نشریه فرهنگ انقلاب اسلامی - نشریه الکترونیکی - نشریه شماره 36 فرهنگ انقلاب اسلامی - گفتگو با محمد گلریز

چند لحظه صبر كنيد ...

چند لحظه صبر كنيد ...
اين کالا به سبد خريد شما اضافه شد
اين کالا را قبلا به سبد خريد خود اضافه کرده ايد
کالا مورد نظر از سبد خريد شما حذف شد
{ STORE_ERROR }
حذف شود؟
« فروشگاه اینترنتی دفتر نشر فرهنگ اسلامی: ارسال رایگان کتاب به سرتاسر نقاط ایران با خرید آنلاین »
فرم عضویت در نشریه

دسته بندی

  • گفتگو با محمد گلریز

  • تعداد بازدید : ۸۷
    تاریخ ثبت : 19 مهر 1395

گفتگو با محمد گلریز

گفتگو با محمد گلریز


آشنـایی با استاد محمد گلریز

 

استاد محمد گلریز در سال ۱۳۲۵ در تهران به دنیا آمد. او از خوانندگان موسیقی سنتی و پاپ ایرانی  و قطعاً برترین خواننده در دوران انقلاب و دفاع مقدس است که صدایش به عنوان میراث شفاهی جمهوری اسلامی ایران، در سازمان میراث فرهنگی ثبت شده‌است. نام او «محمدعلی» و شهرتش «گلپایگانی» است. او برادر کوچک‌تر اکبر گلپایگانی ـ سلطان آواز ایران در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ شمسی ـ است.

گلریز به مناسبت سرود شهید مطهری(ره) با امام خمینی(ره) دیدار کرد و در سال ۱۳۸۹ به عنوان خواننده ماندگار مورد تقدیر قرار گرفت. او فعالیت‌های انقلابی را از سال ۱۳۵۷ آغاز نمود و سرود «این بانگ آزادی است» که با شعر حمید سبزواری و آهنگ احمدعلی راغب ساخته شد، از درخشان‌ترین کارهای اوست. از استاد محمد گلریز صدها اثر ماندگار در حوزه سرود و آواز به جا مانده‌است.

 

 

گفت‌وگوی صمیمانه با استاد محمد گلریز

گلریز: مــن نگـران

هنـر انقـلاب هستم

 

 بسم الله الرحمن الرحیم. جناب آقای گلریز، ابتدا کمی از خودتان صحبت کنید دوران مختلف زندگی شما چه‌طور گذشت؟ ورود شما به عرصه هنر از کجا آغاز شد؟ چه‌طور شد که وارد عالم هنر شدید؟

من در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدم. پدرم از مداحان قدیم تهران بود که به مرشد حسین معروف بود. صدای ایشان رسا و خوب بود و در کسوت مداحی مشهور بود در مجالس مربوط به اهل بیت(ع) می‌رفت و برنامه اجرا می‌کرد. هرجا که او برنامه اجرا می‌کرد، محال بود کسی رد شود و نایستد. صدای ایشان واقعاً رسا و جذاب بود وآن روزها هنوز که بلندگو به آن صورت نبود، ایشان بدون بلندگو می‌خواند. این قضیه برای 70 ـ 80 سال پیش است؛ چون ایشان سال 62 فوت شد و تولدشان در سال 1299 بود.

در هر صورت، من در این خانواده بزرگ شدم و از موهبات خدای متعال این بود که صدای خوب در خانواده ما موروثی بود و من هم بالاخره از این موهبت برخوردار شدم و از موقعی که خودم را شناختم، فهمیدم که از نظر صدا مورد لطف خدای متعال قرار گرفته‌ام. از همان اوان کودکی همراه پدر، به مجالس روضه می‌رفتم. در قدیم، سنت بسیار خوبی بود که الآن کم‌رنگ شده و آن اینکه هر کسی در خانه‌شان روضه‌خوانی می‌کرد و ما هم طبعاً در خانه‌مان مجالس ذکر مصائب اهل بیت برقرار بود. من یادم هست که روز شانزدهم هر ماه در خانه ما روضه بود، بعد به روز 25 ماه تبدیل شد. در این روضه‌ها همه مداح‌ها و فامیل و آشناها می‌آمدند و خیلی جالب بود و ما در چنین فضایی رشد کردیم.

یکی از مسائلی که من فکر می‌کنم از نظر اجتماعی هم برای کسانی که در دوران کودکی هستند و بعد به نوجوانی می‌رسند مهم است، همین هیئت‌هاست. آن موقع ما را تشویق می‌کردند که در آن مجالس شرکت کنیم. من از موقعی که یادم هست که چهار ـ پنج‌ساله بودم، بلندم می‌کردند و می‌گفتند: یک صلوات بفرست، حمد و سوره را بخوان. به همین ترتیب، یک روحیه مثبت در ما به وجود می‌آمد و انسان اجتماعی می‌شد. یعنی کودک از اجتماع دور نبود؛ خصوصاً با مسائل قرآنی و معارف اهل‌بیت و اشعاری در این رابطه‌ها آشنایی و اشراف پیدا می‌کرد و یک حالت جامعه‌پذیری دینی پیدا می‌کرد که این موقعیت برای بچه‌ها و نوجوانان و جوانان خیلی خوب است. متأسفانه الآن این رویه کم‌رنگ شده و من خیلی به‌ندرت می‌بینم.

در فامیل خود ما یک نفر هست که ماهانه این جلسه روضه‌خوانی را دارد و چه‌قدر مفید است. در این روضه‌ها، هیئتی‌ها که همه جمع می‌شدند ـ بخصوص وقتی فامیلی باشد ـ چه گره‌هایی باز می‌شد و چه‌قدر کارهای خیرخواهانه انجام می‌شد؛ گاه مقدمات ازدواج انجام می‌شد، خیلی مسائل مختلفی بود که انجام می‌شد. می‌خواهم بگویم این محافل، جامعه کوچکی بود که در آن‌ها کارهای بزرگی صورت می‌گرفت و وقتی در یک جامعه بزرگ یا کشور بازتاب آن گسترش پیدا می‌کرد، اثرات بسیار مثبتی داشت. در هر صورت، ما در چنین خانواده‌ای بزرگ شدیم. وقتی به نوجوانی رسیدم، پدرم خیلی به من علاقه داشت. من هم به ایشان علاقه داشتم و همراه پدر به محافل اسلامی می‌رفتم.

 

 چه سالی به دنیا آمدید؟

من چهارم مهرماه سال 1325 به دنیا آمدم. در نوجوانی همراه پدر به محافل و مجالس مختلف می‌رفتم. آن موقع پدر من موتور داشت. قبل از موتور، دوچرخه داشت. من عکس‌هایش را هم دارم. بعد دوچرخه را به موتور بست و موتوردوچرخه شد. قبل از او، جد پدر ما با اسب به مجالس می‌رفت. ما همراه پدر می‌رفتیم. گاهی اوقات موتورش را نگه می‌داشتیم. او به ما شخصیت می‌داد. بانیان که می‌آمدند، می‌گفت: ایشان راننده ماست. بعضی وقت‌ها به من می‌گفت: دو تا شعر هم شما بخوان. ایشان که می‌خواند، من هم شعر در مدح اهل‌بیت(ع) می‌خواندم که جسارت خوانندگی مثبت از همان موقع در من ایجاد شد. الحمدلله خدای متعال صدای بسیار خوبی به من داده بود که خودم وقتی به آن موقع ‌ها فکر می‌کنم، می‌بینم اصلاً صدای من خستگی‌ناپذیر بود. هرچه می‌خواندم، صدایم بیشتر صاف و باز می‌شد.

من از اینجا شروع کردم. مادرم (خدا رحمت‌شان کند) معلم قرآن بود، مادربزرگم هم معلم قرآن بود. ما از طریق مادری هم به روحانیت وصل می‌شدیم و جد ما سلطان‌الواعظین بود که یکی از مفاخر سخن و ذکر مصائب اهل‌بیت(ع) بود. من یادم هست آقای ابوالقاسم شجاعی در یک مجلس ترحیم، تاریخچه و شجرنامه ما را خواند که طی 30 نسل، نسب ما به امام حسن مجتبی(ع) می‌رسد. او همه را یکی یکی خواند و برای من خیلی جالب بود. ایشان هم با پدر من خیلی دوست بود و هم‌چنین با خانواده مادری من خیلی دوست بود.

در هر صورت، من [هم از طریق پدر و هم از طریق مادر] در یک خانواده کاملاً مذهبی به دنیا آمدم و الحمدلله والدین من خیلی هم روشن‌فکر بودند. مادر من خیلی مرا نصیحت می‌کرد و خیلی در تربیت من نقش داشت. او ممانعت نمی‌کرد از اینکه من بروم بخوانم، ولی همیشه به من سخنان نصیحت‌آمیزی می‌گفت. خصوصاً قبل از انقلاب، واقعاً در آن موقع، محیط آلوده بود و باید انسان خیلی قدرت می‌داشت تا خود را حفظ کند. آن موقع من هم جوان بودم و خیلی پرشور بودم و خیلی دوست داشتم که به جاهای مختلف بروم و بخوانم. به یاد دارم آقایی به نام آقای جهان‌بخش پازوکی بود که روان‌شناس بود. به هر کس نگاه می‌کرد و برای او آهنگ می‌ساخت، مشهور می‌شد. آهنگ‌های او ردخور نداشت، آن موقع، سال 1356، 20 هزار تومان می‌گرفت که برای یک نفر آهنگ بسازد. پیش من آمد و گفت: من برای شما مجانی دو آهنگ می‌سازم. تا این اندازه از صدای من خوشش آمده بود.

از آنجا که خدا می‌خواست، مرا در آن فضا حفظ کرد. من عرق مذهبی داشتم و اصول دین‌مان را رعایت می‌کردم. آن روزها ما نمازمان را می‌خواندیم و روزه‌مان را می‌گرفتیم و خیلی از همان موقع و از اوان نوجوانی و جوانی ضد شاه و طاغوت بودم و بحث می‌کردم. گفتم که مادرم خیلی در زندگی من نقش داشت؛ به من می‌گفت: محمد، من خیلی تو را دوست دارم، اما شیرم را حلالت نمی‌کنم اگر جای ناصواب بخوانی. این همیشه در ذهن من بود. خیلی هم مادرم را دوست داشتم. 

 

 در خانواده شما کس دیگری هم بود که در خوانندگی مشهور باشد؟

بله، تمام برادران ما در عرصه خوانندگی فعالیت داشتند، ولی شاخص‌ترین‌مان آقای گلپایگانی بود.

 

ایشان خواننده خیلی معروفی بودند.

بله، خیلی معروف بودند. من یادم هست که سال 42 به ایشان شبی 2200 تومان پول می‌دادند، به آقای پرویز یاحقی 300 تومان و نوازنده‌های خیلی معروف بودند که 10 تومان می‌گرفتند. شما فکر کنید که ایشان در چه سطح هنری بود. وقتی خانه‌مان را 37000 تومان خریدیم، یک خانه 500 متری در شمران را می‌دادند 200 هزار تومان یا گاه 120 هزار تومان. شما فکر کنید به ایشان شبی 2200 تومان می‌دادند که بیاید بخواند. او هم فقط آواز می‌خواند و اصلاً تصنیف‌های مبتذل نمی‌خواند، فقط آواز و اشعار حافظ و سعدی و مولانا را می‌خواند.

 چند برادر هستید؟

ما اکبر و عباس و محمود و ابوالقاسم و محمد، پنج برادر هستیم.

 

 در این پنج برادر، غیر از شما، آقای گلپایگانی در آواز ید طولایی داشتند.

بله، ایشان شاگرد ادیب برومند بود. آن‌قدر صدای ایشان خوب بود که عوض اینکه شاگرد سراغ استاد برود، استاد به خانه ما می‌آمد، من که سن کمی داشتم هم اتفاقاً می‌رفتم دم در و گوش می‌دادم. یک‌دفعه استاد گفت و من رفتم و در اتاق نشستم. من سه‌گاه را از آقای برومند دارم؛ با یک شعر از بیژن ترقی که هنوز این شعر در خاطر من هست و بعد قرار شد آن را حفظ کنم. تاج اصفهانی هم یک شاگرد در رادیو داشت. اخوی ما مسابقه‌ای گذاشتند که من با او مسابقه بدهم که اتفاقی افتاد و من نرفتم و ایشان هم خیلی از دست ما عصبانی شد، ولی آن شعر هنوز یادم هست که از ایشان یاد گرفتم:

 

باز آ که هنوز نیمه‌جانی باقی است / زان کشته بی‌نشان نشانی باقی است

زان سینه پُرسوز من آهی برجاست / این گرد رفت کاروانی باقی است

وان دل همه ترک هم‌زبانی کردند   /ای اشک بیا که هم‌زبانی باقی است

 

شعر خیلی زیبایی است که در سه‌گاه خیلی خوب قابل اجرا بود، من این را آنجا از استاد یاد گرفتم. فامیل ما «گلپایگانی» بود و برادرمان هم سلطان آواز ایران بود. افتخار هم می‌کردیم که ما هم گلپایگانی هستیم، ولی باور کنید بعضی موقع‌ها مسائلی به شما الهام می‌شود و برایتان محرز می‌شود که این اتفاق از طرف خدا اتفاق افتاده. این مسئله واقعاً برای من در انقلاب محرز شد و در آن شک ندارم. من در سال 1355 و در آستانه انقلاب شروع به خواندن کردم...

 و تقدیر چنین بود که شما سلطان آواز انقلاب اسلامی شوید. شما خواندن با ارکستر را از سال 1355 شروع کردید؟

بله، با ارکستر خواندم. ما در خانه با موسیقی آشنا بودیم و مخصوصاً گوش‌مان خیلی با موسیقی آشنا بود و خارج نمی‌خواندیم و ریتم‌مان خیلی خوب بود. گویی ناخودآگاه این استعداد در خون ما بود. پدرم در محافل و مجالس مختلف که می‌رفتیم به من از لحاظ موسیقایی کمک می‌کرد. گوشه‌هایی که می‌خواند را به من می‌آموخت. ایشان صرفاً اهل روضه‌خوانی نبود. بیشتر شعر می‌خواند. اگر هم می‌خواست مصیبتی بخواند، آن را با شعر می‌خواند و نیز اگر می‌خواست مصیبتی در مورد یکی از ائمه بخواند، ابتدا از مناقب‌شان و از شجاعت‌شان می‌خواند و بعد ذکر مصیبت می‌کرد.

یادم هست در مورد حضرت ابوالفضل(ع) یک بحر طویل 20 تا 30 بیتی در مورد شجاعت ایشان می‌خواند که مو بر تن انسان راست می‌شد. با صدایی رسا، وفاداری حضرت عباس را می‌خواند. آن وقت می‌گفت عباس با این عظمت و مردانگی برای خدا آمد و این فداکاری را کرد. وقتی که او لب وا می‌کرد، دیگر نیازی به روضه خواندن نبود. همه مستمعین هم‌صدا با نوای نوحه‌خوانی سوزناک او گریه می‌کردند و اشک می‌ریختند. در مورد مولا علی(ع) هم پدرم سبک خاصی داشت.

یادم هست که شهید مجید حدادعادل پدر من با پدر آقای حدادعادل خیلی دوست بودند. ما به خانه آن‌ها در خیابان قبا می‌رفتیم. منزل‌شان آنجا بود و من هم با موتور با پدرم به آنجا می‌رفتم و از همان موقع با این خانواده آشنا شدم. پدرم با پدرشان حاج آقای حداد خیلی دوست بودند و ما هر ماه یکی دو بار به منزل ایشان می‌رفتیم و پدر من هر جا که می‌رفت با همه دوست می‌شد و مجلس، محفل انس می‌گردید و می‌نشستیم و پدرم شعر می‌خواند. بعد از انقلاب در حدود یک سال از انقلاب گذشته بود که شهید مجید حداد عادل به رادیو آمد و فصل جدیدی در تولید سرودهای انقلاب آغاز شد.

 

 چه‌طور شد که شما وارد عرصه سرود انقلاب شدید؟

من با یکی از دوستانم به نام آقای لطفی در سپاه دانش همکار بودیم. عکس‌های آن روزها هنوز هم هست که در پادگان، با سرهای زده حضور داریم و ایشان دارد تار می‌زند و من هم می‌خوانم. خیلی آن عکس‌ها جالب است. از آنجا ما با هم فعالیت می‌کردیم. طبیعتاً در پادگان هم با هم فعالیت می‌کردیم و مسئولان پادگان خیلی دست‌مان را باز گذاشته بودند تا برنامه‌های هنری در پادگان اجرا کنیم. در دوره آموزشی با هم همکاری داشتیم. از آن به بعد تقسیم شدیم و من به تربت حیدریه و ایشان به سنندج منتقل شد. او با خانواده کامکارها آشنا شد و بعد با خواهر کامکارها هم ازدواج کرد. ما با هم تماس تلفنی داشتیم.

بعد از تمام شدن دوره سربازی، ایشان به من تلفن کرد و گفت: بیا با ما در رادیو همکاری کن. من رفتم و آن موقع آقای هوشنگ ابتهاج ـ غزل‌سرای نام‌دار ـ رئیس واحد مرکز موسیقی بود. پیش از آن، پدرم به برادرم گفت: دست این بچه را بگیر و به رادیو ببر که بخواند. برادرم رو به من کرد و گفت: خودت برو دیگر. این هم آدرس رادیو! من اول خیلی ناراحت شدم ولی بعد خوشحال شدم و فهمیدم که انسان باید روی پای خودش بایستد.

سال 53 به رادیو رفتم، سال 50 دوره سربازی‌ ما تمام شده بود و یکی دو سال هم من و لطفی با هم تماس داشتیم، ولی به صورت حرفه‌ای نبود. سال 53 به رادیو رفتم. تا وارد شدم، آقایی که متصدی برنامه جوانان بود و آدم خیلی خوش‌رو و خوش‌قلبی بود، مرا شناخت و گفت: تو برادر اکبر هستی؟ (منظورش اکبر گلپایگانی خواننده مشهور ایران بود.) گفتم: بله. من را به اتاقش برد. گفتم: آمده‌ام اینجا بخوانم. گفت: می‌خواهی بگویم آقای صمدی یک آهنگ برایت بسازد؟ گفتم من که نمی‌دانم اگر شما صلاح می‌دانید و آهنگ‌ساز خوب است، خوب است که آهنگ بسازد. گفت: بله، آهنگ‌ساز خوبی است و اضافه کرد: من برادرت را خیلی دوست دارم.

آقای صمدی یک آهنگ در وصف دریا برای من ساخت که هنوز آن را دارم. به قدری این آهنگ زیبا بود که هنوز از خاطرم نرفته‌است. اول ترانه‌ای بود که می‌خواندم و بعد هم یک تکه آواز داشت و چه‌چه زدن. آن آهنگ آن روزها در ایران خیلی گل کرد. بعد به استودیوی بیرون از رادیو رفتیم. خود آقای صمدی هم هزینه‌اش را داد. یک استودیو در پیچ‌شمیران بود. رفتیم برای اولین بار، در آنجا یک آواز حرفه‌ای ضبط کردیم. بعد قرار شد که این آهنگ از رادیو پخش شود. همه بچه‌محل‌ها و خانواده را بردیم در جایی که رادیو بود که این موقع می‌خواهد ترانه من از رادیو پخش شود. آن موقع کسی تلویزیون نداشت. رادیویی بود که برای یکی از مغازه‌داران محل بود. همه را جمع کردیم آنجا. به ما گفته بودند ساعت 5 پخش می‌شود.

بگذریم. بعد از آنکه با آقای لطفی تماس گرفتم، گفت: بیا الآن آقای ابتهاج رئیس واحد موسیقی است. من هم با ایشان همکاری دارم. من رفتم و مرا به آقای ابتهاج معرفی کرد. آقای ابتهاج خیلی مرا تحویل گرفت و یک‌ضرب مرا به کلاس مرحوم ادیب خوانساری برد. در زد و گفت: استاد یک شاگرد خوش‌صدا برای شما آورده‌ام. ادیب هم آن روزها یک مقدار سن‌اش زیاد بود؛ رو به من کرد و گفت: بنشین. نشستم و گفت: بخوان ببینم. خواندم و تأیید کرد و گفت: بمان. کلاس ادیب را رفتیم و چند تا از عزیزان هم بودند. بعضی‌هایشان را دیده‌ام که استاد دانشگاه شده‌اند. آنجا شروع به خواندن کردم. آقای سرخوش هم در کلاس تار می‌زد. من شاگرد اول کلاس ادیب شدم و هر وقت که لازم بود، به من می‌گفت: گلپایگانی، بخوان. استاد لهجه اصفهانی داشت. من داشتم مکاتب را مطالعه می‌کردم، دیدم مرحوم ادیب خوانساری هم در مکتب اصفهان زحمت کشیدند. بعد به تهران آمدند و مکتب تهران را هم به نام خودشان ثبت کردند.

من در آن کلاس آواز شاگرد اول شدم و لطفی چون با کامکارها آشنا شده بود، گروه شیدا را تشکیل داد. در گروه شیدا، پشنگ سنتور می‌زد، بیژن تنبک می‌زد ـ او آن‌موقع دف و تنبک خوبی می‌زد، استاد منظمی هم بود که تپانچه می‌زد، آقای طلوعی تار می‌زد، خود آقای لطفی هم تار می‌زد و یک آقایی هم بود که نی می‌زد و الآن استاد دانشگاه است. این‌ها در آن ارکستر بودند. آن موقع‌ مبتدی بودند. ادیب خوانساری خیلی برای ما زحمت کشید. من هم اولین خواننده گروه شیدا شدم. واقعاً نت در ذهنم بود و مبانی موسیقی را می‌دانستم، یعنی تعلیمات موسیقایی را قبلا دیده بودم؛ منتها از نظر کلاسیک، نزد مرحوم ادیب هم می‌رفتم و خدمت ایشان هم تلمذ می‌کردم. دو سالی در کلاس او بودم تا ادیب مریض شد و کلاس‌اش تعطیل شد. آقای شهرام ناظری هم در کلاس ادیب بود. بعد از اینکه ادیب مریض شد، ما همه به کلاس آقای شجریان منتقل شدیم. آقای شجریان آن موقع خاطرم نیست در بانک کشاورزی یا وزارت کشاورزی کار می‌کرد و با آقای ابتهاج خیلی دوست بود و از آنجا به رادیو مأمور شد و کلاس آواز تأسیس کرد. همه ما به کلاس آقای شجریان منتقل شدیم. باز هم من آنجا شاگرد اول شدم، و شهرام هم به آنجا آمد.

یادم نیست در آنجا کدام دوستان بودند، ولی یادم هست که کلاس ادیب خوانساری، آقای مهرداد کاظمی هم بود، ولی نیمه‌کاره کلاس آواز را رها کرد. در هر صورت در خدمت آقای شجریان بودیم تا زمان انقلاب و خیلی از دستگاه‌ها و آوازها را هم من خدمت ایشان تلمذ کردم  و مرور کردم. من با گروه شیدا هم همکاری داشتم و تا انقلاب حدود 10، 15 آهنگ بسیار زیبا و سنتی خواندم. آقای ابتهاج یک برنامه به نام «گلچین هفته» داشت که در آنجا معرفی شدم. من از آقای ابتهاج تعجب کردم، چند جلد از خاطراتش را دیدم، اسمی از من نبرده بود؛ در حالی که ایشان از سال 55 خیلی به من علاقه داشت.

یک اتفاق برای من افتاد که از گروه شیدا بیرون آمدم. آقای ابتهاج یک شعری داشت با مطلع: «نامدگان و رفتگان از دو کرانه زمان...» خیلی شعر عجیبی بود، این شعر را به من دادند که بخوانم و من آن را در سه‌گاه خواندم، آقای فریدون شهبازیان هم ناظر ضبط بود و ضبط کرد و در برنامه «گل‌ها» پخش شد. در برنامه جشن طوس در مشهد آقای لطفی این آهنگ را به استاد بزرگوار، شجریان داد تا بخوانند. من از آقای لطفی ناراحت شدم و به او گفتم: آهنگ‌ساز شما هستید، ولی من برای این آهنگ شعر خوانده‌ام و ضبط شده و تأیید شده‌است و در شورای موسیقی تصویب شده‌است. من از گروه شیدا جدا شدم. ارکستری به نام ارکستر مهرداد بود و تمام نوازندگان قدیمی ـ نظیر آقای نریمان، آقای حافظی و خلاصه خیلی از نوازندگان بنام ـ در آن ارکستر بودند. آقای راغب در آن ارکستر بود، شهریار فریوسفی هم بود، خیلی‌ها بودند، خود فرهنگ شریف هم بود، تمام نوازدگان آن ارکستر بودند. من به آنجا رفتم. همه دنبال من بودند که بروم و برایشان بخوانم. صدایم واقعاً صدایی شنیدنی بود؛ زیرا هم کار کرده بودم و هم ریتم را می‌شناختم و هم خارج نمی‌خواندم. همه دنبال این بودند که آهنگی به من بدهند. وقتی به آنجا رفتم، آقای نریمان گفتند: بیا یک آهنگ خیلی قشنگ دارم به تو بدهم. خیلی آهنگ قشنگی بود. شعرهایش الآن یادم رفته، ولی شعر هم خیلی قشنگ بود.

آقای سایه [ابتهاج] نمی‌خواست که من از گروه شیدا بروم، می‌خواست من فقط مخصوص گروه شیدا باشم. کوشید مرا آشتی بدهد .سال 55 ماهی 3000 تومان برایم حقوق تعیین کرد. بالاخره آن آهنگ زیبا پخش شد، ولی آقای ابتهاج دیگر نگذاشت من به ارکستر تهران بروم و گفت باید تو به گروه شیدا بیایی و ما را با آقای لطفی آشتی داد و باز هم من در گروه شیدا شروع به خواندن کردم و آن موقع ماهی 3000 تومان که برای من حقوق تعیین کرد، خیلی بود. هنوز سی‌دی‌های گلچین هفته هست. نمی‌دانم شما دارید یا نه، ولی خیلی جالب است تمام قطعات برگزیده مفاخر موسیقی در این برنامه معرفی شدند. در اوج محبوبیت موسیقی پاپ که آن موقع موسیقی پاپ بی‌داد می‌کرد، این برنامه محبوبیت فوق‌العاده‌ای در جامعه هنردوستان کشور پیدا کرده بود.

آقای ابتهاج واقعاً خدمات بسیار زیادی به موسیقی ایران کرد. اصلاً موسیقی اصیل ایران را او معرفی کرد. موسیقی ایرانی بیگانه بود برای مردم. یک برنامه «گل‌ها» بود که همه به آن گوش می‌دادند، تمام مفاخر موسیقی و تمام کسانی که برای موسیقی ایرانی زحمت کشیدند، در این برنامه حضور داشتند. برنامه «گلچین هفته» هم دو سال ادامه داشت و جالب بود که خیلی هم قدرت داشت. آن موقع آقای قطبی رئیس سازمان تلویزیون و رادیو بود و رادیو برنامه‌ای به نام «صبح جمعه» داشت که از 9 صبح پخش می‌شد. آن‌قدر این برنامه شنونده داشت که واقعاً فراگیر بود. ایشان یک ساعت از آن برنامه را گرفت و برنامه «گلچین هفته» را گذاشت که خیلی طرف‌دار پیدا کرد. در مقابل موسیقی پاپ که خیلی هم طرف‌دار داشت، موسیقی سنتی در قالب برنامه «گلچین هفته» مطرح شد که مرا در آن برنامه معرفی کردند. من و شهرام ناظری و خانم هنگامه اخوان در آن برنامه معرفی شدیم. من این سابقه هنری را از آن رو می‌گویم که عده‌ای از هنگامی که من برای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس آواز خواندم، درباره سوابق هنری من کاملاً سکوت کردند. این تعجّب‌آور است. خیلی از دوستان من از وقتی که من سرودهای انقلابی خواندم، مرا طرد کردند و با ما بد شدند؛ در صورتی که با ما خیلی رفیق بودند، ولی چون ما برای انقلاب کارکردیم با ما چپ افتادند. بعضی اوقات هم خدای نکرده برایمان می‌زدند. در هر صورت، تا سال 57 با گروه شیدا کار می‌کردم که انقلاب شد.

این تاریخچه را می‌خواستم بگویم و همه این حرف‌ها را زدم تا بگویم اصلاً گویی دست تقدیر ما را برای آنکه به خدمت هنر انقلاب اسلامی درآییم انتخاب کرده بود. من، راغب، بیگلری‌پور. اصلاً انگار ما را انتخاب کردند که برای بعد انقلاب سرود بسازیم. آن موقع یک عده بودند می‌گفتند: انقلاب یعنی چه؟ دو روز دیگر این سر و صداها  تمام می‌شود. جلو نمی‌آمدند و محال بود که با ما همکاری کنند؛ یا جرأت نمی‌کردند یا اصلاً دل به این کارها نمی‌دادند. وقتی من در خانه‌ام با برادرم می‌خواستم صحبت کنم، اطرافم را نگاه می‌کردم که خبرچین و جاسوس ساواک نباشد. حتی در خانه، چنین جو وحشت و ترور و خفقانی در زمان شاه بود و واقعاً اختناق همه‌گیر بود. کسی باورش نمی‌شد که انقلاب شود. هنوز هم که سی و چند سال از انقلاب می‌گذرد، هستند کسانی که باور نمی‌کنند این انقلاب شده و با آن قدرت‌های بزرگ در افتاده‌است.

در آن شرایط، خدا انگار من را خلق کرده بود برای همین کار؛ برای اینکه برای انقلاب اسلامی ایران آواز بخوانم و در شکل‌گیری سرود انقلاب اسلامی نقش تعیین‌کننده داشته باشم. گفتم، جوان بودیم، دوست‌دار شهرت بودیم، همه چیز هم در اختیارمان بود و هر چیزی هم که می‌خواستیم بخوانیم می‌توانستیم. برادرمان که میکروفن دستش بود، ولی نمی‌شد، پیش نمی‌آمد که در مسیر دیگری بروم، نه اینکه من بخواهم بروم. مثلاً یکی از دوستان هرچه می‌خواستیم با او تماس تلفنی بگیریم نمی‌شد. اصلاً شکی در این ندارم و کاملاً احساس کردم که خدا می‌خواست که من در مسیر دیگری نروم. نه اینکه من هیچ اراده‌ای نداشتم، ولی اصلاً نمی‌شد. البته یک ریشه مذهبی در شخصیت من بود. خداوند می‌گوید از شما حرکت، از خدا برکت. بالاخره یک انگیزه دینی در وجود ما بود که مقداری حالت ترمز برای ما داشت. به هرحال، انقلاب شد و من با آقای راغب که از قبل با ایشان آشنا بودم شروع به کار کردیم. آقای راغب آهنگ‌سازی می‌کردند، استاد حمید سبزواری شعر می‌سرودند و من می‌خواندم.

 

 گذشته از آقای راغب و آقای بیگلری‌پور، چه کسانی در زمینه سرود انقلاب با شما همکاری می‌کردند؟

آقای بیگلری‌‌پور، آقای راغب، آقای حمید شاهنگیان و نیز آقای فریدون شهبازیان. آقای فریدون شهبازیان هم در تمام کارهایی که من خواندم، نظارت مستقیم داشت. باور کنید تا ساعت سه بعد از نیمه‌شب می‌نشستیم و خودش هم وارد بود؛ هم صدابرداری می‌کرد، هم تدوین می‌کرد و هم تنظیم می‌کرد. ایشان خیلی برای سرود انقلاب و دفاع مقدس زحمت کشید. یکی ایشان و یکی هم مرحوم مجتبی میرزاده واقعاً برای سرودهای انقلابی زحمت کشیدند، کارهای ماندگار ساختند. کارهایی که واقعاً من تنها نمی‌گویم، بلکه هر کسی که گوش می‌دهد، می‌گوید اصلاً دیگر نمی‌شود مثل آن‌ها را ساخت.

زمانی یادم هست آقای دکتر لاریجانی رئیس صدا و سیما بود. ایشان به آقای راغب گفته بود بیا یک آهنگ دیگر درباره شهید مطهری بساز که خواننده دیگری بخواند. او گفته بود اگر خودم را هم بکشم، دیگر نمی‌توانم چنین چیزی بسازم، نمی‌شود. اصرار کردند و اتفاقاً رفت و ساخت، ولی اتفاقی نیفتاد. حتی من بعد از سرود مطهری یک قطعه به نام «اوج» خواندم. آن هم قشنگ شده است، ولی سرود مطهری نمی‌شود. آن شور و آن فضا دیگر نیست. این‌ها اتفاقاتی بودند که در زمان خاص رخ دادند.

هرجا می‌رویم، وظیفه‌مان است که وقتی صحبت می‌کنیم یا روی صحنه می‌رویم، بگوییم این عزیزان زحمت کشیدند. آقای فریدون شهبازیان به من می‌گوید: محمدجان، تو را به خدا من را رها کن، از من یاد نکن، نمی‌خواهم. گفتم: چرا؟ مصراً می‌گوید: نه، من نمی‌خواهم. من می‌خواهم به او بگویم تو را نمی‌توان فراموش کرد؛ تو که این همه برای سرود انقلاب زحمت کشیدی، ان‌شاءالله اجرت را خدا بدهد. این‌ها به تفکرات آدم برمی‌گردد. بعضی صادقانه زحمت کشیدند و انتظار شهرت هم ندارند، ولی انصاف این است که نباید فراموش شود.

 

در شعر، حمید سبزواری، در آواز، شما و در آهنگ‌سازی، راغب، سه چهره به‌یادماندنی در هنر انقلاب اسلامی هستید؛ کما اینکه در تدوین و تنظیم نیز فریدون شهبازیان مثال‌زدنی است. همچنین در آهنگ‌سازی، چهره‌هایی نظیر بیگلری‌پور یا میرزمانی هستند. اولین سرودی که برای انقلاب خواندید کدام سرود بود؟

ما از چند ماه قبل از انقلاب فعالیت‌مان را شروع کردیم. واقعاً با انگیزه این کار را کردیم. من با مرحوم حاج آقای صبحدل کار را شروع کردم و 15 سال در رادیو شاگرد ایشان بودم.

 

 آقای صبحدل هم قبل از انقلاب کارمند رادیو بودند؟

من بعد از انقلاب با ایشان ارتباط داشتم. قبل از انقلاب نبودند. حاج آقای صبحدل با آقای شاهنگیان فعالیت داشتند و ما هم...

 

 این‌ها مال بعد از انقلاب است. در ابتدای انقلاب چه؟

بله، صبحدل و شاهنگیان و حمید سبزواری پس از انقلاب همکاری خود را با صدای انقلاب آغاز کردند.

 

 بنابراین آقای شاهنگیان هم در ابتدا در رادیو نبود.

نه نبود. رادیو انقلاب اصلاً راه‌اندازی نشده بود. من با واسطه با استاد سبزواری آشنا شدم. یعنی آقای راغب رابط ما بود. من با آقای سبزواری همین‌طور تلفنی و از طریق آقای راغب ارتباط داشتم.

 

قبل از انقلاب، آقای صبحدل با آقای حمید سبزواری ارتباط داشتند. آقای راغب بعداً با آقای سبزواری آشنا شدند.

از جهت کاری می‌گویم. آهنگ‌هایی که آقای راغب می‌ساخت برای اجرا، آن‌ها را با من مطرح می‌کرد.

 

 این همکاری بعد از انقلاب است.

من سه ـ چهار ماه قبل از انقلاب با آقای راغب می‌نشستم و در خانه جناب آقای راغب برای انقلاب کار می‌کردیم. شب‌ها نزد آقای راغب می‌رفتم. تا ساعت سه بعد از نیمه‌شب قبل از انقلاب می‌نشستیم؛ همان موقع‌هایی که در خیابان‌ها راه‌پیمایی و درگیری بود. اصلاً مرکز ثقل تظاهرات همان میدان شهدا بود و ما همیشه آنجا بودیم. می‌رفتیم، می‌نشستیم، می‌گفتیم برای انقلاب چه کار کنیم. انقلاب شده. چه کاری بسازیم؟ گاه واقعاً نمی‌دانستیم چه کار باید بکنیم. خود مردم ما را کمک کردند. یعنی شعارهایی که مردم می‌دادند را استاد سبزواری به صورت شعر در می‌آورد و راغب هم از همین شعر‌‌ها استفاده می‌کرد. می‌نشستیم با هم هم‌فکری می‌کردیم. خانه‌شان هم یک اتاق بود که اجاره کرده بودند که مال یک روحانی بود که او هم عبا روی دوشش می‌انداخت و می‌آمد و کنار ما می‌نشست. ما تا پاسی از شب که حکومت نظامی هم بود، آنجا می‌نشستیم و سرودهای اوایل انقلاب را آنجا ساختیم.

 

از آن سرودها چیزی یادتان هست؟

بله، همه را یادم هست. اولین سرود که من خواندم سرود «برخیزید» بود: «برخیزید، برخیزید، برخیزید ای شهیدان راه خدا...»

 

 شعر این سرود را آقای حمید سبزواری گفتند و ساخت آن مال ماه بهمن 1357 است.

بله، ماه بهمن است، ولی آن را قبل از اینکه انقلاب پیروز شود تمرین می‌کردند. «خمینی ای امام» را تمرین می‌کردند. منتها من در تمرین‌هایشان نبودم. من با آقای راغب فعالیت داشتم، ولی آن موقع‌ گروه‌های سرود در مدرسه بودند. بعد چون تجربه‌ای هم در گروه‌های مدرسه داشتیم، وقتی انقلاب پیروز شد و «خمینی ای امام» را آنجا خواندند، به ما گفتند شما دو گروه شوید. ما حدود 40ـ50 نفر بودیم. من در یک گروه بودم. گفتند یک گروه از شما به بهشت زهرا و یگ گروه هم به فرودگاه مهرآباد بروید. واقعاً درست فکر کردند؛ چون اگر بنا بود یک گروه هم به فرودگاه برود و هم بهشت‌زهرا، نمی‌شد؛ آن‌قدر که جمعیت بود.

ما رفتیم در بهشت‌زهرا مستقر شدیم که آن هم حکایتی دارد و وقتی حضرت امام به بهشت زهرا آمدند، ما این سرود «برخیزید» را آنجا خواندیم. یک رهبر هم داشتیم که اسمش را هم نمی‌دانم. آن‌قدر به ما هیجان وارد کرده بود، عکس‌هایش هست که ما در چند قدمی امام ایستاده بودیم و شعر می‌خواندیم. او هم ما را هیجان‌زده می‌کرد. ما که خودمان استرس داشتیم، او هم بیشتر استرس وارد می‌کرد. وارد هم بود. آن موقع هم دیاپازونی نبود و سازی نبود که ما مبنا را از آنجا شروع کنیم. موقع موعود رسید و گفت: با یک و دوی من شما شروع کنید. ما هم استرس داشتی.، بعد عوض اینکه بگوید: «یک، دو» گفت: «یک، دووو». وقتی این‌طور گفت ما هم درآمد را از اوج شروع کردیم و همه گیج شده بودند و آخرش از نفس افتادند، ولی خواندیم بالاخره. این هم خاطره‌ای است که ما از ایشان داریم.

 

شما جمعاً چند سرود برای انقلاب خوانده‌اید؟ می‌توانید حدودش را بگویید؟ 

بله، من سه کلاسور دارم. خوش‌بختانه در زندگی‌ام هم به عکس خیلی علاقه‌مندم. خودم یک دوربین لوبیتل داشتم. هرجا می‌رفتم عکس‌برداری می‌کردم. عکس‌هایی می‌گرفتم که همه فکر می‌کردند در استودیو گرفته شده. دوست داشتم. من تمام کارهایی که خوانده‌ام را نوشته‌ام در کدام استودیو بوده. ناظر ضبط، آهنگ‌ساز، تنظیم‌کننده، شاعر، صدابردار، ساعت ضبط، همه را نوشته‌ام.

 

 شعرش را هم نوشته‌اید؟

بله، شعرش را نوشته‌ام. حتی تست‌های اولیه را که رادیو تلویزیون به من داده‌است دارم.

نُت‌اش را هم نوشته‌اید؟

نه، نُت‌اش را دیگر ننوشته‌ام، ولی نُت را آقای راغب دارد. آقای راغب نُت‌ها را دارد. من می‌خواندم. نُت را باید از نوازنده‌ها گرفت.

 

 اما نُتش را می‌توانید الآن بنویسید.

الآن می‌توانیم آن آهنگ‌ها را پیاده کنیم، ولی هست. خیلی از نُت‌ها را آقای راغب دارد.

 

 در مجموع چند سرود هست؟

من سه کلاسور دارم. یک کلاسور را یک بار شمردم، 450 کار فقط در یک کلاسور بود.

 

 فقط برای انقلاب بوده؟

بله، فقط برای انقلاب. در کلاسور دیگر هم حدود600 سرود هست. این‌ها را به این خاطر می‌گویم که از طرف دفتر مطالعات یک کتاب می‌خواهند بنویسند به نام «خاطرات محمد گلریز» یا پروژه موسیقی انقلاب، این را به من داده‌اند. فکر می‌کنم 2000 صفحه می‌شود. الآن من دارم می‌خوانم، چیزهایی که زائد است خط می‌کشم. هرچه بوده نوشته‌اند. با من یک سال و نیم، هفته‌ای چهار ساعت مصاحبه کردند با تصویر. الآن داده‌اند. فکر می‌کنم 1500 صفحه شود که قرار است کتاب شود. این را هم آنجا...

 

 در هر کلاسور به‌طور متوسط حدود 400 سرود، یعنی در مجموع بیش از هزار سرود!

بله. یکی 300 تاست، یکی 450 تا.

 

یعنی شما در مجموع بیش از هزار سرود در رابطه با انقلاب خوانده‌اید.

نه‌تنها سرود؛ آواز باساز و بدون‌ساز، مرثیه، مناجات، برنامه‌های تلویزیونی. من الآن یک کارتن نوار ویدئویی (VHS) دارم که برنامه‌های تلویزیونی است. هر برنامه تلویزیونی که من را دعوت می‌کردند که بیا، برای مناسبت‌های مختلف، به آنجا می‌رفتم و شعرهای تازه می‌خواندم. آوازهای تازه را خودم آهنگ‌سازی می‌کردم. اگر آن‌ها را هم بخواهیم با این‌ها جمع کنیم، فکر می‌کنم نزدیک به 2000 کار دارم، ولی از نظر سرودهای انقلابی همین است که شما فرمودید؛ یعنی حدود هزار تا.

 

 قشنگ‌ترین سرود انقلابی که اجرا کردید به نظر خودتان کدام است؟

من واقعاً همه سرودها را دوست دارم.

 

 حالا اگر بخواهید از بین این‌ها یکی را انتخاب کنید کدام را انتخاب می‌کنید؟

دو تا را انتخاب می‌کنم؛ یکی «خجسته‌ باد این پیروزی».

 

 این سرود برای دفاع مقدس است.

از میان سرودهای انقلاب، یکی شهید مطهری و دیگری هم «این بانگ آزادی»: «این بانگ آزادی است /     کز خاوران خیزد». این دو تا را خیلی دوست دارم. سرود شهید مطهری به خاطر اینکه خدمت حضرت امام رسیدم در این رابطه و رفتیم و امام ما را مورد لطف و مرحمت خودشان قرار دادند که این هم داستانی دارد. و سرود بانگ آزادی هم که اصلاً پیام انقلاب است و تنها سرودی است که متأسفانه الآن پخش آن را قطع کرده‌اند؛ یعنی سرودی است که دیگر از رادیو پخش نمی‌کنند. جایش چه گذاشته‌اند نمی‌دانم.

 

 آهنگ «این بانگ آزادی است» را چه کسی ساخت؟

آقای راغب ساخت.

 

 تنظیم‌کننده آقای شهبازیان بود؟

نه، مجتبی میرزاده بود. آقای شهبازیان هم ناظر بود. چندین سرود من را آقای شهبازیان تنظیم کرده؛ یکی «ای شهیدان خدایی»: «ای شهیدان خدایی مهرتان تابنده بادا / در دیار آشنایی عیش‌تان فرخنده بادا / جاودان از لطف ساقی از شراب جام باقی...» این سرود را ایشان تنظیم کرد، بعد آن سرود شهید بهشتی را: «خواهم ز سوز دل به سوگ جان نشینم...». درباره این سرود، مقام معظم رهبری فرمودند: من از این سرود خیلی خوشم می‌آید. چند تا از کارهای من را آقای شهبازیان تنظیم کرده، ولی اکثر آن‌ها را مرحوم آقای مجتبی میرزاده تنظیم کرده‌اند.

 

 وارد سرود دفاع مقدس شدید. اولین سرودی که برای دفاع مقدس ساختید کدام بود؟

اولین‌اش همین سرود «خجسته باد این پیروزی» بود.

 

 نه، این سرود اولی نبوده. این سرود را احتمالاً در سال 64 ساختید.

نه، این سرود مربوط به سال 61 بود؛ برای آزادی خرمشهر ساخته شد.

 

 قبل از آن هم سرود ساخته بودید؟

بله، قبل از آن هم برای دفاع مقدس یک سرود به نام «دفاع» ساختیم: «ما از برای حفظ دین می‌جنگیم، کی طالب جنگ‌ایم...»

 

 شعرش را چه کسی گفته بود و آهنگش را چه کسی ساخت؟

شعرش را آقای حمید سبزواری گفته بود و آهنگش را هم آقای راغب ساخت.

 

 در حقیقت شما و آقای راغب و آقای حمید سبزواری یک تیم برای سرودهای انقلاب و دفاع مقدس درست کرده بودید.

بله، درست است.

 

 قشنگ‌ترین سرودی که برای دفاع مقدس ساختید کدام بود؟

‌همین «خجسته باد این پیروزی» بود، دیگر از این قشنگ‌تر من خودم سراغ ندارم، به تصدیق همه مردم. یک خاطره از این سرود دارم که خیلی جالب است. این خاطره را آقای جمارانی چندی پیش که خدمت‌شان بودم برای من تعریف می‌کرد. می‌گفت: مرحوم حاج احمدآقا هر روز به اتاق حضرت امام می‌رفتند که دستورات‌شان و مسائل مختلفی که امام داشتند را انجام بدهند.

گفت: یک روز که داشتم به اتاق می‌رفتم، دیدم صدای یک آهنگی دارد از اتاق امام خارج می‌شود. پشت اتاق ایستادم، دیدم امام صدای رادیو را زیاد کرده‌اند و دارند به این آهنگ گوش می‌دهند. گفت: به احترام امام ایستادم تا این آهنگ تمام شود. دیدم امام کاملاً دارند این آهنگ را گوش می‌دهند. در همین حال، یکی از آشناهای امام وارد اتاق شد و امام هم داشتند گوش می‌دادند. تعارف کردند که بنشینند. آن کسی که آشنا بود، به امام گفت که شما فکر نمی‌کنید که این آهنگ که گوش می‌دهید غنا باشد؟ حضرت امام یک نگاه معنی‌داری به ایشان کردند. حاج احمدآقا برای آقای جمارانی تعریف کرده بودند که از نگاه امام فهمیدم خلاصه نگاه عاقل اندر سفیهی بود و بعد هم کار خودشان را انجام دادند. همین آهنگ «خجسته باد این پیروزی» داشت پخش می‌شد.

یک خاطره دیگر دارم که پسر آقای علامه جعفری برای من تعریف می‌کرد و می‌گفت که پدر من موسیقی گوش نمی‌داد و هر موقع هم رادیو موسیقی می‌گذاشت، ما خاموش می‌کردیم. می‌دانستیم پدر گوش نمی‌دهد. یک روز رادیو آهنگ داشت پخش می‌کرد که یک سرود انقلابی بود. ما طبق معمول رفتیم خاموش کنیم، استاد گفت: نه، نه، این را بگذارید باز باشد من گوش بدهم. من این صدا را دوست دارم. این جمله‌ای است که پسر علامه جعفری برای من تعریف کرد.

 

 آن آهنگ چه بود؟

شهید مطهری. در هر صورت، باید این را عنوان کنم که برای هر مناسبتی که شما فکر کنید که در انقلاب ما به وقوع پیوسته، من یک کار خوانده‌ام. کمتر اتفاق می‌افتد که اتفاقی در انقلاب افتاده باشد و من یک کار یا چند کار نخوانده باشم. این هم از توفیقات است که خدا عنایت کرده‌است.

 

 بله، هر اتفاقی که برای انقلاب افتاده، حمید سبزواری شعری سروده و راغب آهنگی ساخته و گلریز سرودی خوانده. در مورد دفاع مقدس در مجموع چند کار دارید؟

یک بار من به آقای دکتر ساری که در سیمای قرآن بودند پیشنهاد کردم، گفتم: در سیمای قرآن که موسیقی ندارد، موسیقی این کارها را بردارید و بدون موسیقی این کارها را در تلویزیون پُررنگ کنید. ما به مناسبت‌های مختلف که اتفاق افتاده، چه دفاع مقدس و چه برای ائمه اطهار، کار تولید کرده‌ایم. این‌ها را پخش کنید یا اجازه بدهید ما بیاییم آن‌ها را بازسازی کنیم و بخوانیم. همه آهنگ‌ها و شعرها عالی است. گفت: خیلی خوب است. من رفتم بررسی کردم، دیدم برای پیامبر گرامی من حدود 43 کار خوانده‌ام، برای حضرت علی(ع) چند تا. همین‌طور برای همه معصومین خوانده‌ام.

 سؤال من این است که برای دفاع مقدس چند تا؟

در حدود 50 تا کار.

 

 باید بیشتر باشد. در این 8 سال جنگ بیشتر خوانده‌اید.

والله بررسی که کردم. آخر معلوم نمی‌شود کارهایی که من خوانده‌ام، هم جنبه انقلابی و هم جنبه دفاع مقدس دارد. تفکیک آن‌ها از یکدیگر مشکل است.

 

خاص دفاع مقدس 50 تاست.

بله، مثلاً من یک کار خواندم به نام «پیروزی» (که با «این پیروزی» متفاوت است). آن شعر هم به انقلاب می‌خورد و هم به دفاع مقدس.

 

 سرود «ای خوزستان» را هم شما خوانده‌اید؟

بله، آن را هم من خوانده‌ام: «ای خوزستان، ای خوزستان...»

 

 برای معصومین(ع) در مجموع چند کار خوانده‌اید؟ برای انقلاب حدود 1000 تا و برای دفاع مقدس فرمودید 50 تا، ولی باید بیشتر باشد.

این‌ها هم برای دفاع مقدس است و هم انقلاب. تفکیک آن سخت است

 

 برای معصومین(ع) چند تا؟

برای 14 معصوم(ع) ده‌ها کار خوانده‌ام. کاست‌های این‌ها را دارم، به آقای دکتر ساری هم دادم.

 شما وضع سرود و ترانه و تصنیف را امروز چه‌طور می‌بینید؟ 

روی درددل ما دست گذاشتید. متأسفانه الآن پخش سرودهای انقلابی تقریباً به صفر رسیده‌است و جالب است که این تفکر در بنیان فرهنگی ما نهادینه شده (که این یک خطر بزرگ است) که می‌گویند این‌ها به گذشته برمی‌گردد. در یک کنفرانس مطبوعاتی، یکی از خبرنگارها به من گفت دیگر موقع سرودهای انقلابی هم گذشته‌است. من به او گفتم که چرا شما یک مقدار صراحت به خرج نمی‌دهید و با شهامت نمی‌گویید دوره انقلاب گذشته‌است؟! سرود انقلابی یعنی چه؟ یعنی واکنش انقلابی، یعنی بازتاب انقلاب در عرصه هنر. بحث انقلاب در سرود انقلاب است؛ یعنی نماد شهدا و جانبازان‌مان و کسانی که برای انقلاب زحمت کشیدند. بگو دوره انقلاب گذشته و خیال خودت را راحت کن.

واقعاً این تفکر در بنیان فرهنگی ما و گاه در رده بالا هست و به همه‌جا سرایت کرده و طوری شده‌است که بعضی در سخنرانی‌شان می‌گویند دیگر موقع انقلاب گذشته‌است، ولی مقام معظم رهبری می‌گویند: من یک انقلابی‌ام، مجلس خبرگان باید انقلابی باشد، حوزه علمیه باید انقلابی باشد. روی انقلاب تأکید می‌کنند. ببینید چه‌قدر فضای اجتماعی ما تحت تأثیر تبلیغات دشمن قرار گرفته‌است که حتی کسانی که اهل فکر هستند، کسانی که تفکر دارند و نویسنده هستند، به قول حضرت امام بازی خوردند؛ یعنی همان چیزی که دشمنان‌مان می‌خواهند، در تفکر بعضی از نخبگان فرهنگی ما هم متأسفانه نقش بسته است.

این خطر بسیار بزرگی است و من فکر می‌کنم اگر این مسیر را ادامه بدهیم، دیگر اثری از انقلاب در ذهن جوانان ما نمی‌ماند. فعلاً برنامه این نیست که سرودهای انقلابی مطرح باشد یا مسائل هنری انقلاب مطرح باشد، و این خطر بسیار بزرگی است. مقام معظم رهبری دائماً دارند تأکید می‌کنند و می‌گویند که ما غافل نشویم و متأسفانه الآن پخش سرودهای انقلابی به صفر رسیده‌است؛ مگر در ایّام خاص. من وظیفه‌ام این است که اولاً هرجا می‌روم برنامه اجرا کنم، به نحو احسن و زیبا انقلاب را معرفی کنم و اگر هم موسیقی ایرانی اجرا کنم، از انقلاب صحبت می‌کنم. وظیفه خودم می‌دانم که در مصاحبه‌هایم، چه حضوری و چه به صورت پیام، به همه بگویم و وظیفه شرعی و ملی خودم را انجام می‌دهم، ولی متأسفم که یک دست صدا ندارد.

ما باید این تفکر ارتجاعی را از عرصه فرهنگی‌مان دور کنیم که می‌کوشند تصنیف و هنر و فیلم و آثار هنری عصر طاغوت را بازآفرینی کرده و در جامعه منتشر کنند.  این یک مشکل است. وقتی من تلویزیون می‌روم و یک ساعت می‌نشینم با فرد مؤثر در موسیقی صحبت می‌کنم، ایشان من را نگاه می‌کند و هیچ حرفی هم ندارد که بزند. بعد ماحصل‌اش این برنامه‌ها می‌شود که می‌بینیم. شما ببینید آیا در این برنامه روح انقلاب اسلامی حضور دارد؟ ما ثابت کردیم که دین اسلام و انقلاب اسلامی نه‌تنها با هنر در تعارض نیست که هنر متعالی و انقلابی را ترویج می‌کند. این برنامه‌ها در پی ترویج چه چیزی هستند؟ البته گاهی یادی از شهدا هم در برنامه‌ای می‌شود یا نوشته‌ای نشان داده می‌شود که نام معصومی را نشان می‌دهد، ولی هنر انقلاب اسلامی در این برنامه‌ها حضور ندارد.

 

آن هم برای خالی نبودن عریضه است.

واقعاً خطر بسیار بزرگی جوانان ما را تهدید می‌کند. از آن طرف هم که ماهواره‌ها و رسانه‌ها و قدرت‌های بزرگ با همه قوا دارند می‌تازند. دیگر چه چیزی برای ما می‌ماند؟ در هر صورت من نگران هنر انقلاب هستم و می‌دانم که یک دست هم صدا ندارد. به نظر من ما باید یک جلسه قوی از کسانی که نفوذ دارند و دست‌اندرکار رادیو و تلویزیون هستند و می‌توانند کارآیی داشته باشند، تشکیل شود و برای احیای فرهنگ انقلاب اسلامی کاری کنند؛ فرهنگی که خطوط اصلی آن در فرمایش امام خمینی و مقام معظم رهبری وجود دارد؛ خدا باوری، حمایت از مستضعفین، ابراز تنفر از دنیاگرایی و سرمایه‌داری و غرب‌گرایی.

واقعاً از این راه، ما می‌توانیم هنر انقلاب را در عرصه‌های مختلف عرضه کنیم. حالا نمی‌گویم فقط در عرصه سرود و آواز و موسیقی، در عرصه‌های مختلف کسانی که نفوذ دارند و حرف‌شان شنیده می‌شود و در مقابل انقلاب احساس مسئولیت می‌کنند، باید کمر همت ببندند و برای دفاع از هنر و فرهنگ انقلاب اسلامی کاری کنند. بی‌تردید اگر غافل بشویم، ما هم در این وضع شریک‌ایم. من در عرصه موسیقی مثالی می‌زنم. وقتی خواننده‌ای معروف می‌شود، ابتدا چند کار با مضمون وطن و ملّی‌گرایی می‌خواند و بعد شروع می‌کند به خواندن تصنیف‌های مبتذل و هیچ قدرتی هم نمی‌تواند جلودار او باشد؛ یعنی تبدیل به یک قدرت هنری می-شود.

چرا؟ چون عرصه در مقابل او خالی است و کسی نیست که در مقابل او، در عرصه هنر و سرود انقلاب مطرح باشد. امروز دیگر سرودهای انقلابی را شاید حتی در بعضی از آرشیوها هم نتوان به‌راحتی پیدا کرد. فضای فرهنگی کشور تا حدود زیادی با تهاجم فرهنگی از بیرون و شبیخون فرهنگی از درون، به تسخیر ارتجاع و ابتذال در آمده‌است. تصنیف‌های قبل از انقلاب را بازسازی کرده‌اند؛ در حالی که دیگر سرودهای انقلاب را حتی با قطره‌چکان نیز پخش نمی‌کنند. خدا شاهد است، بعضی به من می‌گویند: آقا یک کاری بکن. شما که تماس داری، شما که با مسئولان تماس داری، بگو ما داریم انقلاب‌مان را از جهت هنری از دست می‌دهیم. من می‌گویم: چه بگویم و به که بگویم؟

 

 خیلی ممنون. خیلی استفاده کردیم. خیلی هم تذکرات‌تان صحیح و به‌جاست. ان‌شاءالله فرمایش شما را منتشر می‌کنیم، ببینیم چه تأثیری دارد. 





حاصل جمع را بنویسید : به اضافه






*حاصل جمع را بنویسید : به اضافه



تعداد بازدید : ۸۷
تاریخ ثبت : 19 مهر 1395

دسته بندی