‌ها دو خانه پشت این بنای نیمه‌‌مخروبه را هدف بگیرند، یک نفر را روی بام خانه‌‌ها مستقر کردم و خود نیز بر بام نزدیک‌ترین خانه ایستادم. بولدوزر دیگر می‌‌خواست گیاهان مزرعه‌‌ها را نابود کند که ریچل و دو نفر دیگر سد راهش شدند. راننده برای ترساندن او و همراهانش به پیش‌روی ادامه داد و حتی شروع به شکافتن زمین کرد، اما خوش‌بختانه در نزدیکی آن‌ها ترمز کرد و آن‌ها آسیبی ندیدند. بعد از ده دقیقه، بولدوزرها به سمت مرز عقب نشستند و کنار تانک‌‌های اسرائیلی رو به خانه‌‌ها موضع گرفتند. من روی بام ایستاده بودم. بقیه هم‌قطارانم در حالی که پلاکارد جنبش همبستگی بین‌‌المللی را بالای سر داشتند، در مقابل تجهیزات ارتش جمع شدند و ریچل با بلندگو با آن‌ها شروع به صحبت کرد.

از دهان سربازان داخل تانک، حرف‌‌های رکیک بیرون می‌‌آمد و از ما می‌‌خواستند که برویم رد کارمان. چند تیر هشدار به زمین شلیک کردند و گاز اشک‌آور انداختند که با وزش باد به سمت شرق پراکنده شد. از رویارویی ما با بولدوزر‌‌‌‌ها چند دقیقه‌‌ای می‌‌گذشت که ناگهان تغییر مسیر داده‌‌، به سمت شرق راندند. پنج نفر از هم‌قطاران ما به تعقیب بولدوزر پرداختند. من و یکی دیگر از بام خانه پایین آمدیم. ریچل همچنان داشت با بلندگو با سربازان صحبت می‌‌کرد. سربازان قصد داشتند او را به تانک نزدیک کنند، ولی ریچل به علت رفتار بی‌‌نزاکت و تهاجمی آن‌ها، امتناع کرد. ساعت 15 تا 16، از دور دیدیم بولدوزرها دوباره به خاک فلسطین تعرض کرده‌اند و شش تن از دوستان ما سعی می‌‌کنند جلوی آن‌ها را بگیرند. بنابر‌‌این، تانک را به حال خود گذاشتیم و به دوستان پیوستیم. در این گیرودار، یک همکار آمریکایی به نام ویل به کپه‌‌ای از سیم خاردار کوبیده شد. شانس آورد که بولدوزر ترمز کرد و به موقع عقب کشید. لباسش به سیم‌‌خاردار گیر کرده بود که به کمک ما خلاص شد. تانک به نزدیکی ما آمد. سربازی سرش را از برجک آن بیرون آورد؛ چشمانش ناگهان گرد شد؛ گویی انتظار نداشت ویل را زنده ببیند!

از ساعت 16 تا 16:45، روی ساختمان‌های مخروبه رفتیم تا نگذاریم بولدوزرها به زمین‌‌های فلسطینی‌ها آسیب برسانند. رانندگان بولدوزر‌‌ها فحش می‌‌دادند، می‌‌خندیدند و شکلک درمی‌آوردند. از ساعت 16:45 تا 17، بولدوزری سمت خانه یکی از اهالی رفح آمد. او پزشکی بود که ریچل و سایر دوستان ما اغلب در خانه او اقامت می‌‌کردند. از روی بلندی به‌خوبی می‌‌توانستیم اطرفمان را ببینیم. ریچل کت نارنجی براقی به تن داشت و در فاصله حدود 15 متری بولدوزر روی زمین نشسته بود. در این هنگام، مثل بقیه بچه‌ها، که توانسته بودند بولدوزرها را به عقب‌نشینی وادار کنند، شروع به جنب‌وجوش و فریاد کرد. بولدوزر همچنان جلو می‌‌آمد و در نزدیکی ریچل خاک را زیر و رو می‌‌کرد. تلی از خاک شکل گرفت که با بیل بولدوزر کنده شده بود. اگر همانجا ترمز کرده بو،د شاید در نهایت پاهایش می‌‌شکست. اما بولدوزر با پیشروی خود، ریچل را به زیر کشید. به طرف بولدوزر دویدیم. داد و فریاد راه انداختیم. یکی از دوستان با بلندگو فریاد می‌‌کشید، اما راننده هم‌چنان بی‌‌اعتنا به داد و فریاد ما، به پیش راند و ریچل را کاملاً زیر گرفت. سپس بدون آنکه بیل را بلند کند، دنده عقب گرفت و همین‌‌طور که به خط مرزی باز می‌‌گشت، ریچل را روی زمین خرد و خمیر کرد. چند نفر به طرف ریچل دویدند و بی‌‌درنگ کمک‌‌های اولیه را شروع کردند.

بدنش آش و لاش، صورتش پاره‌پاره و خونین و پوستش کبود شده بود؛ با صدای ضعیف و حلقومی گفت: «کمرم شکست!» او را به پهلو خواباندیم تا در صورت استفراغ یا خونریزی، خفه نشود. علائم خونریزی مغزی را تشخیص دادیم. بولدوزری كه در فاصله 30 متری ما کار می‌‌کرد، دست از کار کشید و به سمت مرز عقب نشست و در نزدیکی بولدوزر قاتل توقف کرد. یک تانک به ما نزدیک شد تا اوضاع را بررسی کند، نعره‌‌زنان گفتیم بولدوزر از روی دوستم عبور کرده و او دارد می‌‌میرد، اما دریغ از کلامی که از دهان سربازان بیرون بیاید! نه کمک کردند و نه سؤالی پرسیدند. با بی‌سیم پیام‌‌هایی رد و بدل کردند و بدون عقب‌‌نشینی، میان دو بولدوزر توقف کردند. یکی از دوستانم به خانه دکتر دوید تا او را برای کمک بر بالین ریچل بیاورد و آمبولانس خبر کند. ما با تلفن‌های همراه خود نمی‌‌توانستیم شماره اورژانس را بگیریم. به سربازان اطلاع دادیم آمبولانس فلسطینی در راه است تا به سویش تیراندازی نکنند. در ساعت 17 تا 17:30، آمبولانس رسید. امدادگران با به خطر انداختن جانشان از آمبولانس بیرون آمدند و برای انتقال ریچل دوان‌دوان به نوار مرزی رفتند. ما نیز همچون سپر انسانی نگذاشتیم تیراندازان تانک به امدادگران آسیب برسانند ـ قبلاً بارها مرتکب این عمل شده بودند.

ریچل را به آمبولانس رساندند. از بولدوزر‌‌ها عکس گرفتیم، اما تصویربرداری از راننده به خاطر شیشه‌‌های دودی اتاقک بولدوزر ممکن نشد. چشمانش باز بود و هنوز نفس می‌‌کشید! اما آثار درد شدید از سیمایش پیدا بود. در ساعت 17:20 جسد ریچل را که رویش ملافه سفیدی بود از اورژانس خارج کردند! حیرت‌‌زده و مبهوت به دیوار تکیه دادم و ناگهان مانند دیگران بغضم ترکید و شروع به گریه کردم.

محمد به یکی از شبکه‌‌‌‌‌‌های تلویزیونی بین‌‌المللی این حادثه دلخراش را خبر داد. من و ریچل در یک کالج تحصیل می‌‌کردیم، اما آشنایی ما دورادور بود. روزی که به من ایمیل ارسال کرد و گفت که قصد دارد به رفح بیاید، بسیار خوشحال شدم. ملحق شدن عضوی جدید برای مدتی طولانی به ما ـ بخصوص شخصیتی متعهد و ایثارگر چون ریچل ـ تصادفی هیجان‌‌انگیز و غیرقابل تصور بود.»

مادر ریچل در مورد شخصیت دخترش چنین می‌گوید: «در زندگی ریچل نشانه‌هایی وجود داشت؛ چیزهایی که همیشه فکر می‌کردم انجام خواهد داد. یکی نوشتن بود و نگاه عمیقش. واقعاً فکر می‌کنم او موهبت داشتن نگاهی ریزبینانه و مشاهده اتفاقاتی که برای اطرافیانش می‌افتاد را داشت؛ همچنین موهبت ایجاد روابط محکم با دیگران. وقتی کلاس پنجم بود لیست بلند بالایی از آرزوهاش نوشته بود که شامل بازیگر شدن، شاعر شدن، مادر شدن و خیلی چیزهای دیگر بود. یادم هست که فعال صلح شدن هم در لیست آرزوهای او بود آن هم زمانی‌که فقط 10 سال داشت...»

در سال 2005م. خانواده کوری علیه دولت اسرائیل شکایتی را به دادگاه ارائه دادند. آن‌ها از اسرائیل به خاطر عدم انجام یک تحقیق کامل و معتبر در مورد اینکه چه کسی مسئول مرگ دخترشان است، شکایت کردند. استدلال آن‌ها این بود که دخترشان یا به‌عمد به قتل رسیده یا سربازان اسرائیلی در این حادثه به‌شدت قصور کرده‌اند. آن‌ها حتی پیشنهاد کردند که دولت اسرائیل به صورت نمادین، یک دلار جریمه شود تا ثابت کنند که آن‌ها تنها به دنبال اجرای عدالت در مورد دخترشان هستند و می‌خواهند از آرمان فلسطین که دخترشان از آن دفاع می‌کرد، حمایت کنند. در ماه آگوست سال 2012م. دادگاه اسرائیلی اتهامات آن‌ها را رد و به نتایج تحقیقات نظامی خود اسرائیل در سال 2003م. اکتفا کرد و دولت اسرائیل را در مرگ کوری بی‌گناه شناخت؛ با این استدلال که مرگ ریچل تنها یک حادثه بوده؛ چرا که راننده بولدوزر نمی‌توانست او را ببیند؛ در حالی که همه شاهدان عینی متفق‌القول‌اند که ریچل قبل از مرگ مستقیماً به صورت راننده بولدوزر نگاه می‌کر.د با همه این اوصاف، راننده بلدوزر اذعان کرد: وقتی دستوری برای توقف دریافت نکردید و سربازی بیش نیستید، باید به کار خود ادامه دهید...»

مادر ریچل اظهار داشت: «ابتدا برای ما خیلی ناراحت‌کننده بود؛ چون داستان را طور دیگری شنیده بودیم. با شاهدان عینی واقعه صحبت کرده بودیم که می‌گفتند بولدوزر از روی ریچل رد شده و دوباره برگشته و او را زیر گرفته؛ در حالی‌که در اولین گزارشی که از رژیم اشغالگر اسرائیل به دست ما رسید، آمده که بولدوزر حتی ریچل را لمس نکرده.» پدر ریچل در رابطه با گزارش‌های نادرست رژیم اشغالگر گفت: «اگر اسرائیل به آنچه که در گزارش‌های خود ذکر کرده ایمان دارد، باید قدردان حامیان خود ـ به‌ویژه دولت حاکم بر آمریکا ـ باشد؛ چرا که آن‌ها بررسی‌ها را مطابق با میل خود پیش بردند و در نتیجه اسرائیلی‌ها بی‌گناه قلمداد شدند.» پدر ریچل در حالی‌که سعی داشت احساسات خود را کنترل کند، همراه با بغض اضافه کرد: «وقتی به کارهایی که ریچل و داوطلبان دیگر انجام می‌دادند نگاه می‌کنم، در شرایطی که من نام آن را وضعیت جنگی می‌گذارم، در میان این همه خطر، تا ژانویه امسال می‌گفتم کسی را با شهامت کافی نمی‌شناسم که بخواهد هر روز مقابل صهیونیست‌ها برود و در محکومیت آن‌ها فریاد بزند؛ در حالی که این شخص کسی نبود جز دختر خودم!»

یکی دیگر از دوستان ریچل اظهار کرد: «واقعاً وحشتناک است که مالیاتی که من، خانوادم و دوستانم می‌پردازیم، صرف کشتن بهترین دوستم شده! دولت آمریکا بزرگ‌ترین حامی اسرائیل است، اما شما باور نمی‌کنید که این صهیونیست‌ها هیچ احترامی برای شهروندان آمریکایی قائل نیستند. چند وقت پیش آن‌ها به خانه من حمله کردند در را شکستند و وقتی من اعتراض کردم و پاسپورت آمریکایی‌ام را به آن‌ها نشان دادم، مرا هل دادند و به من گفتند: «خفه شو.» به من حرف‌های رکیک زدند، خانه‌ام را به هم ریختند و روی وسایل‌ام ادرار کردند؛ فقط به این خاطر که من یک فعال صلح‌ام و برای حمایت از فلسطینی‌ها به اینجا آمدم.

ریچل حدود یک ماه پیش از شهادتش، در تظاهرات عمومی کودکان فلسطینی در رفح ضد تجاوزات وحشیانه صهیونیست‌ها بر ملت بی‌دفاع فلسطین شرکت کرد و در این تظاهرات، پرچم آمریکا و رژیم صهیونیستی را به آتش کشید. او در آن تظاهرات گفت: «به خاطر این در فعالیت‌های کودکان شرکت می‌کنم که آنان در شرایط بسیار سخت و زیر باران گلوله‌ها و بمب‌ها زندگی می‌کنند؛ منازل اطراف‌شان ویران می‌شود و آب آلوده می‌نوشند. من هر کاری که از دستم برآید برای این کودکان مظلوم انجام خواهم داد.» او همچنین در دادگاهی که در آن جرج بوش و آریل شارون به شکل نمادین از طرف کودکان فلسطینی محاکمه شدند، رئیس‌جمهور کشورش را یکی از جنایت‌کاران جنگی قلمداد کرد و خواستار تحویل وی به دادگاه بین‌المللی جنایت‌کاران جنگی شد.

هفت هفته اقامت او در رفح تأثیر شگرفی بر مردم این سرزمین برجا گذاشت. مادر ریچل از قول او می‌گوید: «وقتی عملیات تخریب خانه‌ها شروع می‌شود، سعی می‌کنم باید بچه‌ها را به جای امنی ببرم تا اتفاقی برای آن‌ها نیفتد. با آن‌ها بازی می‌کنم، برای آن‌ها چای درست می‌کنم و سعی می‌کنم آن‌ها را سرگرم کنم تا شاهد خرابی خانه و محل زندگی خود نباشند.»

او عمیقاً کودکان مظلوم فلسطین را دوست داشت و کودکان رفح نیز از او خاطرات خوشی به یاد دارند. به آنان تنقلات می‌‌داد و گاهی نیز هم‌بازی‌‌شان می‌شد. یکی از هم‌‌بازی‌های کوچک ریچل، پسری هشت‌ساله است. او در مراسم یادبود ریچل به‌آرامی اشک می‌ریخت و رو به والدین دوستش، گفت: «روزی که ریچل را دیدم، به همه هم‌بازی‌هایم گفتم با این دختر بازی نکنید، با او حرف نزنید! او از آمریکا آمده و دشمن ماست، اما با گذشت زمان دیدم ریچل بیش از اینکه آمریکایی باشد، هم‌وطن ما ـ یعنی فلسطینی ـ است. بعد از مدتی، ریچل به نزدیک‌ترین دوستم تبدیل شد.»

عده زیادی برای نمایش عمق اندوه خود، در تشییع جنازه‌‌اش شرکت کردند. فلسطینیان می‌‌گفتند: «ریچل تو خارجی بودی، اما حالا از مایی...» نامزد ریچل، استفان، که همراه او به فلسطین آمده بود، می‌گوید: «مرگ ریچل ضربه بدی به من زد و باعث شد رنج زیادی متحمل شوم. با قتل او احساس کردم دیگر دوست ندارم اینجا بمانم، اما بعد از اینکه به فداکاری او فکر کردم، احساس کردم باید به خاطر او اینجا باشم. رژیم اشغالگر اسرائیل سعی دارد با کشتن ریچل و دیگران ما را مجبور کند که فلسطین را ترک کنیم تا بتوانند به اعمال خشونت‌آمیز خود بدون مزاحمت ادامه دهند... با کشتن ریچل، آن‌ها سعی کردند ما را بترسانند، اما ما شجاعت لازم را برای اینجا ماندن و مقابله کردن با آن‌ها را داریم. حالا همه ما فلسطینی هستیم و سرزمین خودمان را ترک نخواهیم کرد.»

ادوارد پک ـ دیپلمات آمریکایی و منتقد سیاست‌های اسرائیل ـ در رابطه با ریچل چنین می‌گوید: «ریچل به آرزویش رسید، اما این اتفاق برای همیشه مایه ننگ و خجالت اسرائیل خواهد بود. ریچل یک قهرمان است و قهرمان‌ها همیشه مورد احترام و تحسین همه قرار می‌گیرند، اما اسرائیل چه‌طور ادعا می‌کند این اتفاق تصادفی بوده‌است؟ رد شدن یک بولدوزر از روی بدن یک انسان چه‌طور می‌تواند اتفاقی باشد؟!»

در پی مرگ ریچل کوری، رهبران فلسطینی مرگ او را به خانواده‌اش تسلیت گفتند. یکی از آن‌ها گفت: «ریچل دختر شماست، ولی او دختر همه فلسطینی‌ها نیز هست. او اکنون به ما نیز تعلق دارد.» مرگ ریچل کوری شاید معروف‌ترین نمونه از قتل فعالان صلح بین‌المللی باشد که بدون توسل به روش‌های خشونت‌آمیز و سلاح به دفاع از ملت مظلوم فلسطین پرداخته‌اند. کتابی به نام «نام من ریچل است» و نمایش موزیکالی با نام «آسمان‌ها می‌گریند» به یاد ریچل کوری منتشر و ساخته شده‌است.

 

بیـانیه پدر و مادر ریچل پس از قتل وی

ما اكنون در حال سوگواری هستیم و تلاش می‌كنیم جزئیات مربوط به مرگ ریچل در نوار غزه را به دست بیاوریم. ما فرزندمان را طوری پرورش دادیم كه زیبایی‌های جامعه جهانی و خانواده را پاس بدارد و افتخار می‌كنیم كه ریچل توانست براساس باورهایش زندگی كند. او سرشار از عشق و احساس وظیفه نسبت به هم‌نوعانش در همه جای جهان بود و جانش را برای دفاع از آن‌ها كه خود بی‌دفاع هستند، گذاشت. ریچل از نوار غزه برای ما می‌نوشت و ما مایل‌ایم تجارب او را از زبان خودش در رسانه‌ها منتشر كنیم. با سپاس.

یادداشت‌هایی از رفـح (نامه‌های ریچل)

7 فوریه ۲۰۰۳ : سلام به همه خانواده و دوستان. من حدود دو هفته و نیم است که در فلسطین هستم، ولی هنوز واژه‌های زیادی نمی‌یابم تا آنچه را می‌بینم توصیف کنم. برایم بسیار سخت است که وقتی اینجا می‌نشینم تا مطلبی برای آمریکا بنویسم، فکر کنم که در پیرامون‌ام چه می‌گذرد. نمی‌توانم چیزی از خوشی و لذت روی کاغذ بیاورم. گمان نمی‌کنم در اینجا کودکی را پیدا کنم که دیوار خانه‌اش را تانک‌های اسرائیلی نشکافته باشد و برج‌های ارتش اشغالگر همواره آن‌ها را از فاصله نزدیک کنترل نکند.

تصور می‌کنم حتی کودکان اینجا فهمیده‌اند زندگی در همه‌جا به این شکل نیست. دو روز قبل از آنکه به اینجا بیایم، یک کودک هشت ساله توسط یک تانک اسرائیلی کشته شد و تعدادی از بچه‌های اینجا نام او را در گوشم زمزمه می‌کردند: علی. آن‌ها عکس‌های او را که بر روی دیوار نصب شده بود به من نشان می‌دادند. بچه‌ها دوست دارند به من در تمرین یادگیری عربی که در آن مشکل دارم، کمک کنند. آن‌ها از من می‌پرسند: «کیف شارون؟» «کیف بوش؟» (حال شارون چه‌طور است؟ حال بوش چه‌طور است؟) و وقتی من به عربی می‌گفتم: «بوش مجنون... شارون مجنون» (بوش دیوانه است... شارون دیوانه است)، آن‌ها می‌خندیدند. البته این آن چیزی نیست که من کاملاً به آن اعتقاد دارم. امروز سعی کردم به عربی بگویم: «بوش یک وسیله است»، اما فکر نمی‌کنم کاملاً درست ترجمه شده بود. ولی به هرحال اینجا کودکان هشت‌ساله‌ای هستند که درباره کارکرد ساختار قدرت جهانی ـ خیلی بیشتر از آنچه من چند سال پیش یاد گرفته بودم ـ می‌دانند؛ دست‌کم درباره اسرائیل بیشتر از من می‌دانند.

به‌راستی هیچ چیز نمی‌تواند ما را از شرایط واقعی اینجا آگاه کند. درباره این واقعیت فکر می‌کنم که هیچ حجمی از کتاب خواندن، شرکت در کنفرانس‌ها یا دیدن فیلم‌های مستند نمی‌تواند کسی را برای درک واقعیت اینجا آماده کند. حتی بعد از دیدن هم خوب می‌دانی که تجربه‌ات تمام واقعیت نیست. واقعیت این است که وقتی ارتش چاه‌های آب را خراب کرد، من پول داشتم تا آب بخرم و همچنین هر وقت بخواهم می‌توانم اینجا را ترک کنم. هیچ‌یک از اعضای خانواده من در حال رانندگی توسط یک موشک که از بالای برج مراقبت به انتهای خیابان اصلی شهر شلیک شده باشد، هدف قرار نگرفته‌اند و جانشان را از دست نداده‌اند. من یک خانه دارم، اجازه دارم راه بروم و اقیانوس را تماشا کنم و نمی‌توانم تصور کنم که برای ماه‌ها یا سال‌ها بدون حکم بازداشت و محاکمه زندانی باشم. وقتی به مدرسه یا محل کار می‌روم، مطمئن هستم یک سرباز با سلاح سنگین بین «ماد بی» یا «پائین المپیا» در مرکز ایست و بازرسی منتظر نیست که تصمیم بگیرد من سر کار بروم یا نه و اینکه آیا بعد از آنکه رفتم آیا می‌توانم برگردم؟

من برای مدتی کوتاه وارد زندگی این کودکان شده و این‌قدر ناراحت و عصبانی شده‌ام، نمی‌دانم واکنش این کودکان هنگام ورود به دنیای من چه خواهد بود؟ آیا می‌توانند دنیا را از این بابت ببخشند که تمامی سال‌های کودکی‌شان را در برابر خفقان دائمی چهارمین ارتش بزرگ دنیا گذرانده‌اند؛ ارتشی که در صدد اخراج آن‌ها از سرزمینشان است؟...

این چیزهایی است که من درباره این کودکان از خود می‌پرسم. من اکنون در رفح هستم، شهری که از حدود 140هزار نفر جمعیت آن، تقریبا 60 درصد آواره هستند و بسیاری از آن‌ها دو یا سه بار از خانه‌شان رانده شده‌اند...

مردم اینجا رسانه‌ها را می‌بینند و امروز دوباره به من گفتند که یک اعتراض گسترده در آمریکا صورت گرفته و همچنین مشکلاتی برای دولت انگلیس به وجود آمده‌است. بنابراین از شما ممنونم که به من اجازه دادید تا متفاوت از پولیانا به مردم اینجا بگویم که بسیاری از مردم آمریکا از سیاست‌های دولت خود حمایت نمی‌کنند (پولیانا تجسم دختر خوش‌بختی است که در پس دیدگاه خوش‌بینانه آمریکایی‌ها جا دارد.)

 

20 فوریه ۲۰۰۳ : مامان! امروز ارتش اسرائیل در جاده غزه، چندین خندق کند و دو پست اصلی بازرسی که در این جاده بود بسته شده‌است. معنی‌اش اینست که دانش‌جویان فلسطینی که می‌خواستند در ترم جدید دانشگاه ثبت‌نام کنند، دیگر نمی‌توانند به آن طرف بروند، مردم نمی‌توانند سر کارشان بروند، و آن‌ها که در آن طرف بودند، گیر افتاده‌اند و نمی‌توانند به خانه‌هایشان برگردند. گروه‌های داوطلب بین‌المللی هم که در کرانه غربی رود اردن هستند، نمی‌توانند به دیدارهایشان ادامه بدهند. ما می‌توانیم به آن طرف برویم؛ به شرط اینکه از «سفید» بودن‌مان به عنوان یک امتیاز استفاده کنیم! البته ممکن هم هست که در هرحال دستگیر و از اینجا اخراج شویم. هیچ‌یک از افراد گروه حاضر نیست دست به چنین ریسکی بزند.

نوار غزه حالا به سه قسمت تقسیم شده‌است و صحبت از «اشغال مجدد غزه» می‌شود، اما فکر نمی‌کنم این عملی شود. به نظر من، چنین کاری از جانب اسرائیل، از نظر جغرافیای سیاسی بسیار احمقانه است. بیشترین احتمال، به نظرم، افزایش شبیخون‌های ریز و درشت است؛ البته دور از چشم تیزبین جهانیان و خشم و نفرت آن‌ها و احتمالاً تحت پوشش طرح معروف «جابه‌جایی جمعیت». اشغال مجدد غزه، با اعتراضات و خشم و نفرت روبه‌رو می‌شود؛ به‌مراتب بیشتر از کشتارهایی که به دستور شارون در طول مذاکرات صلح صورت گرفت. طرح شارون برای غصب زمین‌ها و ایجاد مستعمره‌های تازه [شهرک‌هایی که اسرائیل در خاک فلسطین و با غصب زمین‌های فلسطینی‌ها می‌سازد و مهاجران یهودی را در آن سکنا می‌دهد] در همه‌جا در حال اجراست و آرام آرام ولی مطمئن، تمام امکانات خودمختاری فلسطینی‌ها را از بین می‌برد.

 من فعلاً در رفح می‌مانم و خیال ندارم به طرف شمال بروم. نسبتاً احساس امنیت می‌کنم و بیشترین احتمال در صورت یک حمله و شبیخون بزرگ، دستگیری است.

می‌دانی؟ حالا من با تعداد زیادی فلسطینی آشنا هستم که با مهربانی بسیار از من مراقبت می‌کنند. من یک سرماخوردگی کوچک پیدا کرده بودم و آن‌ها با دادن آب لیمو به مداوای من کمک کردند. زنی که کلید خوابگاه ما را در اختیار دارد، همیشه از من احوال تو را می‌رسد. او یک کلمه انگلیسی نمی‌د‌اند، ولی همیشه حال تو را می‌پرسد و می‌خواهد مطمئن باشد که من به تو تلفن می‌کنم. با بوسه برای تو، بابا، سارا، کریس و همه.

 

۲۷ فوریه ۲۰۰۳ : دوست‌ات دارم. دلم واقعاً برایت تنگ شده. شب‌ها کابوس‌های وحشتناکی می‌بینم. تانک‌ها و بولدوزرها را می‌بینم که دور خانه را گرفته‌اند و من و تو هم داخل خانه هستیم. گاه، آدرنالین نقش بی‌حس‌کننده بازی می‌کند.

در چند هفته اخیر، غروب‌ها یا در طول شب اوضاع را ذهنم مرور می‌کنم. من واقعاً برای این مردم نگران‌ام. دیروز، پدری دست دو بچه‌اش را گرفته بود و در تیررس تانک‌ها، تفنگچی‌ها، بولدوزرها و جیپ‌های ارتشی می‌گشت و می‌خواست آن‌ها را از آنجا دور کند؛ چون فکر می‌کرد خانه‌اش را با دینامیت منفجر می‌کنند. من و جنی همراه چند زن و دو بچه کوچک داخل خانه ماندیم. در واقع، این ما بودیم که به خاطر یک اشتباه در ترجمه، این گمان را برای او ایجاد کرده بودیم که خانه‌اش منفجر خواهد شد. در حقیقت، سربازان اسرائیلی می‌خواستند یک تله انفجاری را از راه دور منفجر کنند؛ تله‌ای که احتمالاً مبارزان فلسطینی قبلاً کار گذاشته بودند. در همین‌جا بود که روز یکشنبه، حدود ۱۵۰ مرد فلسطینی را در یک جا جمع کرده بودند و در حالی که تفنگ‌های سربازان اسرائیلی بالای سرشان آماده شلیک بود، تانک‌ها و بولدوزرها ۲۵ گلخانه و مخزن پرورش گل را خراب کردند؛ یعنی جایی را که ممر معاش ۳۰۰ نفر بود. تله درست روبه‌روی گلخانه‌ها قرار داشت؛ درست در نقطه‌ای که تانک‌ها از آنجا وارد می‌شدند.

من از دیدن آن مرد که فکر می‌کرد اگر با دو بچه‌اش از خانه خارج شود و آن‌طور در تیررس تانک‌ها بچرخد بیشتر در امان است، وحشت کرده بودم. من واقعاً می‌ترسیدم که آن‌ها کشته شوند و برای همین سعی کردم خودم را بین آن‌ها و تانک حائل کنم. این مسائل هر روز پیش می‌آید، اما دیدن آن پدر که با دو بچه کوچکش در بیرون سرگردان بود و بی‌نهایت غمگین به نظر می‌رسید، برایم لحظه بخصوصی را ساخت؛ شاید برای اینکه می‌دانستم که اشتباه ما در ترجمه بوده که باعث شده او از خانه‌اش بیرون برود.

من خیلی روی حرف‌هایی که تو در تلفن گفتی، درباره اینکه خشونت‌های فلسطینی‌ها کمکی به حل قضیه نمی‌کند فکر کردم. دو سال قبل، شش هزار نفر از اهالی رفح در اسرائیل کار می‌کردند. این کارگران امروز فقط 600 نفرند و از این 600 نفر هم، بسیاری‌شان از اینجا رفته‌اند؛ چون سه پست بازرسی بین اینجا و اشکلون (نزدیک‌ترین شهر اسرائیل) دایر کرده‌اند که یک فاصله 40 دقیقه‌ای را که راه هر روزه کارگران بوده، به یک مسافرت 12 ساعته و در واقع غیرممکن تبدیل کرده‌است. به اضافه، رفح که در سال ۱۹۹۹م. به عنوان سرچشمه رشد اقتصادی شناخته می‌شد، امروز کاملاً ویران است: پیست فرودگاه بین‌المللی غزه خراب و فرودگاه بسته شده، مرزهای تجاری که با مصر وجود داشت حالا پر از تفنگ‌داران ویژه و سربازان اسرائیلی است که در راه به کمین می‌نشینند، راه رسیدن به دریا طی دو سال اخیر با ایجاد پست بازرسی و ایجاد مستعمره «گوش کاتفی» مسدود شده‌است.

از شروع انتفاضه تاکنون 600 خانه در رفح خراب شده‌است. اکثریت ساکنان این خانه‌ها هیچ ارتباطی با مبارزان نداشتند و فقط در نزدیک مرز زندگی می‌کردند. فکر می‌کنم حتی از نظر رسمی، می‌توانیم بگوییم که امروز، رفح فقیرترین نقطه دنیاست؛ در حالی که در گذشته نزدیک، در اینجا یک طبقة متوسط وجود داشت. اخیراً شواهدی به دست آورده‌ایم که در گذشته، کشتی‌هایی که می‌باید گل‌های غزه را به سمت بازارهای اروپا ببرند، هفته‌ها برای کنترل امنیتی در معبر «ارض» منتظر می‌ماندند. به‌راحتی می‌توانی تصور کنی که شاخه‌های گل که بعد از دو هفته معطلی در کشتی به بازار می‌رسند، چه وضعی دارند و چه بازاری می‌توانند پیدا کنند. سرانجام هم، بولدوزرها آمدند و این مردم را از باغ و باغچه‌شان جدا کردند.

چه چیز برای این مردم مانده؟ اگر پاسخی داری، به من بگو. من ندارم! اگر هرکدام از ما زندگی آن‌ها را می‌دیدیم، می‌دیدیم که چه‌طور آسایش و رفاه از آن‌ها سلب شده، می‌دیدیم که چه‌طور با بچه‌هایشان در جاهایی شبیه انبار و پستو زندگی می‌کنند. اگر این چیزها برای خودمان پیش می‌آمد و می‌دانستیم که سربازها، تانک‌ها و بولدوزرها می‌توانند هر لحظه برسند و تمام گل‌خانه‌هایی را که طی زمان ساخته‌ایم خراب کنند، خودمان را بزنند و همراه ۱۴۹ نفر دیگر، ساعت‌ها و ساعت‌ها بازداشت کنند، فکر کن، آیا برای دفاع از خودمان و از چیزهای اندکی که برایمان مانده، از هر وسیله‌ای ـ حتی خشونت‌آمیز ـ استفاده نمی‌کردیم؟ به نظر من چرا. من به این فکر می‌کنم؛ بخصوص وقتی باغ و باغچه‌های گل و میوه را می‌بینم که خراب شده، درخت‌های میوه را می‌بینم که بعد از سال‌ها زحمت، شکسته و نابود شده‌است. رویاندن و بزرگ کردن گیاه چه‌قدر طول می‌‌کشد و این کار به چه اندازه عشق و محبت نیاز دارد؟!

معتقدم که در شرایط مشابه، اکثریت مردم هرطور که بتوانند، از خود دفاع می‌کنند. فکر می‌کنم عمو گریچ همین کار را می‌کند، فکر می‌کنم مادربزرگ هم اینکار را می‌کند، فکر می‌کنم خودم هم خواهم کرد. از من می‌خواهی که از مقاومت بدون خشونت حرف بزنم. دیروز وقتی آن تله منفجر شد، شیشه‌های تمام خانه‌های مسکونی اطراف فرو ریخت. ما داشتیم چای می‌نوشیدیم و من می‌خواستم با آن دوتا کوچولو بازی کنم. تا الآن اوقات سختی را گذرانده‌ام. تحمل این همه محبت و مهربانی برایم بسیار دشوار است؛ آن هم از جانب مردمی که مستقیماً با مرگ رودررو هستند.

می‌دانم که در آمریکا، همه‌چیزِ اینجا اغراق‌آمیز به نظر می‌رسد. صادقانه بگویم، گاه ملاطفت مطلق این مردم که حتی در همان زمان که خانه و زندگی‌شان در هم کوبیده می‌شود مشهود است، برای من سوررئالیستی است. برایم غیرقابل تصور است که آنچه در اینجا می‌گذرد، می‌تواند در دنیا پیش بیاید؛ بدون اینکه اغتشاش و آشوب و جنجال عمومی در پی داشته باشد. این‌ها قلبم را به درد می‌آورد؛ همان‌طور که در گذشته هم برایم دردناک بود. چه چیزهای شنیعی که اجازه می‌دهیم در جهان بگذرد! بعد از اینکه با هم حرف زدیم، به نظرم آمد که تو حرف‌های مرا به‌طور کامل باور نمی‌کنی. البته فکر می‌کنم این‌طوری بهتر است؛ به خاطر اینکه من روحیه انتقادی و مستقل را از همه چیز بالاتر می‌دانم و در ضمن فهمیده‌ام که در مقابل تو، نیازی ندارم که آنچه را فکر می‌کنم توجیه کنم و برای این دلایل زیادی هست؛ از جمله اینکه می‌دانم تو هم در تحقیقات خودت مستقل هستی. با این همه، در مورد کاری که می‌کنم نگران‌ام.

مجموعه شرایطی که در بالا سعی کردم توضیح‌شان بدهم و خیلی چیزهای دیگر، به‌تدریج چیزی را می‌سازد؛ اغلب پنهان، اما عظیم و سنگین؛ یعنی حذف و تخریب قابلیت گروه خاصی از مردم برای ادامه بقا و زنده ماندن. این چیزی است که من در اینجا شاهدش هستم. قتل و کشتار، حمله‌های موشکی، مرگ بچه‌ها با گلوله. این‌ها قساوت است و وقتی همه این‌ها را یک‌جا در ذهنم جمع می‌کنم، از احتمال فراموش شدن آن وحشت می‌کنم. اکثریت غالب این مردم، حتی اگر از نظر اقتصادی امکان گریز از اینجا را داشته باشند، حتی اگر واقعاً بخواهند دست از مقاومت بردارند و خاک خود را رها کنند و بروند (و این، به نظر می‌رسد کوچک‌ترین هدف سفاکی‌های شارون است)، نمی‌توانند؛ برای اینکه حتی نمی‌توانند برای تقاضای ویزا به اسرائیل بروند و برای اینکه کشورهای دیگر اجازه ورود به آن‌ها نمی‌دهند (نه کشور ما و نه کشورهای عربی).

برای همین است که من فکر می‌کنم وقتی تمام امکان زنده بودن فقط در یک وجب جا (غزه) خلاصه می‌شود و از آن نمی‌توان خارج شد، می‌توانیم از «نسل‌کشی» حرف بزنیم. شاید تو بتوانی معنی نسل‌کشی را طبق قوانین بین‌المللی تعریف کنی. من الآن آن را در ذهن ندارم، اما اینک بهتر می‌توانم آن را تصویر کنم؛ البته امیدوارم. فکر می‌کنم تو می‌دانی که من دوست ندارم از این کلمات سنگین استفاده کنم، ولی واقعاً سعی می‌کنم آن را تصویر کنم و بگذارم دیگران خودشان نتیجه‌گیری کنند و با این‌حال، همچنان به توضیح و تشریح موقعیت ادامه می‌دهم.

من فقط می‌خواهم برای مادرم بنویسم و به او بگویم که من شاهد این نسل‌کشی تاریخی و حیله‌گرانه هستم. واقعاً وحشت دارم که مدام اعتقاد عمیق خود را به انسانیت و شفقت انسان مورد سؤال قرار می‌دهم. این‌ها باید متوقف شود. فکر می‌کنم چه‌قدر خوب است که همه ما، همه کارهای دیگر را رها و زندگی خود را وقف این کار کنیم. اصلاً فکر نمی‌کنم که این کار اغراق است. من هنوز هم دوست دارم برقصم، دوست‌پسر داشته باشم و با دوستان و همکارانم شادی کنم و بخندم، ولی در عین‌حال می‌خواهم که این‌ها متوقف شود؛ بی‌رحمی و شقاوت. این چیزی است که حس می‌کنم. من احساس ناامیدی می‌کنم. من متأسفم که این پستی و دنائت جزو واقعیت‌های جهان ماست و اینکه ما در عمل در آن شرکت می‌کنیم. این آنی نیست که من برایش به دنیا آمدم، این آنی نیست که مردم اینجا برایش به دنیا آمده باشند، این دنیایی نیست که تو و بابا آرزویش می‌کردید وقتی تصمیم گرفتید مرا داشته باشید. این، آنی نیست که من وقتی به دریاچه «کاپیتال» نگاه می‌کردم، می‌گفتم «این است دنیای بزرگ! و من هم در آن‌ام.» 

من دوست ندارم بگویم که می‌توانم در این دنیا در آسایش به سر ببرم و بدون هیچ نگرانی و در بی‌خبری کامل از شرکت خودم در این نسل‌کشی، زندگی کنم. باز هم انفجار بزرگی در دوردست. وقتی از فلسطین برگردم، با کابوس‌هایم دست به گریبان خواهم بود و احساس گناه خواهم کرد از اینکه در اینجا نمانده‌ام، اما می‌توانم خود را در کار زیاد غرق کنم. آمدن به اینجا یکی از بهترین کارهایی است که تا به‌حال انجام داده‌ام. خواهش می‌کنم وقتی به نظر خُل می‌آیم یا اگر ارتش اسرائیل گرایشات نژادپرستانه خود را ـ که می‌خواهد «سفید»ها را زخمی نکند کنار بگذارد ـ علت آن را شرافتمندانه به این تعبیر کن که من در میانه یک نسل‌کشی هستم که خودم هم به‌طور غیرمستقیم از آن حمایت می‌کنم و دولت من در آن مسئولیت زیادی دارد.

دوستت دارم، همان‌طور که بابا را. متأسفم از اینکه نامه بدی نوشته‌ام. خب، الآن آدم جالبی که کنار من است؛ کمی نخود به من داده، باید آن‌ها را بخورم و تشکر کنم.

 

۲۸ فوریه ۲۰۰۳ : مامان، ممنون‌ام که به آخرین ای.میل من جواب دادی. به این ترتیب من می‌توانم از شما و همه آن‌ها که نگران من هستند خبر داشته باشم. بعد از اینکه آن نامه را برای تو نوشتم، به مدت ده ساعت از گروه خودم جدا ماندم. این مدت را در ناحیه «حی سلام» در یک خانواده گذراندم. آن‌ها کابل تلویزیون داشتند و مرا به شام مهمان کردند. دو اتاق جلویی خانه آن‌ها عملاً غیرقابل استفاده است؛ چون دیوارهایش با توپ و خمپاره سوراخ شده‌است. حالا همه خانواده ـ پدر و مادر و سه بچه ـ در یک اتاق می‌خوابند. من روی زمین، پهلوی کوچک‌ترین دخترشان که اسمش ایمان است خوابیدم. ما دو نفر یک لحاف داشتیم. دیشب کمی به این دختر برای انجام تکالیف انگلیسی‌اش کمک کردم و بعد هم همگی فیلم «پت سیمتری» را نگاه کردیم که فیلم ترسناکی بود. به نظر همه‌شان عجیب می‌رسید که دیدن این فیلم برای من دشوار بود.

جمعه روز تعطیل است و وقتی بیدار شدم، آن‌ها «گومی بی‌یرز» را که به زبان عربی دوبله شده، تماشا می‌کردند. با آن‌ها صبحانه خوردم و وقتی با بچه‌ها روی بسته رختخواب‌ها نشستم و تلویزیون نگاه کردم، یاد کارتن روزهای شنبه افتادم. بعد از آن، پیاده به سمت «بارازیل» راه افتادم؛ جایی که نضال، منصور، رفعت، مادربزرگ‌شان و همه آن فامیل بزرگی که با مهربانی مرا پذیرفته بودند، زندگی می‌کنند. (یک روز، مادربزرگ یک داستان مصور درباره دخانیات، به زبان عربی داد من بخوانم؛ در حالی‌که با انگشت به رنگ سیاه شال خودش اشاره می‌کرد. به نضال گفتم به او بگوید که مادر من خیلی خوشحال می‌شود اگر بداند کسی کتابی به من می‌دهد درباره اینکه چه‌طور دود ریه‌هایم را خراب می‌کند.) در اردوگاه ناصریه، زن برادر او را هم دیدم و مدتی با بچه کوچولویش بازی کردم. زبان انگلیسی نضال هر روز بهتر می‌شود. او تنها کسی است که مرا «خواهر من» خطاب می‌کند. او دارد به مادرش هم یاد می‌دهد که وقتی مرا می‌بیند، به انگلیسی بپرسدک «حالت چه‌طوره؟»

ما هر روز صدای تانک‌ها و بولدوزرها را می‌شنویم؛ از خیلی نزدیک. اما این مردم همبستگی و برادری زیادی با هم دارند؛ همین‌طور با من. وقتی با دوستان فلسطینی هستم کمتر احساس وحشت می‌کنم تا وقتی که می‌خواهم به عنوان یک ناظر حقوق بشر یا خبرنگار یا مبارز واکنش نشان بدهم. این مردم نمونه خوبی هستند برای اینکه آدم یاد بگیرد که چه‌طور در راه‌های طولانی و سخت مقاومت کند. می‌دانم که این شرایط، با شدت و ضعف گوناگون بر آن‌ها حادث می‌شود (و سرانجام هم می‌تواند نابودشان کند)، ولی از قدرت آن‌ها در حفظ و نشان دادن شرف انسانی‌شان حیرت می‌کنم. در شرایط فوق‌العاده دشواری که به سر می‌برند، می‌خندند، سخی و بخشنده هستند، زندگی خانوادگی را حفظ می‌کنند و این‌همه، با حضور مداوم مرگ... حالا بعد از این صبح خوبی که گذراندم، حالم کمی بهتر است. گاه وقتی فکر می‌کنم که ما تا چه حد قادریم بدی کنیم، از همه‌چیز ناامید می‌شوم و تا به‌حال هم وقت زیادی را برای نوشتن و توضیح این ناامیدی‌ها و سرخوردگی‌ها گذرانده‌ام، اما حالا باید بگویم که قدرت و ظرفیت آدمی را برای خوب بودن، حتی در موقعیت‌های دشوار شناخته‌ام و این را قبلاً نمی‌دانستم. فکر می‌کنم نام دقیق آن بزرگواری و مناعت است.

دوست دارم شما هم روزی این آدم‌ها را ملاقات کنید. شاید، با کمی شانس، این روز پیش بیاید.

 

متن سخنرانی ریچل در 11 سالگی:  من اینجا هستم تا از کودکانی غیر از خودمان بگویم، من اینجا هستم چون برای آن‌ها اهمیت قائل‌ام، من اینجا هستم تا بگویم کودکانی در بسیاری از نقاط در حال رنج کشیدن‌اند، اینجا هستم تا بگویم روزانه 40 هزار کودک در دنیا از گرسنگی می‌میرند، من اینجا هستم تا بگویم آن‌ها نیز مانند ما کودک‌اند.

ما باید بفهمیم فقر آن‌ها باعث نادیده‌گرفتن‌شان شده، ما باید بفهمیم می‌شود جلوی همه این مصائب را گرفت، ما باید بفهمیم کودکان جهان سوم درست همانند ما فکر می‌کنند می‌خندند و گریه می‌کنند، ما باید بفهمیم ما مثل آن‌ها و آن‌ها مثل ما هستند. رؤیاهای من می‌توانند جلوی این گرسنگی دوهزار ساله را بگیرند، رؤیاهای من می‌توانند جان 40 هزار کودکی را که هر روز از گرسنگی می‌میرند نجات دهند. رؤیاهای من همگی می‌توانند به حقیقت بپیوندند، اگر ما به آینده نگریسته و درخشش این نور را نظاره‌گر باشیم.

 

مادر و خدا (قطعه‌ای از شعری که ریچل برای مادرش سروده‌است)

مامان تو گلدانی هستی که از آن جوانه زدم

من چشمانت را در جیب‌هایم نگه می‌دارم تا موقع تماشای نرگس‌ها از آن‌ها استفاده کنم

کرم کوچکی بودم که با بیرون آمدن از پیله تو پروانه شدم

گاهی اوقات برای یک دقیقه وقتی به تو نگاه می‌کنم، درمی‌یابم خدا کیست.

متشکرم مامان

 

2. تام هرندال

تام هرندال یک جوان 21 ساله انگلیسی فعال صلح بود. او پس از اتمام دوره تحصیل خود در رشته عکاسی، در مجله‌ای شروع به کار کرد و سپس به سپر انسانی در عراق قبل از جنگ ۲۰۰۳م. پیوست. او از پول و جنگ دوری می‌کرد، ولی این امر برای او اجتناب‌‌ناپذیر شد. او به اردن رفت و ۵۰۰ پوند برای پناهندگان عراق و درمان آن‌ها اهدا کرد. پس از آن، او تصمیم گرفت از راه زمینی به غزه برود. او در ۶ آوریل ۲۰۰۳م. به شهر کوچک رفح رسید و شروع کرد به ایمیل کردن عکس‌هایی از نیروهای نظامی اسرائیل و خانواده‌های فلسطینی و در روزنامه گاردین مقاله‌ای نوشت. در روز 11 آوریل سال 2003م. در نزدیکی کمپ آوارگان فلسطینی در رفح، در حالی که که قصد داشت جان چند کودک فلسطینی را نجات دهد، توسط یک تک‌تیرانداز صهیونیست از ناحیه سر هدف قرار گرفت و این بدان معناست که وی، قصد کشتن تام را داشته؛ وگرنه می‌توانست به جای سر، به بدن او شلیک کند.

جریان از این قرار بود که تام یک تک‌تیرانداز اسرائیلی را دید که از برج دیدبانی، چند کودک فلسطینی را که کنار دیوار پناه گرفته بودند، نشانه رفته بود. بچه‌ها آن‌قدر ترسیده بودند که از جای خود تکان نمی‌خوردند. تام تصمیم گرفت آن‌ها را از این وضعیت نجات داده، به جای امنی ببرد. در حالی که تام به سمت بچه‌ها می‌رفت، از پشت سر مورد هدف همان تک‌تیرانداز صهیونیست قرار گرفت و روی زمین افتاد. او بعد از آنکه نُه ماه را در کما سپری کرد، در بیمارستانی در لندن جان خود را از دست داد. یکی از دوستان تام وقوع حادثه را این‌گونه توصیف می‌کند: ما به همراه تعدادی از اعضای جنبش بین‌المللی برای انجام عملیات حفاظتی به رفح رفته بودیم. تام دید در منطقه‌ای که سربازها تیراندازی می‌کردند، چند کودک ایستاده‌اند و از ترس نمی‌توانند کوچک‌ترین حرکتی کنند. او به سمت بچه‌ها رفت و تلاش کرد آن‌ها را نجات بدهد و او... خدای من... هنوز شوکه‌ام... او داشت می‌دوید که خون از سر و گردنش فواره زد و بعد به زمین افتاد.

ارتش اسرائیل تحقیقاتی ابتدایی درباره قتل تام انجام داد و سرانجام گفت تام در یک تبادل آتش بین نظامیان اسرائیل و شبه‌نظامیان فلسطینی کشته شده‌است. خانواده تام قانع نشدند و تقاضای تحقیقات بیشتری کردند؛ حتی مادر تام برای دریافتن حقیقت راهی فلسطین اشغالی شد، اما ارتش اسرائیل حاضر نشد هیچ ملاقاتی با او داشته باشد یا حتی مکانی را که حادثه در آن رخ داده به او نشان دهد.

در فیلم مستند «وجدان آمریکایی»، مادر تام راجع به شخصیت پسرش چنین می‌گوید: تام ابتدا فقط پیرو بشردوستی بود. او به سیاست علاقه‌مند نبود. خیلی با تدبیر به پرورش سیاست‌ها و افکارش علاقه داشت و این دو داشت در آنِ واحد رخ می‌داد، اما قبل از همه این‌ها، او برای کمک به فلسطین آمده بود. می‌تونم دقیقاً مجسم‌اش کنم که دارد به بچه‌ها کمک می‌کند. اینکه تام بخواهد دست بچه‌های کوچک را بگیرد و به منطقه امنی ببرد کاملاً طبیعی است؛ چون او شخصیت حمایتگری داشت. حمایت از کوچک‌ترها کاری است که همیشه تام انجام می‌داد.

سرانجام در اثر فشارهای خانواده به جک استرا ـ وزیر خارجه وقت بریتانیا ـ ارتش اسرائیل مجبور به انجام بررسی‌های بیشتر شد. تیسیر هیب (Taysir Hayb) سرباز تک‌تیرانداز صهیونیست که تام را به قتل رساند، در دادگاه اظهار داشت که چند سانتیمتری سر تام را هدف گرفته بوده، اما در لحظه شلیک تام حرکت کرده و گلوله به سرش برخورد می‌کند. دادگاه تیسیر را به جرم قتل، مسدود کردن اجرای عدالت، اظهارات خلاف واقع در دادگاه و تشویق هم‌رزمانش برای دادن شهادت دروغ به دادگاه مجرم شناخت و او را به هشت سال زندان محکوم کرد که پس از سپری کردن شش سال و نیم از دوران محکومیت خود، از زندان آزاد شد و تلاش‌های مادر و پدر تام برای مجازات شدیدتر این سرباز اسرائیلی به جایی نرسید.

یکی دیگر از دوستان تام توضیح می‌دهد: ما به این باور رسیدیم که بین تیرخوردن تام و کاری که اسرائیلی‌ها دو هفته بعد از آن کردند (اینکه تهاجم بسیار بزرگ و گسترده‌ای در منطقه رفح اتفاق افتاد) رابطه مستقیمی وجود دارد. یک هفته بعد از اتقاقی که برای تام افتاد، 61 تانک و بلدوزر و نفربر به ایبنا (نام ناحیه‌ای در رفح) آمدند. ما معتقدیم که اگر می‌توانستیم روزی که به تام شلیک شد نقشه‌مان را به منظور حفاظت بیشتر این منطقه اجرا کنیم، ورود تانک‌ها به خیابان‌های ایبنا سخت‌تر می‌شد.

مادر تام، ژاکلین هرندال، در یک مصاحبه اظهار داشت: «به نظر می‌رسد که زندگی در سرزمین‌های اشغالی بهای اندکی دارد. در اینجا قیمتی که روی جان افراد گذاشته می‌شود بسته به اینکه اسرائیلی، خارجی یا فلسطینی هستند، تفاوت دارد.» پس از مرگ تام، مادر وی کتابی در مورد زندگی او نوشت با عنوان «رودررویی با ستارگان زندگی؛ زندگی و مرگ تراژیک تام هرندال» که «ستاره» تلویحاً اشاره به اسرائیل دارد.

در آگهی ترحیم تام، این جمله از تام آمده‌است: «از این زندگی چه می‌خواهم؟ چیزهایی که صرفاً تو را شاد می‌کنند کافی نیستند. همه چیزهایی که غرایز ما را ارضا می‌کنند، تنها ارضاکننده حیوان درون ما هستند. من می‌خواهم به جایی برسم که به خودم افتخار کنم. من دنبال چیزهایی فراتر هستم. من می‌خواهم در هنگام مرگ از خودم رضایت داشته باشم و به خاطر کارهایی که انجام داده‌ام، لبخند به لب داشته باشم؛ نه اینکه به خاطر کارهایی که نکرده‌ام گریان باشم.»

تأثیر مرگ او بر خانواده‌اش آن‌چنان بود که سوفی و بیلی ـ خواهر و برادر تام ـ در مؤسسه خیریه «کمک‌های پزشکی برای فلسطینیان» شروع به فعالیت کردند و تاکنون به فعالیت‌های خود در این خیریه ادامه می‌دهند.

 

3. امیلی هنوشوویکز

امیلی هنوشوویکز یک دختر یهودی آمریکایی است که در سن 21 سالگی، چشم چپ خود را در یک تظاهرات ضد اسرائیلی در اثر برخورد گلوله گاز اشک‌آور از دست داد. جالب اینکه پدرش در فلسطین اشغالی متولد شده و خود او نیز تابعیت اسرائیلی دارد. زمانی که امیلی دانش‌جوی هنر دانشگاه مریلند آمریکا بود، تصمیم گرفت برای انجام فعالیت‌های هنری و نقاشی به زادگاه پدری‌اش برود و با دیدن کودکان فلسطینی و ایستادگی آن‌ها همراه با بزرگ‌ترها علیه اسرائیل، به مسئله فلسطین علاقه‌مند شد. بعد از آن، امیلی در همه تظاهرات‌های ضداسرائیلی در کرانه باختری و در اطراف دیوار حائل حضور فعال داشت و با وجود آگاهی از خطرات و مخالفت‌های پدرش بر شرکت در این تظاهرات اصرار می‌ورزید.

در روز 31 می‌سال 2010م. در پی حمله ارتش رژیم صهیونیستی به کشتی حامل کمک‌های انسان‌دوستانه و کشته شدن نُه فعال صلح از شهروندان ترکیه (کشتی مرمره)، امیلی خشمگینانه در تظاهراتی که در نزدیکی ایست بازرسی اسرائیل در روستای قلندیا در کرانه باختری برگزار شد، شرکت کرد و مورد هدف گلوله گاز اشک‌آوری قرار گرفت که توسط سربازان اسرائیلی به طور مستقیم به سمت جمعیت شلیک شد. گلوله به صورت امیلی برخورد کرد و او چشم چپش را از دست داد، جمجمه‌اش نیز دچار شکستگی شد و چندین بار تحت عمل جراحی قرار گرفت.

دولت اسرائیل حاضر به پرداخت صدها هزار دلار هزینه درمان امیلی نشد و اذعان داشت امیلی خود مقصر است که در تظاهرات شرکت کرده و گلوله گاز اشک‌آور در اثر کمانه کردن با دیوار به وی برخورد کرده‌است. امیلی در یک مصاحبه تلویزیونی گفت: «کمانه!!!؟ این حرف کاملاً مضحک و احمقانه است. کمانه از کجا؟ کدام دیوار؟ چه‌طور؟ کمانه‌ای در کار نبود؛ چون هیچ دیواری وجود نداشت!»

او اضافه کرد از دست دادن چشمش پایان کارش نخواهد بود و به فعالیت‌هایش ادامه خواهد داد. امیلی معتقد است این ناعادلانه است که این‌قدر در رسانه‌ها به او توجه شده، اما به فلسطینیان که هر روز زیر حمله‌های اسرائیل جان می‌دهند بی‌توجهی می‌شود. او می‌گوید: «من سفیدپوست، یهودی و یک شهروند آمریکایی ـ اسرائیلی هستم. وقتی که گلوله اشک‌آور با من برخورد کرد، رسانه‌ها به آن پرداختند و دولت اسرائیل مجبور به واکنش شد. اما وقتی فلسطینی‌ها گلوله‌باران می‌شوند، کسی ککش هم نمی‌گزد!»

 

4. برایان اَوری

برایان اَوری در سال 1979م. در ایالات کانکتیکت آمریکا متولد شد. او کوچک‌ترین عضو خانواده است. پدرش بازنشسته نیروی دریایی آمریکا و مادرش معلم است. او پس از نیمه‌تمام گذاشتن تحصیلاتش به صورت داوطلبانه راهی فلسطین اشغالی شد تا در اعتراضات ضداسرائیلی شرکت کند. شاید برایان هرگز تصور نمی‌کرد این تصمیم، زندگی او را برای همیشه تغییر داده و درسن 24 سالگی صورتش را برای همیشه از شکل طبیعی خارج کند.

او چگونگی مجروح شدنش را چنین توصیف می‌کند: «در شامگاه 5 اَوریل 2003م. من و سه فعال صلح دیگر از کشورهای انگلیس، دانمارک و سوئد، تنها کمی از آپارتمان‌مان در جنین دور شده بودیم که دو ماشین نظامی اسرائیلی، یک تانک و یک نفربر، از روبه‌رو در همان خیابان به سمت ما آمدند. ما به کنار خیابان آمدیم تا آن‌ها عبور کنند. این اتفاق پیش از این بارها و بارها افتاده بود و ما بارها با سربازهای اسرائیلی روبه‌رو شده بودیم. حتی زمانی که حکومت نظامی اعلام می‌کردند، آن‌ها بدون هیچ درگیری از کنار ما رد شده بودند. این‌بار نیز ما کنار خیابان ایستادیم و دست‌هایمان را بالا گرفتیم تا ببینند هیچ سلاحی همراه نداریم و هیچ تهدیدی برایشان محسوب نمی‌شویم. من حتی یک جلیقه شب‌رنگ هم پوشیده بودم تا کاملاً از دور مشخص باشم. وقتی که به 30 متری جایی که ما ایستاده بودیم رسیدند، یک‌باره شروع به تیراندازی با مسلسل کردند؛ یک تیراندازی طولانی. فکر می‌کنم 30 خشاب گلوله خالی کردند که تعداد خیلی زیادی است. یک گلوله به صورت من برخورد کرد و من روی زمین پرت شدم.»

گلوله‌ای که گونه‌ی برایان را شکافت، استخوان دور چشم و فک او را خرد کرد، از استخوان بینی او عبور کرد و از گونه چپش خارج شد. این گلوله قسمت چپ فکش را دو نیم کرد و او همه دندان‌های بالایی سمت چپش را نیز از دست داد. برایان زیر چندین عمل جراحی قرار گرفت و پس از سه ماه بستری در بیمارستان، هنگام حرف زدن در جمجمه‌اش احساس ارتعاش داشت، حس بویایی‌اش را کاملاً از دست داده بود و دیگر قادر به نفس کشیدن با بینی نبود.

برایان در طول یک سال بعد از حادثه، شش بار تحت جراحی قرار گرفت و پزشکان سعی کردند با برداشتن بخش‌هایی از استخوان جمجمه‌اش، صورتش را ترمیم کنند. این در حالی بود که برایان فاقد بیمه درمانی بود و خانواده‌اش برای پرداخت بیش از یک میلیون دلار هزینه درمان او، تحت فشار مالی زیادی قرار گرفتند. با این حال، برایان مجروحیت‌اش را دلیلی برای متوقف کردن فعالیت‌هایش ندانست و گفت: «ابداً برای خودم و اتفاقی که افتاده متأسف نیستم. من هنوز زنده‌ام و می‌توانم به فعالیت‌هایم ادامه دهم و برای چیزی که به آن علاقه‌مندم کار کنم و به مردم فلسطین امید دهم. مطمئناً بعد از انجام آخرین عمل جراحی‌ام به فلسطین برمی‌گردم.» 

در 28 فوریه 2005م. برایان از دادگاه عالی اسرائیل تقاضای دادرسی کرد و ارتش اسرائیل را به هدف قرار دادن او با اسلحه بدون هیچ‌گونه تحریک از طرف او متهم کرد . با این وجود، ارتش اسرائیل رخ دادن چنین حادثه‌ای را به‌کلی رد کرد و گفت شواهد کافی برای تحت تعقیب قرار دادن فرماندهان نظامی وجود ندارد. ارتش اسرائیل از انجام تحقیقات رسمی در مورد حادثه سر باز زد؛ چرا که همه سربازانی که آن شب به گشت‌زنی در منطقه مشغول بودند، وقوع چنین حادثه‌ای را با وجود چهار شاهد عینی، تکذیب کردند.

اولین جمله‌ای که برایان دو روز بعد از حادثه و پس از به هوش آمدن در بیمارستان روی کاغذ نوشت، این بود: «امروز بیش از هر زمان دیگری احساس می‌کنم که یک فلسطینی هستم.» چند روز قبل از حادثه، برایان و جمعی از فعالان صلح به عنوان سپر انسانی از کودکان فلسطینی در برابر تک‌تیراندازهای اسرائیلی محافظت می‌کردند.

 

5. جیمز میلر

جیمز هنری دومینیک میلر یک فیلم‌بردار و فیلم‌ساز 34 ساله بریتانیایی بود که در روز دوم ماه می ‌2003م. در حالی که داشت مستندی راجع به رنج‌های کودکان فلسطینی تهیه می‌کرد، به ضرب گلوله مستقیم یک سرباز اسرائیلی که از جلو به وسط گلویش برخورد کرد، در شهر رفح (نوار غزه) کشته شد.

بر اساس گفته‌های تیمی که مسئولیت تحقیق درباره قتل جیمز هنری را به عهده داشتند، این گلوله به‌عمد شلیک شد و اصلاً تصادفی در کار نبود. به گفته این گروه، در شب حادثه جیمز و تعدادی از همکارانش در حالی خانه یک فلسطینی را ترک می‌کردند که پرچمی سفید همراه با یک چراغ در دست و جلیقه ضدگلوله به تن و کلاه‌خود به سر داشتند و روی کلاه‌خود آن‌ها با حروف شب‌رنگ، کلمه «TV» حک شده بود و سربازان اسرائیلی به راحتی می‌توانستند تشخیص دهند که این یک گروه خبری است؛ آن هم در شبی آرام و مهتابی، بدون اینکه درگیری در جریان باشد. این گروه حتی قبل از تیراندازی با صدای بلند به سربازان اسرائیلی گفته بودند که ما خبرنگاران انگلیسی هستیم.

خانم سایرا شاه ـ خبرنگاری که معمولاً با جیمز کار می‌کرد و در هنگام حادثه کنار او ایستاده بود ـ می‌گوید که سربازان اسرائیلی در آن شب حالت عادی نداشتند و چنین به نظر می‌آمد که چیزی مصرف کرده باشند. جیمز داشت به سمت نفربر زره‌پوش آن‌ها می‌رفت تا به آن‌ها بگوید که یک خبرنگار است که به او شلیک شد. او ادامه می‌دهد یک افسر اسرائیلی که بعد از کشته شدن جیمز از او بازجویی می‌کرد، می‌خواست این‌طور القا کند که یک فرد مسلح فلسطینی گلوله را شلیک کرده‌است. در پی مرگ میلر، دادگاهی برای رسیدگی به قتل او در اسرائیل تشکیل شد. این دادگاه در ماه مارس 2005م. تحقیقات خود را به پایان رساند و اعلام کرد که مدارک کافی برای اثبات عمدی بودن این قتل وجود ندارد. این دادگاه تنها سربازی که به جیمز شلیک کرد را برای زیر پا گذاشتن «قوانین درگیری مسلحانه» مقصر شناخت، ولی اعلام کرد نمی‌توان ثابت کرد که جیمز حتماً با گلوله او کشته شده‌است. ارتش اسرائیل این سرباز را به خاطر زیر پا گذاشتن قوانین و تحریف واقعیت هنگام گزارش واقعه، به توبیخ نظامی محکوم کرد، ولی او از اتهام قتل عمد تبرئه شد. آقای کریب کاب اسمیث ـ یک انگلیسی که مسئولیت تحقیق در مورد پرونده جیمز را داشت ـ گفت: «نتیجه تحقیقات من نشان می‌دهد که این حادثه بدون کوچک‌ترین شک، یک قتل ناجوان‌مردانه بود. سربازی که این گلوله‌ها را شلیک کرد، نه ترسیده بود و نه زیر آتش گلوله کسی قرار داشت؛ بلکه کاملاً حساب‌شده، عمدی، به‌آرامی و با نشانه‌گیری دقیق شلیک کرد.»

دولت اسرائیل مبلغ 1.5 میلیون پوند به عنوان غرامت به خانواده جیمز میلر پرداخت نمود که بیشترین مبلغ غرامتی است که دولت صهیونیستی تاکنون به یک شهروند خارجی پرداخت کرده‌است. خانواده میلر اعتقاد دارد که چنین مبلغ بالایی نشان‌دهنده این نکته است که دولت اسرائیل تلویحاً به عمدی بودن قتل جیمز اعتراف کرده‌است. آن‌ها دادگاه را نیز به تعلل در بررسی حادثه و طولانی شدن بیش از حد دادرسی متهم کردند.

مستندی که جیمز نتوانست آن را به پایان برساند و همکارانش آن را تکمیل کردند، با نام «مرگ در غزه» برنده سه جایزه «اِمی اواردز» (Emmy Awards) در آمریکا و یک جایزه «بفتا» (BAFTA) شد. صحنه‌های لحظات پیش از مرگ خود او نیز در این مستند نمایش داده می‌شود.

 

6. ایان جان هوک

ایان جان هوک 54 ساله، یک شهروند انگلیسی و کارمند آژانس کار و امداد سازمان ملل متحد بود که در سال 2002م. توسط یک تک‌تیرانداز اسرائیلی به قتل رسید. او پیش‌تر در سال 1999م.. نظارت بر بازسازی یک بیمارستان در پریستینای کوزوو را بر عهده داشت و همچنین در پروژه‌های دیگری در تیمور، افغانستان و صربستان انجام وظیفه کرده بود. او متۀهل، صاحب دو پسر و یک دختر بود و هر دو پسرش افسران ارتش انگلیس هستند. آژانس کار و امداد سازمان ملل که به منظور سامان‌دهی آوارگان فلسطینی پس از جنگ اعراب و اسرائیل در سال 1948م. احداث شده‌است، پناهگاه 13000 آواره فلسطینی است و ایان هوک مدیریت پروژه بازسازی کمپ پناه‌جویان شهر جنین در کرانه باختری را بر عهده داشت. روز 22 نوامبر 2002م. در حین یک درگیری بین مبارزان فلسطینی و نظامیان اسرائیلی در نزدیکی ساختمان آژانس، یک تک‌تیرانداز اسرائیلی هوک را از پشت سر، از ناحیه شکم مورد هدف قرار داد. همکاران ایان او را از ساختمان خارج کرده و سازمان ملل بلافاصله پس از درگیری‌ها آمبولانسی را برای خروج مجروحان فرستاد، اما سربازان اسرائیلی آمبولانسی را که می‌خواست هوک را به بیمارستان برساند، معطل و مجبورش کردند مسیرش را عوض کند. متأسفانه هوک جان خود را قبل از رسیدن به بیمارستان از دست داد (یکی از روش‌های جنایت‌کارانه رژیم صهیونیستی، متوقف و معطل کردن آمبولانس‌های حامل مجروحان، بیماران و زنان باردار در حال وضع حمل، به بهانه‌های واهی است.)

پس از مرگ هوک، دادگاهی رسیدگی به پرونده قتل وی را آغاز کرد. در سال 2005م. یک فعال حقوق بشر ایرلندی به نام کایوم باترلی اظهارات مکتوب شاهدان قتل هوک توسط تک‌تیرانداز اسرائیلی را به دادگاه ارائه داد. مدتی بعد، رادیو اسرائیل اعلام کرد تک‌تیرانداز اسرائیلی تلفن همراه هوک را با یک سلاح دستی یا نارنجک اشتباه گرفته‌است و گفت که شلیک به هوک یک اشتباه فاحش بوده‌است. اسرائیل ادعا کرد از داخل ساختمان سازمان ملل به آن‌ها شلیک شده، اما سازمان ملل حضور مردان مسلح در ساختمانش را رد کرد. اسرائیل در پاسخ، گزارشی در روزنامه‌ها منتشر کرد و در آن آژانس کار و امداد سازمان ملل متحد را متهم کرد که به عنوان پوششی برای تروریست‌های فلسطینی عمل می‌کند و ادعا کرد تروریست‌ها از آمبولانس‌های سازمان ملل برای انتقال سلاح استفاده کرده و حتی جلسات خود را با عنوان «تنظیم»، در ساختمان سازمان ملل برگزار می‌کنند.

بیش از 60 کارمند سازمان ملل نامه‌ای را امضا کردند و در آن، سربازان اسرائیلی را به رفتار غیرمنطقی و بی‌معنا همراه با توهین و بدرفتاری متهم کردند. دکتر پیتر هنسان ـ دبیر وقت آژانس کار و امداد سازمان ملل ـ گفت: «طی چهار سال گذشته، 13 نفر از کارمندان ما از جمله آقای هوک، در شرایط مشابهی مورد اصابت گلوله ارتش اسرائیل قرار گرفته‌اند.»

سرانجام، هیأت منصفه دادگاه به اتفاق آرا به این نتیجه رسیدند که مسئولیت کامل قتل غیرقانونی آیین هوک، متوجه ارتش اسرائیل است. کوفی عنان ـ دبیرکل وقت سازمان ملل ـ نیز بیانیه صادر کرد و از اسرائیل خواست مسئولان قتل هوک را مجازات کند، اما اسرائیل اعلام کرد: «هیچ عمل مجرمانه‌ای اتفاق نیفتاده‌است» و کسی هم تحت تعقیب قرار نگرفت.

پس از صدور حکم دادگاه، پل ولستن‌هلم ـ یکی از همکاران هوک که در زمان مرگ وی در ساختمان سازمان ملل حضور داشت ـ در بیانیه‌ای اعلام کرد که تک‌تیرانداز اسرائیلی می‌توانسته تشخیص دهد که آقای هوک یک فلسطینی نیست. او می‌گوید: «قضیه این نبود که هوک با یک فلسطینی اشتباه گرفته شده باشد. این یک اقدام عمدی بود.»

 

7. تریستان اندرسون

تریستان اندرسون در سال 1971م. در ایالت کالیفرنیای آمریکا متولد شد. او یکی دیگر از فعالان صلح است که تاکنون در کشورهای آمریکا، مکزیک، عراق و فلسطین به عنوان فعال اجتماعی و خبرنگار فعالیت داشته‌است. روز جمعه 13 مارس 2009م. در تظاهراتی غیرخشونت‌آمیز علیه دیوار حائل اسرائیل در روستای نعلین فلسطین، یک گلوله گاز اشک‌آور به صورت تریستان اندرسون 37 ساله برخورد و او را به‌شدت مجروح کرد. در اثر برخورد این گاز اشک‌آور، که از فاصله 60 متری شلیک شد، یک سوراخ بزرگ در قسمت راست پیشانی تریستان ایجاد و چشم راست او نابینا شد. این گاز اشک‌آور از نوع جدیدی است که هنگام شلیک، بی‌صدا و بدون دود است و با بُرد 500 متر بدون هیچ هشدار قبلی به هدف شلیک می‌شود.

حتی پس از مجروح شدن و خون‌ریزی شدید تریستان، سربازان اسرائیلی تا دقایقی اجازه خروج آمبولانس از منطقه برای انتقال او به بیمارستان را نمی‌دادند؛ به این بهانه که آمبولانس‌های فلسطینی از کرانه باختری نمی‌توانند وارد حریم دولت اسرائیل شوند. سرانجام از بخت خوب تریستان، یک آمبولانس از راه رسید و با تلاش و اصرار دوستان تریستان او را به بیمارستان رساند. او بلافاصله زیر عمل جراحی قرار گرفت و پزشکان مجبور شدند قسمتی از جلوی مغز او را خارج کرده و برای پُر کردن آن قسمت از تاندون پای او استفاده کنند تا بتوانند به چهره او قدری شکل طبیعی ببخشند. تا هفت ماه پس از حادثه، تریستان در بی‌هوشی به سر می‌برد و کمترین علائم حیاتی در او دیده می‌شد.

دستگاه قضایی اسرائیل تحقیقات در مورد این پرونده را آغاز و پس از مدتی، پرونده را به علت عدم وجود شواهد کافی برای پی‌گیری قضایی سربازان اسرائیلی مختومه اعلام کرد. با این وجود، خانواده تریستان به نتیجه دادگاه اعتراض کردند. در این اعتراض، وکلای تریستان تحقیق مستقلی را در مورد حادثه انجام دادند. گزارش‌های اولیه آن‌ها نشان داد که در تحقیقات اسرائیلی‌ها خطاهای فاحشی وجود داشته‌است. بر اساس گزارش این وکلا، پلیس اسرائیل حتی زحمت بازدید دوباره محل حادثه را به خود نداده و در عوض، از افسرانی بازپرسی کرده‌است که هیچ ارتباطی با این حادثه نداشتند و با اصرار بر زودتر بسته شدن پرونده، آن را مختومه اعلام کردند. تریستان همراه با خانواده‌اش پس از یک سال و نیم درمان در بیمارستان، به آمریکا بازگشت؛ در حالی که تا آخر عمر به علت صدمات جبران‌ناپذیر به مغزش، در شرایط نامطلوبِ از دست دادن حافظه کوتاه مدت و عدم کنترل سمت چپ بدن به سر خواهد برد.

 

8. هارالد فیشر

هارالد فیشر ـ پزشک 68 ساله آلمانی ـ در سال 1981م. به بیت‌جلا در کرانه باختری آمد تا در یک مؤسسه خیریه آلمانی به معلولان فلسطینی کمک کند. او در همان سال با یک زن فلسطینی ازدواج کرد و از او صاحب سه فرزند شد. بعدها او به صورت شخصی، به درمان فلسطینی‌هایی پرداخت که در درگیری با اسرائیل مجروح شده بودند. تمامی همسایگان و دوستان فیشر، او را به عنوان مردی مهربان، خون‌گرم و شوخ‌طبع می‌شناختند که در کمک کردن به دیگران به خود تردید راه نمی‌داد. چهارشنبه 15 نوامبر 2000م.، روزی که فیشر به قتل رسید، بیت‌جلا در هفتمین هفته‌ درگیری‌های اسرائیل و فلسطینی‌ها، زیر آتش شدید راکت‌ها و مسلسل‌های قدرتمند و کالیبر بالای اسرائیلی بود و درگیری‌ها به همسایگی محل زندگی فیشر رسیده بود. شیشه‌های طبقه دوم منزل فیشر در اثر اصابت گلوله خرد شده و او همراه همسر و سه فرزندش، به زیر راه‌پله پناه برد. مدتی بعد هارالد صدای فریاد همسایه‌اش را شنید: «کمک، کمک. آتش، آتش!» با شنیدن این صدا، او کپسول اطفای حریق را برداشت و بی‌درنگ بیرون دوید، اما هنوز چند قدم از خانه‌اش دور نشده بود که یک گلوله با کالیبر بالا به پای چپش برخورد کرد و بدنش در اثر ترکش‌ها، سوراخ سوراخ شد. جسد گلوله‌باران‌شده فیشر به مدت دو ساعت در خیابان روی زمین باقی ماند و سرانجام پلیس فلسطین بدن او را به یک بیمارستان منتقل کرد.

دانیل ـ پسر 17 ساله فیشر ـ در یک مصاحبه گفت: «خانه‌ همسایه‌مان موشک خورده بود و در آتش می‌سوخت و ساکنانش با فریاد کمک می‌خواستند. پدرم بیرون رفت تا به آن‌ها کمک کند، اما به وسط راه هم نرسید. ما حتی نمی‌توانستیم آمبولانسی را برای انتقال جسد پدر خبر کنیم. اسرائیلی‌ها مدام آن خیابان را گلوله‌باران می‌کردند.»

بیش از 2000 فلسطینی در مراسم تشییع جنازه فیشر شرکت کردند. جسد فیشر در یک پرچم فلسطینی پیچیده شد و پلیس‌های فلسطینی او را اسکورت کردند و به او لقب «شهید» دادند. چند ساعت بعد از تشییع جنازه هارالد، همسرش در حالی که لباس سیاه عزا بر تن داشت، در تظاهراتی علیه دیوار حائل شرکت کرد و گفت: «ما در پشت دیوار حائل با یک جنگ واقعی روبه‌رو هستیم.»

 

9. رافائله سیریئلو

رافائلو سیریئلو یک عکاس ایتالیایی بود که در روز 13 مارس 2002م. در سن 42 سالگی، در اثر شلیک مسلسل تانک‌های اسرائیلی در رام‌الله کشته شد. در روز حادثه، سیریئلو به عنوان یک عکاس آزاد در نزدیکی مسجد المناره ـ نزدیک محل پیشروی تانک‌ها و نیروهای اسرائیلی که قصد اشغال رام‌الله را داشتند ـ مشغول عکاسی بود و درست همان‌جا به قتل رسید. سربازی که روی تانک نشسته بود، ناگهان به روی مردم آتش گشود و در این بین، هفت گلوله به شکم سیرئلو اصابت و او را به‌شدت مجروح کرد. چند نوجوان فلسطینی بلافاصله او را به بیمارستان منتقل کردند، اما لحظاتی پس از رسیدن به بیمارستان، رافائله از دنیا رفت. ریکوری ـ همکار این خبرنگار ـ می‌گوید: «من شک ندارم سربازانی که داخل تانک بودند می‌توانستند به‌وضوح ببینند که رافائله کلاشینکف در دست ندارد. آن‌ها قطعاً از روی عمد او را هدف گرفته بودند؛ چرا که همه گلوله‌ها به او برخورد کرد. او همچنین احتمال مرگ سیریئلو را در تبادل آتش رد کرد؛ چرا که در هنگام مرگ او هیچ مبارز مسلح فلسطینی آنجا نبود.»

دقیقا یک روز قبل از حادثه، در روز 12 مارس، سیریئلو عکسی با یک مبارز فلسطینی انداخت؛ در حالی که هردو دست یکدیگر را گرفته بودند. شاید سرنوشت او که کنار مبارز فلسطینی ایستاده بود و لبخند می‌زد، یک روز قبل از مرگش نوشته شده بود، اما تمایل سیریئلو برای ایستادن کنار مبارز فلسطینی و عکس گرفتن با او نشانه روشنی است که در نزاع خاورمیانه، او طرف چه کسی را می‌گرفت. در پی این اتفاق، دولت ایتالیا از اسرائیل خواست تا در مورد حادثه تحقیقات انجام دهد. در آگوست سال 2002م. ارتش اسرائیل مانند موارد دیگر ادعا کرد که هیچ مدرکی وجود ندارد که ثابت کند به طرف این عکاس شلیک شده‌است و پرونده نیز بسته شد. انجمن جهانی خبرنگاران در آوریل سال 2002م. اعلام کرد که پس از افغانستان، کرانه باختری خطرناک‌ترین جای دنیا برای خبرنگاران است.

 

10. ویتوریو آریگونی

ویتوریو آریگونی در ۴ فوریه ۱۹۷۵م. در منطقه بیسانا بریانزا در نزدیکی شهر میلان ایتالیا متولد شد. او خبرنگار و نویسنده بود و در عرصه صلح فعالیت داشت. مادرش شهردار شهر بود و پدر بزرگ و اجدادش همه از افرادی بودند که علیه استبداد در ایتالیا می‌جنگیدند. به گفته خود ویتوریو، او مبارزه برای آزادی را در خون خود داشت و از آن‌ها به ارث برده بود. او برای مبارزه با ظلم و حمایت از مظلومان به شرق اروپا، آمریکای جنوبی و آفریقا سفر کرد. از سال ۲۰۰۷م. به غزه رفت و از آن زمان به بعد هرگز به ایتالیا بازنگشت و برای همبستگی با مردم نوار غزه، تا زمان مرگش (۱۴ آوریل ۲۰۱۱م.) در یکی از مناطق شمال نوار غزه اقامت گزید.

ویتوریو جزو اولین فعالان اروپایی حامی فلسطین بود که در اگوست سال ۲۰۰۸م. در قالب دو قایق کوچک امدادرسان به مردم نوار غزه، وارد بندر غزه شد و بلافاصله، به درگاه خداوند سجده شکر به جا آورد، خاک غزه را بوسید و عاطفی‌ترین و شادترین لحظه عمر خود را لحظه ورود به غزه توصیف نمود. او چند روز پس از پایان جنگ ۲۲ روزه غزه (۲۰۰۸ـ۲۰۰۹م.) با حضور در اولین کشتی همبستگی با مردم غزه که در بندر العریش مصر پهلو گرفت، به غزه بازگشت؛ کشتی‌ای که حامل کمک‌های انسان‌دوستانه برای اهالی غزه بود.

وی در طول زندگی‌اش همواره مدافع حقوق بشر و نویسنده بسیاری از وبلاگ‌های ضد جنگ به شمار می‌رفت. ویتوریو کتابی را تحت عنوان «غزه... وقتی انسانی به آن بنگریم» تألیف کرده که به زبان‌های انگلیسی، ایتالیایی، آلمانی و فرانسه منتشر شده‌است. ویتوریو تقریباً در تمامی مراسم‌ مربوط به هم‌دردی با خانواده‌های شهدا و اسرای فلسطینی مشارکت داشت. علاوه بر این، وی در تظاهرات‌هایی که به دلیل محروم کردن کشاورزان فلسطینی از حضور در مزارع کشاورزی‌شان توسط اسرائیل در حد فاصل بین مرز غزه با فلسطین اشغالی برپا می‌شد، حضوری فعال داشت. ویتوریو به همراه چند فعال صلح دیگر، به‌خوبی رنج و مشقت‌های روزانه اهالی غزه را از طریق انتشار گزارش و مقالات در رسانه‌های ایتالیایی و غربی‌ به افکار عمومی جهان انتقال می‌داد. کلیپ‌های ویدئویی ویتوریو از مشکلات مردم غزه و جنایات اسراییل تقریباً برای اکثر فعالان صلح‌طلب در جهان منبع خبری موثقی به شمار می‌رفت. او همچنین از طریق وب‌سایت و رادیوی اینترنتی چریکی خود، تلاش می‌کرد اتفاقات و وقایع غزه را به گوش دنیا برساند.

در سپتامبر 2008م. زمانی که به عنوان سپر انسانی از ماهی‌گیران فلسطینی دفاع می‌کرد، توسط نظامیان اسرائیلی زخمی شد، اما از آرمان خود دست نکشید و در نوامبر همان سال در حالی که باز هم به عنوان سپر انسانی از ماهی‌گیران فلسطینی حمایت می‌کرد دستگیر شد. آخرین فعالیت انسان‌دوستانه او برمی‌گردد به کمکی که وی به خانواده ناصر ابوسعید کرد ( ناصر ابوسعید کسی است که همسرش در تجاوز اسرائیل به منطقه حجر الدیک در جنوب شهر غزه به شهادت رسید). او به کمک سایر دوستانش منزلی را برای خانواده این شهید تدارک دید.

ویتوریو به دلیل عشق و علاقه‌ای که به قضیه فلسطین و مقاومت داشت، در دو نقطه از دست راستش به سبک جوانان غربی دو موضوع از نمادهای انقلاب فلسطینیان را خالکوبی کرده بود؛ یکی واژه «مقاومت» با خط رسم عربی بر بازوی دست راستش و دیگری تصویر «حنظله» ـ نماد کودکان آواره فلسطینی (حنظله شخصیت معروفی در کاریکاتورهای هنرمند بزرگ فلسطینی، ناجی‌العلی است.) او با این شمایل بارها در برابر دوربین‌های رسانه‌های خارجی ظاهر شد و با لبخند عکس گرفت، اما در حقیقت ذات قیام مردم فلسطین را ترویج می‌کرد. شعار ویتوریو «انسان بمانیم» بود و با آنکه اعتقادش با اعتقاد مسلمانان غزه تفاوت داشت، برای دفاع از آنان پا به فلسطین گذاشته بود.

ویتوریو اریگونی در 14 آوریل 2011م. توسط یکی از اعضای یک گروه شبه‌نظامی سلفی ربوده شد و مدتی بعد، این گروه فیلمی از او با چشمان بسته و صورت مجروح منتشر کرده و خواستار آزادی رهبرشان، ولید شدند و پس از مدتی بنا به دلایل نامعلوم، او را به قتل رساندند. نیروهای امنیتی حماس جسد وی را در یک آپارتمان خالی در مرعامر ـ در شمال نوار غزه ـ پیدا کردند. شواهد نشان می‌داد او با یک طناب لاستیکی خفه شده‌است.

این سؤال مطرح می‌شود که چرا سلفی‌ها او را به قتل رساندند؟ آیا غیر از این است که یک هم‌سویی بین آنان و رژیم صهیونیستی وجود داشت؟ شواهد نشان می‌دهد از آغاز سال ۲۰۰۹م. شبه‌نظامیان صهیونیست حکم اعدام او را اعلام کرده و اطلاعیه مرگ او را روی امواج فرستاده بودند. همچنین ناظران سیاسی معتقدند گروگان‌گیری و قتل وی با خواست رژیم صهیونیستی کاملاً هم‌سویی داشت و با هدف ایجاد رعب و وحشت در بین فعالان خارجی حامی فلسطین صورت گرفت تا از این طریق مانع از حضور آنان در نوار غزه و شکستن محاصره این منطقه شوند.

پس از این اتفاق، اسماعیل هنیه ـ نخست‌وزیر دولت منتخب فلسطین ـ و دکتر سامی ابوزهری ـ سخنگوی جنبش مقاومت اسلامی حماس ـ طی تماس تلفنی با مادر اریگونی، ضمن ابراز همدری با وی، بر عزم دولت برای تعقیب و مجازات قاتلان وی تأکید کردند.

مدتی بعد، خانواده اریگونی در میان استقبال گسترده رسمی و مردمی و در حضور تعدادی از نمایندگان گروه‌ها و جریان‌های فلسطینی به منظور تحویل گرفتن جنازه فرزند خود وارد نوار غزه شدند. فلسطینیان او را «قهرمان غزه» نامیدند و تعداد زیادی از آنان در مراسم بزرگ‌داشت وی شرکت کردند.

 

11. ابراهیم بیلگن

ابراهیم بیلگن متولد سال 1949م.، سیاست‌مدار، مهندس برق و فعال صلح بود. او در شهر بتمن ترکیه متولد شد، اما اصالتاً عرب بود. بنا بر تعاریف همسرش، او با همه رابطه دوستانه برقرار می‌کرد، بسیار آرام بود و هیچ‌وقت عصبانی نمی‌شد.

ابراهیم فارغ‌التحصیل مهندسی برق از دانشگاه فرات و همچنین عضو اتاق مهندسان برق ترکیه بود. او که در شرکت‌های زیادی به عنوان مهندس الکترونیک کار کرده بود، یک شرکت مهندسی الکترونیکی به نام «بیلگن موهندسلیک» را در سال 2004م. تأسیس کرد. علاوه بر این، او اولین تلویزیون محلی استان سیرت ترکیه را با نام «سلام تی.وی» ایجاد کرد. او یکی از بنیان‌گذاران حزب «تقوا»ی ترکیه نیز بود و پس از اینکه دادگاه مشروطه ترکیه حزب تقوا را در سال 2001م. منحل کرد، به حزب جدیدالتأسیس «سعادت» پیوست و در سال م.2007 به نمایندگی از این حزب، نامزد انتخابات مجلس نمایندگان برای استان سیرت ترکیه شد.

سه سال بعد، او به عنوان عضو داوطلب «بنیاد حقوق بشر، آزادی و کمک‌های انسان دوستانه» در ماه می‌2010م. به ناوگان آزادی غزه به نام ماوی مرمره پیوست , در تاریخ 23 می، استانبول را به مقصد نوار غزه ترک کرد و در روز 31 می‌2010م. در اثر حمله صهیونیست‌ها به این کشتی که حامل کمک‌های انسان‌دوستانه به مقصد غزه بود، به شهادت رسید. سونا بیلگن ـ همسر شهید ابراهیم ـ درباره شهادت همسرش اظهار داشت: چنین رفتنی را خیلی دوست داشت و آرزو می‌کرد. شهادت را خیلی می‌خواست. بعد از شنیدن پیشنهاد کشتی مرمره، با میل خودش به آن‌ها ملحق شد و خیلی خوشحال بود. او یک پدر و یک همسر نمونه بود و همیشه زندگی‌مان به زیبایی می‌گذشت. بر اساس گزارش پزشکی قانونی، علت مرگ بیلگن اصابت چهار گلوله به پیشانی، سینه، لگن و پشت او اعلام شد.

 

12. جودت کیلیچلَر

کیلیچلر، یکی از مسافران کشتی مرمره، هنگام شهادت 38 سال داشت. او سردبیر پایگاه اینترنتی یک بنیاد خیریه با نام «بنیاد حقوق بشر، آزادی و کمک‌های انسان‌دوستانه» بود. این بنیاد درسال 1992م. در ترکیه تأسیس شده و در بیش از 100 کشور فعالیت دارد و یک سازمان غیردولتی برای کمک‌های بشردوستانه است. این سازمان کارهای خیریه فراوانی انجام داده‌است و اسرائیل تلاش زیادی انجام داده تا ثابت کند این بنیاد با مبارزان جهادی ارتباط دارد، اما هیچ مدرکی بر این ادعا وجود ندارد. هدف این بنیاد از پیوستن به ناوگان آزادی غزه مانند دیگران بود: شکستن حصر غزه و رساندن کمک‌های انسان‌دوستانه به مردم غزه.

دریا کلیچلر همسر شهیدش را چنین توصیف می‌کند: «همسرم واقعاً قلبش پر از محبت بود. او شخصی محترم، با‌ادب، بانزاکت، نجیب، حساس و کلاً انسان خاصی بود... شاد کردن و کمک کردن به انسان‌ها، علی‌الخصوص شاد کردن بچه‌ها را خیلی دوست داشت. او عاشق کارش بود و هر کاری را با دقت و نظر خاصی انجام می‌داد... همسرم آن‌قدر اخلاق خوبی داشت كه من در او اخلاق پیغمبر را می‌دیدم. این به هیچ‌وجه مبالغه نیست. اخلاق پیامبر خدا در وجود او بود. به دستور پیامبر كه قبل از مردن بمیرد، ایمان آورده بود و در زندگی‌اش واقعاً قبل از اینكه بمیرد، مرده بود و زندگی می‌كرد؛ یعنی واقعاً نفسش را مهار کرده بود. هرگز برای نفسش زندگی نمی‌كرد. در آخر آخر به خودش فكر می‌كرد.»

دریا کلیچلر درباره پیوستن جودت به ناو مرمره اظهار داشت: «کمک کردن به انسان‌ها را واقعاً دوست داشت. در اصل برای همین به این ناوگان پیوست. می‌خواست برای بچه‌های آنجا لباس ببرد... می‌خواست که امید را در صورت آن‌ها ببیند. فقط می‌خواست کمک‌کننده باشد. با هدف انسانی به آنجا رفته بود و خیلی هیجان‌زده بود... آن شب از شادی و هیجان نتوانست بخوابد... او عاشق اسلام و شهادت بود و تفرقه بین مذاهب اسلامی آزارش می‌داد. جودت واقعاً قلبش برای فلسطین بود. زمانی در آن 22 روز، ‌در آن بمباران فلسطین از تلویزیون شهیدان را می‌دیدیم، او بچه‌هایمان را به آغوش می‌گرفت و هق‌هق گریه می‌كرد. می‌گفت: ما چه‌طور جواب خدا را خواهیم داد، ما چطور جواب این بندگان خدا را خواهیم داد؟ می‌گفت: ما چه انسان‌هایی هستیم؟ ما چه مسلمانی هستیم؟ او همسر كاملی بود؛ انسان الگویی كه واقعاً خیلی به‌ندرت در دنیا یافت می‌شوند و او یك نمونه نادر بود...»

فهمی بولنت ییلدیریم ـ رئیس بنیاد حقوق بشر ترکیه ـ می‌گوید: «کارمند ما جودت یک خبرنگار بود که شهید شد. تنها گناهش عکس گرفتن بود. آن‌ها جمجمه‌اش را خُرد کردند و ما متوجه شدیم که آن‌ها گلوله‌های واقعی شلیک کرده‌اند. گلوله‌های پلاستیکی هم اگر از فاصله خیلی نزدیک ـ یک تا دو متری ـ شلیک شود، کشنده است.» سربازان اسرائیلی که به صورت غیرقانونی وارد کشتی ماوی مرمره شده بودند، به جودت کیلیچلر حمله کردند و هنگامی که او می‌خواست از ورود کماندوهای اسرائیلی به کشتی مرمره عکس بگیرد، در اثر برخورد یک گلوله به وسط ابروانش به شهادت رسید. شهرداری آنکارا یکی از خیابان‌های این شهر ترکیه را به نام جودت کیلیچلر نام‌گذاری کرده‌است.

 

13. چنگیز اوکیوز

چنگیز اوکیوز ساکن شهر اسکندرون ترکیه، متأهل و صاحب سه فرزند 14، 12 و نُه ساله بود. تمام افرادی که او را می‌شناختند از او به عنوان مردی شاد، پویا، شوخ‌طبع، فعال و خیر یاد می‌کنند. همسرش می‌گوید: «او همیشه لبخند به لب داشت. با مردم بدون آنکه به مقام و پست و این چیزها دقت کند، رفتار می‌کرد. شهر اسکندرون او را خیلی دوست داشت. پس از شهادتش هم دوستان مثالی می‌زدند و می‌گفتند: اسکندرون صورت خندانش را از دست داد! انسان خوش‌اخلاقی بود. در برابر دیگران یک نوع محبت بی‌اندازه داشت، همیشه دوست‌دار کمک بود و هیچ وقت به مال دنیا دل نمی‌بست. همیشه دوست داشت هر کاری که می‌کند و چیزی که به دست می‌آورد، در راه خدا باشد... فلسطین واقعاً برای او موضوع مهمی بود و سال‌ها بود که می‌خواست برای کمک و همدردی به فلسطین برود. این را همیشه می‌گفت که حتماً باید به فلسطین بروم و برای کمک به مردم کارهایی در آنجا انجام دهم.»

یکی از دوستان چنگیز اوکیوز گفت: قبل از ملحق شدن شهید به ماوی مرمره، چنگیز در یک جمع دوستانه و صمیمی به دوستانش این‌طور وصیت کرد: «اگر سرشار از عشق و امید و شادی هستید، وظیفه دارید آن را با دنیا تقسیم کنید.» او هنگام شهادت 41 سال داشت. مانند بیشتر افرادی که در آن شب سرنوشت‌ساز کشته شدند، چنگیز هم یک داوطلب بود که خود را وقف کمک و نجات مردم غزه کرده بود، و پذیرایی اسرائیل از این مرد چگونه بود؟ چهار زخم گلوله: یکی به پشت سرش، یکی به قسمت راست صورتش، یک گلوله به پشتش و یکی هم به پای چپش. او در فرم درخواست برای پیوستن به ناوگان کمک‌های بشردوستانه در غزه، در پاسخ به این سؤال که چرا داوطلب شده‌است، نوشته بود: «به خاطر خدا.»

14. چنگیز سونقور

چنگیز سونقور، 47 ساله، یکی دیگر از داوطلبانی است که برای کمک به مردم فلسطین با کشتی عازم غزه شد. او اهل شهر ازمیر ترکیه و پدر شش دختر و یک پسر بود و او یک پارچه‌فروشی کوچک در ازمیر داشت. چنگیز و خانواده‌اش در آپارتمانی کوچک در حومه ازمیر زندگی می‌کردند. او عاشق کمک به مردم بود و در طول زندگی‌اش به صورت داوطلبانه در بنگاه‌های خیریه مختلفی کار کرده بود.

اولین کاری که چنگیز پس از سوار شدن به کشتی انجام داد، گشودن نامه دخترش بود که پدر را چنین خطاب قرار داده بود: «هزاران حرف برای گفتن دارم، اما همه آن‌ها در گلویم گیر کرده‌اند... من وحشت‌زده‌ام بابا. غم و اندوه را در صورت خواهرم و اضطراب را در چشمان مادرم می‌بینم، اما با این همه می‌خواهم بروی... برای نشاندن لبخند بر روی لب‌های یتیمان غزه برو... برای گرفتن دعای خیر مادران رنج‌کشیده غزه برو... برو حتی اگر بازگشتی در کار نباشد... این فوق‌العاده است که من دختر توام... من به تو افتخار می‌کنم بابا...» 

چنگیز نامه دخترش را با غرور و شادی به هم‌سفرانش نشان داد و حتی هنگام شهادت آن را در جیبش داشت. یکی از کاربران پایگاه اینترنتی «آمریکایی‌های طرف‌دار آزادی فلسطین» این جملات را تقدیم چنگیز سونقور کرده‌است: «شجاعت این مردان و مرگ دردناک، اما قهرمانانه آنان صدمه بزرگی است. سنگ‌دلی سربازان و دولت اسرائیل هر روز در فلسطین قابل مشاهده است و طرف‌داران اسرائیل قادر به هیچ دفاعی از رفتار این رژیم نیستند. قلب من به خاطر خانواده این مردان خوب به درد آمده‌است. فلسطین را آزاد کنید!» چنگیز سونقور با گلوله یکی از کماندوهای اسرائیلی به گلویش به شهادت رسید.

 

15. علی‌حیدر بِنگی

علی حیدر بنگی 29 سال داشت و اهل شهر دیاربکر ترکیه و فارغ‌التحصیل رشته ادبیات عرب از دانشگاه الازهر قاهره بود. وی متأهل و پدر چهار فرزند بود. او در شهر دیاربکر ترکیه یک مغازه تعمیر تلفن داشت.

ثانیه ـ همسر شهید بنگی ـ درباره او می‌گوید: «خیلی آدم خوبی بود و دوستان و آشنایان خیلی دوستش داشتند... آرزوهای علی در وحدت مسلمانان، فهم و درک صحیح دین و رهایی قدس خلاصه می‌شد... علی در استانبول کمی کار داشت. راجع به درس و دانشگاه. گفت: ما به استانبول می‌رویم و 5 روز آنجا می‌مانیم و ان‌شاءالله بعد از آن برای کمک به فلسطین می‌رویم. گفتم: فعلاً به فلسطین نرو. کارهایت را انجام بده و برگرد. گفت: نه، باید بروم به امید خدا و به این ترتیب راهی شد.» 

در جریان حمله صهیونیست‌ها به کشتی صلح مرمره، شش‌بار به حیدر شلیک شد که یک گلوله به شکم او اصابت کرد. یکی از کاربران یک صفحه فیس‌بوک با عنوان «آمریکایی‌های طرف‌دار فلسطین آزاد» می‌نویسد: «شش‌بار! چه بزدلانه و نفرت‌انگیز. آیا جهان می‌تواند غیر از قتل عمد نامی برای مرگ این قهرمان و دوستانش انتخاب کند؟ من بسیار برای خانواده این مرد شجاع با این صورت آرام اندوه‌ناکم.»

 

16. فورکان دوغان

فورکان دوغان در تروی در ایالت نیویورک آمریکا متولد شد. او فرزند دکتر احمد دوغان ـ دانشیار دانشگاه «ارسیس» ترکیه ـ بود و آرزو داشت مثل پدرش پزشک شود. دوغان که جوان‌ترین سرنشین کشتی مرمره بود، علاقه چندانی به سیاست نداشت و شرکت او در ناوگان غزه به‌خاطر اهداف انسان‌دوستانه بود.

در صبح روز حادثه، فورکان به همراه دیگر فعالان صلح در طبقه دوم کشتی مرمره در آب‌های بین‌المللی بود که به ضرب گلوله به قتل رسید. مرگ از آسمان در شمایل کماندوهای اسرائیلی بر سرشان بارید. او پنج‌بار از فاصله کمتر از 45 سانتی‌متری مورد اصابت گلوله قرار گرفت. این گلوله‌ها به صورت، پشت سر، پا و کمرش برخورد کرد. فورکان در صفحه آخر دفترچه خاطرات که در کشتی نوشته شده بود، در مورد زیبایی شهادت چنین می‌نویسد: «ان‌شاءالله در آخرین ساعات منتهی به شهادت هستم. آیا چیزی زیباتر از این وجود دارد؟ فکر می‌کنم تنها چیز زیباتر، مادرم باشد. مقایسه خیلی دشوار است. شهادت یا مادرم؟ من و دیگران تا این لحظه با این جدیت به مسئله (شهادت) فکر نمی‌کردیم، اما الآن همه با جدیت به آن فکر می‌کنیم.» تنها سلاح شهید فورکان 19 ساله در زمان شهادتش، کاغذ و قلمش بود.

 

17. فهری ییلدیز

فهری ییلدیز در کودکی پدرش را از دست داد و از همان زمان، مسئولیت خانواده‌اش را به عهده گرفت. در زمان پیوستن به کشتی مرمره، 43 سال داشت و در شهر آدیامان ترکیه آتش‌نشان بود. برادر فهری، حسن ییلدیز، درباره او می‌گوید: «از زمان بچگی‌اش در آرزوی شهادت بود... این اواخر در پی ظلم‌هایی که اسرائیل به برادران فلسطینی‌مان می‌کرد، هر شب گریه می‌کرد. یک شب‌ که داشتیم با او صحبت می‌کردیم، گفت که می‌خواهد به غزه برود و در آنجا شهید شود و من هم به او گفتم که ان‌شاءالله خداوند به تو برادر، آن مقام شهادت را می‌دهد. آن شب به‌خاطر این دعایی که کرده بود، بسیار خوشحال شد و گریه کرد.»

حبیب ـ کوچک‌ترین برادر فهری ـ درباره او این‌طور اظهارنظر می‌کند: «برادرمان انسان متفاوتی بود. از زمانی که پدر را از دست داد، در جمع‌های دینی و علمی شرکت می‌کرد و برای من که هرگز پدرم را ندیده بودم، به‌واقع حکم پدر را داشت. در ورزش یک پهلوان بود، یک کشتی‌گیر بود. برادر فهری‌مان خیلی انسان متفاوتی بود. هرجا که یک فعالیت اسلامی وجود داشت، قطعاً برادر فهری نیز آنجا بود. هفته آخر به همه می‌گفت که شهید خواهم شد... دوستانی که در کشتی بودند، بعداً به اینجا آمدند و گفتند که برادرم جزو اولین نفراتی بود که از کشتی دفاع می‌کرد. او متأهل بود و چهار فرزند داشت و مانند بسیاری دیگر، به دلیل اهمیتی که برای مسئله غزه و مردم فلسطین قائل بود از کارش مرخصی گرفت؛ مرخصی‌ای که البته بسیار بیشتر از آنچه تصور می‌کرد طول کشید! سخت‌ترین لحظه برای فهری، لحظه وداع با مادرش بود... او در حالی‌که مادرش را سخت در آغوش گرفته بود، از او درخواست بخشش و حلالیت کرد.»

از فهری ییلدیز نیز مانند شهدا و مجروحان دیگر، با پنج گلوله پذیرایی شد که یکی از گلوله‌های کشنده به سینه‌اش برخورد کرد. اسرائیل رسماً اعلام کرد که از گلوله‌های پلاستیکی استفاده کرده‌است. البته این گلوله‌ها فلزی بود و دورشان پلاستیک کشیده بودند و اگر از فاصله نزدیک شلیک شوند، قدرت یک گلوله واقعی را دارند.

 

18. نجدت ییلدیریم

یکی دیگر از قربانیان کشتی ماوی مرمره، نجدت ییلدیریم ـ یکی از نیروهای امدادرسان «بنیاد حقوق بشر، آزادی و کمک‌های انسان‌دوستانه» در شهر مالاتیای ترکیه ـ بود. او 32 سال داشت، اصالتاً اهل مالزی، متأهل و صاحب یک دختربچه سه ساله بود. خانواده و نزدیکان نجدت از او به عنوان مردی آرام، مهربان و دل‌سوز و نمونه صبر و شکیبایی یاد می‌کنند.

نجدت در سال 2005م. در بخش داروخانه بنیاد حقوق بشر، آزادی و کمک‌های انسان‌دوستانه مشغول به کار شد. روز دوشنبه 31 می‌2010م. حدود ساعت 4، کشتی ماوی مرمره که حامل کمک‌های انسان‌دوستانه بود مورد حمله نیروهای اسرائیل قرار گرفت. نجدت به طبقه دوم کشتی رفت تا به دوستانش مجروحش کمک کند، ولی کماندوهای اسرائیلی او را با گلوله به قتل رساندند. گزارش پزشکی قانونی اصابت دو گلوله را به نجدت تأیید کرد؛ یکی به شانه راستش و یکی هم به قسمت سمت چپ کمرش.

 

19. چتین توپچوگلو

متولد سال 1956م. و عضو سابق تیم تکواندوی ترکیه بود. او قهرمان ترکیه و اروپا در ورزش تکواندو بود و یک بار هم برنده مدال نقره تکواندو در جهان شده بود. او مردی منظم، بااراده و متعهد بود. وی از سال 1979 تا 1998م. در انجمن تعاونی پنبه و روغن بادام‌زمینی و دانه‌های گیاهی چوکوروا مشغول به کار بود. از سمت‌های دیگر او نیز می‌توان به انجام مسئولیت به عنوان یک قاضی ملی در استان آدانای ترکیه و همچنین مربیگری تیم ملی تکواندوی ترکیه اشاره کرد.

او قبل از شروع سفر گفته بود: «بسیار متأسفم که جزو اولین کسانی که به غزه می‌روند نیستم، اما خدا را شاکرم که کمک کرد و این فرصت را به من داد. اگر خدا یاری کند بار دیگر هم باز با همسرم به غزه خواهم رفت. ما خودمان را متعهد به این هدف می‌دانیم و خودمان را برای هر پیشامدی مهیا کرده‌ایم؛ حتی مرگ...» توپچوگلو در حمله کماندوهای اسرائیلی به کشتی مرمره حامل کمک‌های انسان‌دوستانه به مردم فلسطین که برای شکستن محاصره عازم غزه بود، در کنار همسرش به شهادت رسید. بر اساس گزارش پزشکی قانونی سه بار به او شلیک شده بود. در هنگام مرگ، چتین 54 سال داشت و صاحب یک پسر بود.

 

فعالان صلح دیگری که در جریان حمایت از مردم فلسطین در این کشور، زخمی یا اسیر شده‌اند

در 2 آوریل سال 2002م. خانم کیت ادواردز ـ فعال صلح داوطلب استرالیایی ـ در جریان تیراندازی نیروهای اسرائیلی به یک تجمع در بیت‌جلا، به‌شدت زخمی و دچار خون‌ریزی داخلی شد.

در 22 نوامبر 2002م. کایوم باترلی ـ فعال داوطلب ایرلندی ـ در جنین مورد اصابت گلوله نیروهای نظامی اسرائیل قرار گرفت.

در 24 آوریل 2010م. خانم بیانکا زامیت، اهل کشور مالتا واقع در جنوب اروپا، در جریان یک راه‌پیمایی در نوار غزه در یک منطقه بی‌طرف از ناحیه ران پا، مورد اصابت گلوله اسرائیلی‌ها قرار گرفت.

پاتریک اوکانر ایرلندی به مدت 11 سال به انجام فعالیت‌های بشردوستانه در آفریقا و نوار غزه مشغول بود و در اوایل فوریه 2005م. او به جرم اعتراض غیرخشونت‌آمیز در برابر دیوار حائل، توسط مقامات اسرائیل بازداشت شد. گزارش شده‌است در اواخر فوریه، مقامات اسرائیل برای آزادی او اقدام کرده‌اند؛ به شرط آنکه هرگز به فلسطین بازنگردد.

 

منابع و مآخذ

 

«وجدان آمریکایی» (فیلم مستند)، یحیی برکات

«موج بیداری» (فیلم مستند)، شاهرخ کیوان‌نژاد

مقاله «صبح 16 مارس»، تألیف و ترجمه: مهدی عزیزی و سیروس شیرزاد

فعالان صلح، معصومه نورانی، جمعیت دفاع از ملت فلسطین

https://wikipedia.com

http://eski.ihh.org.TR

http://rachell.blogfa.com/

http://mycatbirdseat.com

http://www.mavimarmara.org

www.teribon. Ir 





حاصل جمع را بنویسید : به اضافه






*حاصل جمع را بنویسید : به اضافه



تعداد بازدید : ۶۴
تاریخ ثبت : 26 آبان 1395

دسته بندی