- نشریه الکترونیک فرهنگ اسلامی - نشریه شماره 1 فرهنگ انقلاب اسلامی - گلچیـــنی ازشعــــر امروز به انتخاب
آرشیو نشریات

دسته بندی

  • گلچیـــنی ازشعــــر امروز به انتخاب علیرضا قزوه

  • تعداد بازدید : ۷۷
    تاریخ انتشار : 15 فروردين 1395

گلچیـــنی ازشعــــر امروز به انتخاب علیرضا قزوه

گلچیـــنی ازشعــــر امروز به انتخاب علیرضا قزوه
نویسنده: علیرضا قزوه

گلچیـــنی ازشعــــر امروز
به انتخاب علیرضا قزوه

 

* حمیدرضا برقعی *
با همین چشمهای خود دیدم، زیر باران بیامان بانو!
در حرم قطرهقطره میافتاد، آسمان روی آسمان، بانو!
صورتم قطرهقطره حس کرده است، چادرت خیس میشود، اما
بهخدا گریههای من گاهی دست من نیست، مهربان بانو!
گم شده خاطرات کودکیام، گریهگریه در ازدحام حرم
باز هم آمدم که گم بشوم، من همان کودکم همان، بانو!
باز هم مثل کودکی هر سو میدوم در رواق تودرتو
دفترم دشت و واژهها آهو... گفتم آهو و ناگهان بانو
شاعری در قطار قممشهد، چای میخورد و زیر لب میگفت
شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران، بانو!
شعر از دست واژهها خسته است، بغض راه گلوم را بسته است
بغض یعنی که حرفهایم را از نگاهم خودت بخوان، بانو!
این غزلگریهها که میبینی، آنِ شعر است، شعر آیینی
زندهام با همین جهانبینی، ای جهان من، ای جهانبانو
کوچهدرکوچه قم دیار من است، شهر ایل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است، مرگ یک روز بیگمان... 

 

* فاضل نظری * 
مرگ در قاموس ما از بیوفایی بهتر است
در قفس با دوست مردن، از رهایی بهتر است
قصّۀ فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه
دل بهدستآوردن از کشورگشایی بهتر است
تشنگانِ مِهر، محتاج ترحّم نیستند
کوشش بیهوده در عشق، از گدایی بهتر است
باشد، ای عقل معاشاندیش، با معنای عشق
آشنایم کن ولی ناآشنایی بهتر است
فهم این رِندی برای اهل معنا سخت نیست
دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است
هر کسی را تاب دیدار سرِ زلف تو نیست
اینکه در آیینه گیسو میگشایی بهتر است
کاش دست دوستی هرگز نمیدادی به من
«آرزوی وصل» از «بیم جدایی» بهتر است


* سعید بیابانکی *
افتاده در این راه، سپرهای زیادی 
یعنی ره عشق است و خطرهای زیادی
بیهوده به پرواز میندیش کبوتر
بیرونِ قفس، ریخته پرهای زیادی
این کوه که هر گوشۀ آن پارۀ لعلی است 
خورده است بِدان خون جگرهای زیادی
درد است که پرپر شده باشند در این باغ 
بر شانۀ تو شانهبهسرهای زیادی
از یک سفر دورودراز آمده انگار 
این قاصدک آورده خبرهای زیادی
راهی است پر از شور که میبینم از این دور 
نیهای فراوانی و سرهای زیادی
هم دربهدری دارد و هم خانهخرابی 
عشق است و مزیّن به هنرهای زیادی
بیچاره دل من که در این برزخ تردید 
خورده است به اما و اگرهای زیادی
جز عشق بگو کیست که افروخته باشند
در آتش او خیمه و درهای زیادی...


* خسرو احتشامی هونهگانی *
 دیدار و یک صبح ابری، باران و گنجشک و گیلاس
در پشت درهای رنگی، مهمان و گنجشک و گیلاس
با بوسهای باد ولگرد، میشویَد از شاخهها گَرد 
میپرسم از خود که ای مرد، طوفان و گنجشک و گیلاس
از شرشر تند رگبار، یاران ندیمان دیوار
اینجا گِره خورده انگار، انسان و گنجشک و گیلاس
خورشید آرامآرام سر میزند پاک و پدرام 
حوض و خرَند و دل آرام، گلدان و گنجشک و گیلاس
هشتی شود شاعرانه، پرنغمه دالان خانه
چسبد به دل زین میانه، قلیان و گنجشک و گیلاس
میگسترانم گلیمی در رهگذار نسیمی
گیجاند گیج از شمیمی، ایوان و گنجشک و گیلاس
میچیند بر سفره مادر، عصرانه پای سماور
میگفت با ما مکرّر: ریحان و گنجشک و گیلاس
این تکدرخت دلآویز آهسته شد پیر و من نیز
یادآور خشم پاییز، زندان و گنجشک و گیلاس
عمری بهاندازۀ آه، کوتاه کوتاه کوتاه
مادر شبی یافت ناگاه، فرمان و گنجشک و گیلاس: 
 آن پر کشید، این خزان شد، آیینه در گل نهان شد
غمگینترین داستان شد: باران و گنجشک و گیلاس

 

* محمدحسین بهرامیان *
در کوچههای شهر شما پرسه میزنم
دیوانهوار سربههوا پرسه میزنم
هر شب به شوق لیلیِ کفش کتانیاش
در کوچههای بیسروپا پرسه میزنم
در پارکهای باکره، در خندههای خیس
در جادههای روبهخطا پرسه میزنم
چندان غریب نیست اگر نیمههای شب
در روزنامههای شما پرسه میزنم...
من هم درست مثل تو وقتی که بیمنم
زل میزنم به آینه یا پرسه میزنم
هر شب هزاروسیصدوهشتاد و چند بار
بغض غریب پنجره را پرسه میزنم
من شاعرم، حقیقت تلخی است شاعری
من در حریق سردِ صدا پرسه میزنم
هر شب چو یک ستارۀ آبی، شبیه شوق
در خوابِ هرچه شاه و گدا پرسه میزنم
دنبال آن دقایق معصوم سادهام
در تیکتاک ثانیهها پرسه میزنم
در حال، در محال، در امروز، در هنوز
در لحظههای در تو رها، پرسه میزنم
دستان من دو شاخۀ خشکیدهاند و من
در کوچهباغ سبز دعا پرسه میزنم
چندان غریب نیست اگر نیمههای شب
بر جانماز نافلهها پرسه میزنم
من کودکم به طعم دو گیلاس راضیام
دنبال چشم تو همهجا پرسه میزنم
ای لحظۀ همیشهتر از هرچه اتّفاق!
گم کردهام تو را و تو را پرسه میزنم

 

* علیرضا قزوه * 
چرخ زدم چه ناگاه، نور شدم چه آسان
روح من از مدینه است، خاک من از خراسان
کیست برابر من؟ آنسوی مشعر من
کشتۀ آن نگاهم در شب عید قربان 
سنگ بزن که در من آینهای برویَد
سنگ بزن که در من شور گرفته شیطان 
نذر دلم کن امشب سلسلهالذهب را
چیست به غیر زنجیر، سلسلههای عرفان؟ 
دف بزنید امشب، با دل من بچرخید
عقل بگو بچرخد، عشق بگو بچرخان 
این تب لیلهالقدر یا تب عید اَضحی است؟
این شب عید فطر است یا شب عید قربان؟





حاصل جمع را بنویسید : به اضافه






*حاصل جمع را بنویسید : به اضافه



تعداد بازدید : ۷۷
تاریخ انتشار : 15 فروردين 1395

دسته بندی