- نشریه الکترونیک فرهنگ اسلامی - نشریه شماره 1 فرهنگ انقلاب اسلامی - بیدلشناسی، خودشناسی است
آرشیو نشریات

دسته بندی

  • بیدلشناسی، خودشناسی است

  • تعداد بازدید : ۷۸
    تاریخ انتشار : 06 بهمن 1394

بیدلشناسی، خودشناسی است

بیدلشناسی، خودشناسی است

بیدل شناسی...
خودشناسی است...
بیدل و بیدل پژوهی 
در گفت وگوی علیرضا قزوه با 
مرتضی امیری اسفندقه

 

این مصاحبه فصلی از گفتوگوی دور و دراز من با شاعر صمیمیت و مهربانی، مرتضی امیری اسفندقه است. این گفتوگو ما را با بیدلپژوهی از نسل شاعران جوان انقلاب اسلامی ایران آشنا میکند. مرتضی امیری اسفندقه در چهلوچندسالگی عمر خویش، شاعری پختهگو و نکتهسنج است. امیری در همۀ سبکها و قالبهای شعر پارسی بهخصوص در قالب قصیده، تجربههایی نو دارد. وی نهتنها بسیاری از شعرهای بیدل، بلکه بسیاری از جملههای رقعات و چهارعنصر و رسالۀ نکات را از حفظ دارد و با حافظهای قوی و ذهنی پویا و مطالعهای عمیق، اشعار بیدل را همزمان، با اشعار و آثار دیگر شاعران و متفکران و کتب الهی مطابقت میدهد.

  در یک کلام، از بیدل بگویید.
  بیدل گفتنی نیست، دیدنی است:
گر از رنگ پرسی، چه پرسیدن است؟ / کـه پرسـیدن رنگها دیـدن اسـت
هرجات بپرسند ز تمثال حقیقت/ باید نسب حرف به آینه رسانی 
  از بیدلشناسان بگویید.
  بیدل آن است که بتوان او را شناخت.
  یعنی چه؟
  یعنی اینکه او پنهان است؛ پنهان تا آنجاکه تو پیدا شوی.
  روشنتر بگویید.
  زیاد هم تاریک نیست. بیدل همواره خواهندۀ خودشناسی است؛ خود را به رخ نمیکشد. وقتی خود همواره خویشتن را «هیچ» مینامد و میبیند، دیگر چه بیدلی و چه بیدلشناسی...؟ از نردبان بیدل نمیشود بالا رفت. بیدل همواره خود را محو میکند. بیدلشناسی، رشته و افتخار و شوق و شغل نیست. بیدلشناسی خودشناسی است: هرچه بیشتر به خود میپردازی، بیشتر به او نزدیکی و با او آشناتری. شاید ازاینروست که در دانشگاه، رشتۀ بیدلپژوهی نیست.
  با نوشتههای بیدل، کی و کجا آشنا شدید؟
  در ۲۵ سال پیش، در مشهدِ پاک.
  چهکسی شما را با این نوشتهها آشنا کرد؟
  آموزگار دینیام، حاجشیخ محمدباقر ساعدی خراسانی(ره).
  ایشان بیدلشناس بود؟
  به بیدلشناسی، حافظشناسی، سعدیشناسی و... اعتقاد نداشت. میگفت: «بیدل بندۀ خدا بود و در بندگی گوی سبقت از همگنان ربوده بود و ازطریق سجده و سجاده، معارف به او عطا شده بود.»
  نخستین بیتی که از بیدل شنیدید، چه بود؟
  سرمـایۀ تو جـز عرق شـرم هیچ نیست/ چیزی مشو که هرچه شوی، بیحیا شوی
  از عرفان بیدل بگویید.
  بیدل با همۀ عرفان تازه و زلالش، اخلاق را بهجای عرفان میستاید و درد انسان را بیاخلاقی میداند، نه بیعرفانی.
  در کجا؟
  همواره و در همهجا، در رسالۀ چهارعنصر، در رباعیها، در غزلها و نیز در رسائلش یادآوری میکند که حضرت حق آخرین پیامبر(ص) خود را به عرفان ستایش نکرده، بلکه به اخلاق ستوده است: «اِنَّک لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ.»
  پس عرفان او چه میشود؟
  بیدل در سرزمینی رشد کرده است که مهد عرفان است: سرزمین عجایب هفتگانه و هفتادگانه، سرزمین جانهای مجنون و شیفته، سرزمین خدای بزرگ و ماجراجویان بزرگتر، سرزمین بهگود گیتا و مهابهارت و بودا و...؛ اما از همۀ اینها عبور کرده است. بیدل شیفتۀ انبیا و اولیاست. او شیوۀ حضرت ختمیمرتبت را آخرین و کاملترین شیوه میداند و میبیند. او شاگرد درس حضور قرآن است:
زبانم قابل حمد خدا شـد / که با نام محمد آشنا شد
دو عالم چون صدف درهم شکستم / کـه آمـد گوهـر نامـش به دسـتم
و
انبیا صاحـب دعـوت بودند / صورت و معنی الفت بودند
سالهـا براثر سـعی وفاق / عرضه دادند طریق اخلاق
تا تو زان شیـوه مکرم گشتی / غولیات محو شد، آدم گشتی
او شبی در عالم رؤیا، با حضرت ختمیمرتبت روبهرو میشود: «در عین این تماشا، شخصی دیدم چون چراغ بر بالینم نشسته و تارک سرم به آیینۀ زانویش نقش اتصال بسته . ...چون وا رسیدم، جوهر ایجاد عالم و آدم بود؛ یعنی رسول خاتم(ص)
آنکه امکان تا وجوب و واحدیت تا احد / صـورت تمـثالی از آییـنۀ زانوی اوسـت
و... چشم وا کردم؛ اما پاس ادب، محویتی بر حواس و قوایم گماشت که به هیچ جرئتی سر از زانوی مبارکش نتوانستم برداشت و... .» این رؤیای صادق را حضرت مرتضی علی(ع) برایش تعبیر میکند.
  چگونه؟
  در رؤیا میبیند که «شیری بامهابت در آن ایوان، مستقبل قبله نشسته و جمیع جهات تعین احرام نگاه غیرت پناهش بسته. سروش اسرار یقین گوش تأملم به این آهنگ گشود و ملهم رموز تحقیق آیینۀ آگاهیام به این صیقل زدود که جناب ولایتمآب علی مرتضی است، متمکن مسند بساط کبریا:
آنکه نتوان یافت در ذات جلال آیینهاش / آنکـه در خلوتسـرای نشـئۀ تنزیه ذات
نه بیکس را مجالِ دمزدن / نور او با نور احمـد، خفـته در یک پیرهن
حضرت علی مرتضی خطاب به بیدل میفرماید: «تعبیر خوابت این است که حقیقت محمدیه همهوقت سایهافکن احوال توست... و باطن نبوت هیچگاه دامن تربیت از سرت برنمیگیرد... .»
  نتیجه؟
  نتیجه هیچ. بهقول نیما، «محض یادگار» یادآوری شد.
  چه باید گفت؟
  باید گفت بیدل در قلب عرفان، در مرکز زیست مرتاضان بزرگ، جذب حقیقت محمدیه، نبوت و باطن نبوت و ولایت است و افسون هیچ چله و چلهنشینی در جان و دل و ذهن و زبان او کارگر نمیافتد.
  تعریف بیدل از «شعر» چیست؟
  ذکر خدا. او این تعبیر و ترکیب را در انجمن ادبی خویش به کار برده است.
  تعریف بیدل از «بندگی» چیست؟
  بندگی، عاجزی است و دیگر هیچ.
  بیدل اصلش از کجاست؟
  از هندی و فارسی و برلاس و... که بگذری و باید که بگذری و شاید که بگذری، او به هیچ آب و خاکی ننازیده است: «عنقای آشیان اطلاق در قفس اندیشۀ تقیید افتاد و آهنگ پردۀ عینیت نقاب قانون غیریت گشاد و... پیکر بینشان قادریت کسوت آب و رنگ عبودیت به خود پوشید.»
  بسیاری معتقدند مردم ایران، صائب را بر بیدل ترجیح میدهند. بهاعتقاد شما، بیدل بزرگتر است یا صائب؟
  بزرگ و بزرگتر در فضای معرفتی شعر و شاعری، تعبیری نارسا و دنیایی است. در عالم عرفان و حکمت و اخلاق، بهترین شاعر سخنگو، پرهیزکارترین آنهاست.
  با این وصف، بیدل پرهیزکارتر است یا صائب؟
  بیتردید بیدل.
  به چه استنادی؟
  با استناد به آنچه از آن صاحبان کلمه و کلام باقیمانده است. آنچه باقی مانده است، نشان میدهد که بیدل اهل مراقبه بوده است.
  آیا سخنی در باب تقوا از بیدل در یادها هست؟
  بله. سخنی بسیار نیک و درخور که بیدل دهلوی با تأثیر از کلام انبیا و اولیا، تقوا را به سه بخش تقسیم کرده است: تقوای اهل دنیا و تقوای اهل عقبا و تقوای اهلالله که تقوای اهلالله بهتعبیر بیدل، منع دل از خطرهاست، بهپاس ناموس تنزه ذات. این تقسیمبندی نخست از کلام حضرت امیر(ع) در انواع عبادت به دست میآید.
  نتیجه؟
  نتیجهای در کار نیست یا دستکم این مخلص اهل نتیجهگیری نیست. اینقدر هست که این مایۀ معنا و معرفت و اخلاق، در کمتر انسانی با شعر جمع شده است. شاعران بزرگ بدونشک اخلاقمداران و پرهیزکاران بزرگ هم نبودهاند. در اصل، جمع شعر و شاعری با تقوا کار هر شاعری نیست. اگر مانعةالجمع نباشد، «الجمع مهما امکن اولی من الطرح.» برای هر شاعری هم نبوده است؛ اما بیدل از این نظر کاملاً نمونه است.
  مراقبۀ بیدل را چگونه تعریف میکنید؟
  تعریفی ندارم. فقط با توجه به آثار او باید گفت نوع مراقبههای بیدل از نوع مراقبههای بیقاعدۀ سلوک نبوده است. او هرگز آنقدر مجذوب یا مست و منگ و خیالاتی یا هرچه ازاینقبیل، چه مثبت و چه منفی، نبوده است که سالها بر حالی بماند. بیدل با همۀ جان جنونمند جاذبی که دارد، یادآوری میکند:
گر جنون رسم هدایت میداشت / وگر ایـن شـیوه به قانـون میبود
جذبه در خلق سرایت میداشت / همهکـس امت مجـنون میبود
و نیز:
جمـعیـت دل کـمـال دارد / آشفتگی آنقدر هنر نیسـت
این است که غایت مراقبههای بیدل به اعتدال ختم میشود. بیدل جستوجوگر اعتدال است: تعدیل به هر امر کمال عرفاست.
در این نوع اندیشه نیز پیرو حضرت ختمیمرتبت و تعالیم اوست که «خیر الامور اوسطها». بیدل این اعتدال را در هیچ اندیشۀ عرفانی و حکمی سراغ ندارد؛ مگر در شخص رسول خاتم و اولیاءالله. در این راستا، سخن او صریح و بیپرده است و حق این اعتدال نبوی را در هند و در برابر مرتاضان بزرگ آن سامان به رخ میکشد. باید گفت هیچ شاعری در عصر بیدل و در همۀ شهرهای هند، بهاندازۀ بیدل دهلوی، منادی اخلاق نبوی و اندیشۀ اسلامی نبوده است.
  بیدل از ریاضت چه میگوید؟
  میگوید ریاضت، باطن پاک و صفا میآورد، بهشرط اعتدال و ضعف بر قوا میگمارد بهافراط کمال.
  کدام جماعت را در بیدلپژوهان موفقتر میبینید؟
  جماعتی که نظرباز آن بر و دوشاند.
  از میان افغانان و تاجیکان و... کدام گروه زودتر بیدل را در یافتهاند؟
  بهگمانم این پرسش غلط است. اینکه چهکسی بیدل را زودتر خوانده و کشف کرده است، مهم نیست و نباید باشد. این مهم است که چهکسی او را بهتر خوانده و معرفی کرده است.
  چهکسی بیدل را بهتر خوانده و معرفی کرده است؟
  هنوز هچکس. چهکسی میتواند مدعی شود که همۀ آثار بیدل را تمام و کمال دیده و خوانده است؟
  در ظاهر هیچکس. اگر کسی پیدا شود و بگوید من خواندهام، چه؟
  چنین کسی فعلاً نیست و پیدا نخواهد شد و اگر هم باشد و یافته آید، ادعا نخواهد کرد؛ که ادعا هرگز بیدلانه نیست. با خواندن آثار بیدل، ادعا از بین میرود و این، خاصیت آثار بیدل است. بیدل را نمیتوان یکشبه و یکنفس خواند. بیدل با همۀ رحم و لطف، سخت بیرحم است. بیدل تخریبچی است؛ خرابت میکند و اگر طاقت خرابی نداشته باشی، نمیتوانی پابهپای آثارش پیش بروی. بیدل حسن شهرت انتظاریات را کور میکند و اگر چشم شهرتطلبت باز باشد و بخواهد باز بماند، از تماشای بیدل باز میمانی؛ بیدل خود را از تو وا میستاند و به تو هیچ نمیدهد. اگر اهلیت ازدستدادن داشته باشی، میتوانی پابهپای او و آثارش پیش بروی و اگر برای این آمده باشی که چیزی به دست بیاوری، در مطالعۀ نخست، خوابت میبرد و خواب میبردت و... .
  و چه؟
  خموشی در فضـای دل صفا میپرورد بیدل / غباری داشت گفتوگو نفس در خویش دزدیدم
  نظرتان دربارۀ پروفسور بچکا چیست؟
  ایشان خیلی توفیق داشته که چشمش به روی آثار بیدل باز شده است. اینکه به باغی برسی که تا پیش از این نرسیده بودی، توفیق کمی نیست. بچکا به این باغ رسیده؛ اما بوی گلهای باغ آنقدر مستش کرده که کلهتاب رفته است.
  چطور؟
  بچکا معتقد است که بیدل منکر افسانۀ بهشت و دوزخ است و هم منکر زندگی پس از مرگ. با این نتیجه، هنوز بیدل را کامل نخوانده است و دریغ از استاد بچکا که از یکی از کتلهای کوه آثار بیدل چنین پرت شده است. مگر نگفت:
معـنی بلنـد مـن فهـم تـنـد مـیخـواهـد / درک فکرم آسان نیست، کوهم و کتل دارم
بچکا البته اشتباههای دیگری هم دارد.
  کجا؟
  در ترجمۀ کتاب خزانۀ عامره که آن را گنجینۀ امیران ترجمه کرده است.
  آیا به این اشتباه پی بردهاند؟
  البته که پی بردهاند. دکتر شفیعی کدکنی با ادب تمام در نوشتارشان آوردهاند که استاد بچکا خزانۀ عامره را به The Treasure of the Amirs ترجمه کرده است، یعنی گنجینۀ امیران؛ درصورتیکه عامره بهمعنای آبادان است و به امرا ربطی ندارد. دکتر شفیعی یادآور شده است که علت این اشتباه «از بلاهای نقل شرقیات به خط لاتین است»؛ اما حسن دانشمقدم که بیدل را همواره میخواند و میخواند و توصیه میکرد که بخوانیدش، میگفت: «اشتباه بچکا اشتباهی از لون اشتباهات ذهنی است.»
  یعنی چه؟
  یعنی اینکه اگر بچکا بیدل را درست و راست میشناخت، حتی اگر بهخط لاتین، عامره را امرا میدید، نمیپذیرفت... که جای بیدل هرگز در دربار امیران و در هرجا که امیران باشند و بودند، نیست و نبوده است. بههرحال او اهل طنز بوده و هست.
  دانشمقدم کیست؟
  حسن دانشمقدم از بیدلخوانان عمیق و دقیق خراسانی فردوسی است که خواندن بسیار بیدل را به ما توصیه نمیکرد. او شناختی کافی و وافی از ادبیات کهن و نوین پارسی دارد و هماکنون در قید حیات است. از آرزوهای این مخلص این است که او نوشتههایش دربارۀ بیدل را چاپ کند؛ اما نمیکند.
  چرا؟
  میگوید: «شما چاپ کنید.» من رسالۀ نکات را با او خواندهام.
  از نکات چه میگفت؟
  میگفت هرکه نکات را میخواند، میداند که عملی است. او میگفت و معتقد بود که شایسته است مؤسسهای همچون مؤسسۀ دهخدا بهنام مؤسسۀ بیدل فراهم آید تا همۀ خوانندگان بیدل، شیفته و غیرشیفته، در آن محفل، هر روزه و با مطالعه گرد هم آیند و به تبادل اندیشه بپردازند. این گفتۀ او هنوز به قوت خود باقی است. خانهاش چنین حسی را در ما زنده میکرد. اینکه چه خواندهای؟ از بیدل؟ و چه دریافت کردهای؟ اینکه این بیت نباید درست باشد و باید آنگونه باشد؛ اینکه اینجای شعر بیدل تحریف شده است؛ اینکه او مرتاض نبوده است و هزار اینکۀ دیگر که یاد باد آن روزگاران یاد باد.
  دیگر چه؟
  دیگر اینکه او نیز بیدل را به ما مشق میداد. میگفت: «خواندید، کافی نیست؛ مشق بنویسید.» بهراستی مشقنوشتن نقد بیدل، چقدر آنچنانی و آنچنانیتر بود. «آنچه از نسخۀ دل فهم کنی، اگر همه خود نقطهای است چون مردمک، توفانش از جا نمیبرد و هرچه از خارج جمع نمایی، هرچند دفترهاست، در چشمگشودنی چون مژه بر هم میخورد... و زبان لاف را آنقدر آب ندهی که طبیعت از انفعال عدم صورت، به دامن تری آویزد و گردن دعوی آنهمه نیفرازی که تنگی گریبان ملاحت چاک رسوایی انگیزد... .» اینها مشقهای او برای ما بود، در هر هفته. هر جلسه مشقها را میدید و میخواند و از ما میخواست تا بخوانیم و میگفت بخوانید و بنویسید و بنویسید و بخوانید. اگر متنی از بیدل را خوانده بودی و ننوشته بودی، میگفت تا ننوشتهای، دربارهاش سخن مگو... و معتقد بود که بیدل را باید نخست درست خواند و نوشتن، به درستخواندن کمک میکند.
  از دیگر بیدلپژوهانی بگویید که میشود نامی از آنها به میان آورد.
  جواد خدنگ نیکفرجام. او سخت شیفتۀ غزهای بیدل است و کارآگاه اینکه سخنان نیچه و هایزنبرگ و لئوبوسکالیا و افلاطون و همهچیز را با شعر بیدل تطبیق دهد و نتیجه بگیرد که این سخن نیچه را بیدل به نظم و در غزل و به زیبایی هرچهتمامتر فراسوی نیک و بد، گفته است. شاید اگر روزی حاصل آن تلاشها را چاپ کند، به کتاب بالینی و جذابی دست یابیم. البته او از آنهاست که بیدل را برای معرفی بیشتر خویش به دیگران، نمیخواند؛ بیدل را حظ میبرده است و حظش را با دوستان تقسیم میکرد. اهل سخنرانی و اینگونه حرفها راجع به بیدل نبود؛ ولی آنگاهکه بحث انسان برتر نیچه را با تجلی ادراک بیدل، مقایسه میکرد، محو آن کلمات مجذوب میشدی. شاید چند نوار از صحبتهای او در نزد دوستانش باشد.
  دیگر؟
  دیگر دکترفاطمی، آقای سیدی بزرگوار که کتاب تصویرگری در غزلهای شمس را با راهنماییهای دکتر غلامحسین یوسفی و استاد جلالالدین آشتیانی نوشته است. ایشان در دانشگاه مشهد و در دهۀ شصت، کرسی بیدلپژوهی داشت و دانشجویان را مکلف کرده بود به فهم غزلهای بیدل و خوانش درست آن و امتحان هم میگرفت. خودش هم بسیار دقیق و عمیق، بیتبهبیت غزل را بازرسی میکرد و گاه بهتکلف، پرده از اسرار غزلی هم باز میگرفت. آن ایام، این شیوه در دانشگاه مرسوم نبود و موجد این عمل، دکتر سیدحسین فاطمی بود. این کار باعث شده بود که پای بیدل به دانشگاه بهطور رسمی باز شود و در کلاسهای ادبیات آنجا بحث بیدل گرم باشد. من در آن کلاسها بودهام؛ البته بهشکل نخودی. ایشان مرا در آن کلاس پذیرفت. از همینجا سلام به ایشان باد. یادم میآید آن دوران را زلالِ زلال.
  دیگر...؟
  پدرم خدا بیامرز که معتقد بود بیدل، فردوسی نیست؛ رستم است. هرگاه از او میپرسیدم که یعنی چه؟ میگفت خودت باید بفهمی و از پاسخدادن طفره میرفت. سرانجام پاسخش را هم با خود به گور برد که خاک بر او خوش باد.
  بیدل و فردوسی و رستم...؟
  بله. به خاطر داشته باشیم که بیدل روحی حماسی داشت و البته جسمی حماسی نیز هم. بهنوعی باستانیکار و ورزشکار بود و نشانههای ادب حماسی در جایجای آثارش هست. او حتی از رستم نیز نام برده است و سخن از پلنگانداختن او ترسیم رانده است. بسیاری از صحنههای حماسی در شعرش:
هشـدار به میـدان وغـا ننمایی / رویی که ندیدهای در آیینۀ تیغ
بیباکی کن رقیـب مردان ایـن اسـت / سر بر کف گیر، سیب مردان این است
و
لا فتی الّا علی بنویس بر بازوی مرد
او منظومۀ عظیم مهابهارت را که منظومهای است حماسی، خوانده بود. جان کلام اینکه بیدل مردی حماسی است و «باده با او هیچکس در جام نتوانست کرد.» عموی او میرزاقلندر، یلی بوده است گندی گندآوری، دریادلی، دلیری، سرآمدی... . ماجرای جنگ هزاره را که میرزاقلندر در آن جنگ بوده و زخم عمیق برداشته و با وجود زخم عمیق بسیجیوار سه روز جنگیده است و...، بیدل در چهارعنصر آورده است: «بیباکی کن شکیب مردان این است»، در وصف میرزاقلندر و در معرفی فضل او آمده است.
  از نثر بیدل بگویید.
  نثر بیدل از شعرش بسیار بسیار مظلومتر و مجهولتر واقع شده است.
  چرا؟
  زیرا نهتنها کاوشی دقیق در آن نیست، بلکه آن مقدار کاوشی هم که صورت پذیرفته است، شتابزده است.
  کدام زمینه؟
  هنوز اثری از رقعات بیدل و کلمات قصار او در کتابهای درسی راه نیافته است و هم اینکه هنوز ویژگیهای نثر او وا کاویده نشده است و حتی شعرهای منثور او با شاملوییات معاصر، مقابله و مقایسه نشده است.
  شعرهای منثور؟
  بله. با یک گزینش میشود بهاندازۀ بسیاری از شعرهای شاملویی معاصر، شعر منثور از بیدل دهلوی به دست داد.
  از نثر بیدل دیگر چه میشود گفت؟
  نگاه دقیق بیدل به نثر در برابر نظم، عمیق است. اینکه او نثر را گل و نظم را غنچه میداند، همچون پل والری که نثر را راهرفتن و شعر را رقص میداند، اینکه بیدل در تحلیلی شکوهمند، نثر را شعر مفصل و شعر را نثر مجمل نامیده است، سخت یادکردنی است. نثر بیدل همچنان نشان میدهد که او تا چه پایه و مایه اهل قلم بوده است و اهل تحریر در کنار بیان و تقریر. در این خصوص، در دو رسالۀ نسخۀ دل و مکتوب شوق، اثر قلم این مخلص، همۀ آنچه باید بیاید، آمده است. خوانندگان را به آن دو رساله ارجاع میدهم.
  یعنی هیچ استادی دربارۀ نثر بیدل هیچ سخنی نداشته است؟
  داشته است؛ اما آن سخنان، حق نثر بیدل را ادا نکرده است.
  نمونه؟
  نظر دکتر زرینکوب در کتاب دفتر ایام. این مخلص نظر ایشان را در کتاب نسخۀ دل، نقل و نقد کرده است. اینکه استاد فرمودهاند نثر بیدل سرانجام ملالآور است، دربارۀ همۀ آثار منثور بیدل شاید که صدق نکند. ممکن است در خصوص برخی از آثار منثور او صحت داشته باشد؛ البته آن بخش هم ملالآورتر از مرزباننامه نیست.
دقت کنید:
«زندگی ارباب سخا صبحی است تبسمریز، اشغال دامنافشانی و مردن خواب نازی، تخفیف کدورتهای سرگرانی، مادۀ ایثار حیاست و علامت حیا چشم بینا.»
«فیض ازل شامل دریادلانی که رشحۀ کرم چون ابر از صفحۀ جبینشان پیداست و جوهر ایثار چون موج از شکن آستینشان پیدا.»
«هرکسکه به حق ایمان دارد، شفقت از خلق دریغ ندارد.» «خشکی امواج پسندیدن، دلیل ناآشنایی دریاست و عسرت احوال خلق خواستن، گواه ناشناسایی مولی تخلّقوا باخلاقالله در کسب جود و کرم کوشیدن است، نه کسوت بخل و خست پوشیدن.»
آیا این نثر، بهسهلی و سادگی گلستان سعدی نیست؟ آیا این سعدیوارهها، نوعی نثر گلستانی بهسبک دیگر، بهسبک هندی و حتی شما بفرمایید هندوچینی نیست. میتوان بسیاری از این نثرها را گزینش کرد و در دسترس قرار داد. اینها نه بهسبک هندیاند و نه عراقی؛ بلکه به سبک بیدلاند.
  سعدیواره؟
  بله سعدیواره. مگر نه بسیاری از بزرگان پس از سعدی و بهتحقیق از گلستان سعدی، کتابها نوشتند؛ بهارستانها و نگارستانها. بیدل هرگز مدعی پرداختن خمسهای همچون خمسۀ نظامی یا گلستانی همچون گلستان او نبوده است. اصل یکی است، مابقی حرف. اما با پرهیز از این ادعا، بسیاری سعدیواره دارد؛ حتی بسیاری از نثرهای بیدل سعدیوارههای عرفانی تاریخ نثر پارسی است؛ گلستانی عرفانی صرف. بیدل در نثر، آموزگاری درستکار است. نثر او را که میخوانی، آموزگاری را پیش روی خویش مییابی که با متانت و دقت، درحال تدریس است؛ تدریس مثلاً فواید سخن و خاموشی. گویی دانشآموزی پرسیده است سخن و خاموشی در عرفان یعنی چه؟ و او پاسخ داده است که:
«سخن از دلایل دعویهای هستی است و دعوی هستی در محکمۀ کبریای حق باطل.»
«خموشی از شواهد اوضاع نیستی است و شخص رحمت پیوسته با این وضع مقابل.»
و این نکته را به شعر چنین گفته:
خموشی در فضای دل صفا میپرورد بیدل...
فرق این دو نمونه را اهلش در مییابد. بیدل بهطور کلی در فواید و شناخت خموشی و سخن، مقالهای داشته است که آن را در خاتمۀ عنصر سوم آورده است، با ذکر این نکته که این بخش، مقالهای جداگانه بوده. همانطورکه کتاب درست و راستی از شعر بیدل با نام شاعر آینهها به نگاه و نقد دکتر شفیعی کدکنی فراهم آمد و اهل پرهیز و پروا از شعر بیدل را با بیدل بیشتر و شفافتر آشنا کرد، کتاب درخور دیگری هم با همان سبک و سیاق میتواند نثر بیدل را به رخ بکشد و این مهم درحال شدن است.
  از میان عرفا، بیدل یادآور کیست؟
  عرفا همه یادآور هماند و میان آنها تفرقه نیست. همه باهم متحدند و اختلاف احوالاتشان نیز سرانجام سر از وفاق و اتفاق در میآورد. بیدل دراینمیان بسیار یادآور شمس تبریزی است.
  از کدام زاویهها؟
  از زاویههای عرفان اعتراض، عرفان نقد، عرفان تحقیق، عرفان کریم و کرامتمند بیشائبۀ کرامت... و خیلی جنبههای دیگر. این نکته را نیز ناگفته نگذارم که درمیان استادان معنوی او، شیخ کابلی، شمسی بهتماممعناست و شناخت او در شناخت بیدل، بدونشک سهم بسزایی داشته است. شاه کابلی سه نوبت با بیدل دیدار کرده و در هر سه نوبت، با خوابکردن بیدل غیب شده است و بار سوم رفته است که رفته است... .
  بیدل با او، کی و کجا آشنا شده است؟
  در خواب و در آغاز سلوک جوانی... . قصهاش را خود بیدل با نثری بسیار زیبا و متین و دوستداشتنی در چهارعنصر آورده است. مطالعۀ دیدار بیدل و شاه کابلی با نثر سنگین و روایی، از مطالعههای شیرین است. این متن همچون بسیاری از متنهای شریف بیدل، خود کتابی کامل است. ای کاش در کنار دیدارهای شمس و مولوی، دیدار بیدل و شاه کابلی نیز بررسی شود و ای کاش بخشی از این روایت منثور در کتابهای درسی حوزه و دانشگاه در رشتههای ادبی، جواز حضور پیدا کند. جای نثر بیدل در واحدهای درسی دبیرستانها و دانشکدههای ادبی سخت خالی است. «بیدل را هنوز به مدرسه نیاوردهاند.» این مسئلهای است که گویا برای صائب تبریزی رخ داد و صائب از آن متأسف بود. بههرروی، «آرایش نظم غنچه و نثر گل است.» تعریف را میبینید؟ چه تعریف بلندی از نثر داده است.
  اگر بخواهید از بیدل ایراد بگیرید، چه ایرادی میگیرید؟
  ایرادگرفتن فعلاً کار من نیست. من محب اویم و «حُبّ الشّیء یعمی و یصمّ.» آنچه من از بیدل با شما میگویم، چیزی است که دوست دارم. من محبت خود را از بیدل عرضه میکنم، نه شناختم را. گو اینکه او بسیاری مواقع در نظم و نثر بهزبانی با من سخن میگوید که هرگز نمیفهمم؛ اما یقین دارم ضعف در محبت من است. این محبت اگر روزی ضمیمه و نتیجۀ دانش شود، بیتردید زبان دشوار او را ساده خواهد کرد، کمااینکه تا حال اینگونه بوده است. آنانکه بیدل را نمیفهمند، بیدل را دوست ندارند. مشکل اینجاست؛ ورنه به داد سخن بیدل رسیدن با همۀ دشواری، آنقدرها هم دشوار نیست. تازه آنجاکه بیدل را میخوانی و نمیفهمی، آغاز کرشمۀ محبت اوست که سرانجام به فهمی عمیق و بیادعا و صمیمی میرسد.
  فکر میکنید بر سنگ مزار بیدل چه بیتی باید حک شود؟
  نمیدانم. اما این بیت از بیدل را به زمزمه شنیدهایم که:
چه مقدار خون در عدم خورده باشم / که بر خاکم آیی و من مرده باشم
و این رباعی را:
نامحرم قصۀ هلاکم مگذر / گر مـرد شـنا نهای ز خاکـم مگذر
بر دوش عرق کشیدهام محمل عمر / غافل ز مزار شرمناکم مگذر
همواره این بیت از بیدل را که به یکی از مخمسات او متعلق است، دوست دارم:
بر خـاک مـزارم قـدم آهسـته گذاریـد / دیروز در این خاک، بهار آینهبین بود
این بیت با شعری که سهراب سپهری بر سنگ مزار خویش و از خویش دارد، خیلی هماهنگ است:
به سراغ من اگر میآیید / نرم و آهسته قدم بردارید...
  از میان داستانهایی که بیدل بهنثر و در باب احوالات خویش دارد، کدامیک را میپسندید؟
  همه را دوستداشتنی دیدهام. هرکدام حس و حالی دارد. ماجرای دفع اجنه، کنیزک بیمار، اسد رافضی، رحلت شاهقاسم هواللّهی، غشکردن او در بازار از فرط گرسنگی (البته کاملاً غش نکرده است)، شکایت میرزاظریف از او پیش شاهقاسم و... . از این میان، ماجرای انوپ نقاش مثالزدنی است. انوپنامی از بیدل میخواهد تصویر او را نقاشی کند. هروقت این داستان را خواندهام، بارها و بارها، همۀ مضامین نقاشی شعر بیدل در ذهنم زنده شده است:
نقـاش بهزور کلـک خـود مینــازد / گر دامن او کشد ز دستم مرد است
و
«به گرد نقاش شوق گردم که میکشد حسرتم بهسویت.»
این ماجرا را میتوان با تصویر دوریانگری اثر اسکار وایلد مقایسه کرد. همینجا به این دقیقه اشاره میکنم که هنرمندان اهل قلم در حوزۀ ادبیات داستانی در خصوص بیدل، بسیار بسیار کوتاهی کردهاند؛ گو اینکه هنوز باور ندارند که بیدل داستاننویسی قدر و مطلع هم بوده است. هنوز ویژگیهای داستانهای بیدل در نظم و نثر بررسی نشده است و جای آن دارد که بزرگان ادبیات داستانی این مهم را جدی بگیرند. از همین مصاحبه، آموزگارانه از دوستان درخواست میکنم که این مشق و این تکلیف را سرسری نگیرند. مأخذ داستانهای بیدل هنوز در کتابی مستقل  همچون مآخذ قصههای مثنوی معنوی از دکتر بدیعالزمان فروزانفر نیامده است.
  با این وصف، دربارۀ بیدل هیچ کاری نشده است؟
  نه نشده. کار علمی و دانشگاهی دربارۀ بیدل کم داریم. آنچه در ایران و خارج از ایران هست، نسیمی و شمیمی از شور و شوق آثار بیدل در جان خواننده است که پراکنده شده است. یکی به او سخت معتقد بوده است و دیگری سخت کافر و منکر او و... . اصل کار شناخت بیدل با توجه به آثار و استادان و شاگردان او و... است. میتوان آمار گرفت. مآخذ قصههای بیدل در دست است؟ نه. سبک بیدل در روایت فراهم آمده است؟ نه. فرهنگ ترکیبات بیدل، مستقلاً با معنی و یعنی فراهم آمده؟ نه. سبکشناسی نثر او در بازار است؟ نه. تأثیر بیدل از قرآن و حدیث در دست است؟ خیر. آیا بحرهای کمکاربرد بیدل سبکشناسی شده است؟ نه. مقابلۀ نثرشناسی بیدل با توجه و تغییر در چهارعنصر بررسی شده است؟ نه. فرهنگ بسامدی دیوان بیدل در دست است؟ نه. دیوان بیدل رسماً و عرفاً و شرعاً و حقاً، تصحیح شده است؟ نه.
اینها که میگوییم نه، در اندازههای تحقیقی دانشگاهی است؛ وگرنه دربارۀ این مباحث سخنگفتن و انشانوشتن، تا بخواهی، شاید سخن باشد؛ انشا با پایانِ «این بود انشای من»، «خوش باد معلم من»، همچون انشاهای تکراری دوران مدرسه. نوشتن کتابهای با تجزیه و ترکیب اسلوبمند آثار بیدل، دقیق و عمیق، این عمل هنوز ظهور و بروز درخوری نداشته است. از این چشمانداز، کتاب شاعر آینهها از دکتر شفیعی کدکنی همواره اثری آموزگارانۀ با اسلوب است و سرمشق و الگویی که برای پیروی دیگر بیدلپژوهان در پژوهش دیگر آثار بیدل سودمند است.
  آیا در میان آثاری که در خصوص بیدل و آثار او «نظم و غزل» نوشته شده است، اثری به این شکل و شیوه سراغ دارید؟
  اثری که گامبهگام با غزل میرزا جلو آمده باشد و پرده از رخ این عروس خانگی بهتدریج باز گرفته باشد، بنده سراغ ندارم، با وجود اینکه بسیاری از کتابها و مقالههای دربارۀ بیدل را از پارسیزبانان خواندهام. تا پیش از این اثر، محققان در کدام اثر دیگر با چنین صحت و صراحتی مواجه بودهاند؟ دانشآموز شعر بیدل، جز مراجعه به این اثر، با مراجعه به کدام اثر دیگر میتواند این وابستهها و ژرفساخت این وابستهها را با ذکر نمونههای صریح آن بیابد؟ شناخت این چهار وابسته در شعر بیدل، شاهکلیدی است برای گشودن بسیاری از قفلهای کلام او. یک اشتباه کوچک در بیدلشناسی و در تعریف بیدل، به تحریف میانجامد.
با این فرصتهای کم در عصر جدید، چرا باید وقت دانشآموزان به تحریف گرفته شود؛ نیز وقت آموزگاران به تصحیح تحریف؟ آنچه شفیعی کدکنی برای آشنایی با بیدل انجام داده است، سوای علاقه یا بیعلاقگی به بیدل است و این مهم است. آنکه آنقدر در بیدل گم شده است که در برابر او خود را حقیر میبیند، هیچ از بیدل برای من و تو ندارد. آنکه بیدل را حقیر میبیند هم، از بیدل هیچ شناختی ندارد. بیدل نه حقیر است و نه تحقیر میکند و اثر شفیعی کدکنی از این زاویه، بسیار درخور توجه است و علمی و آگاهانه. در مطالعههای دربارۀ بیدل، به این مطلب بسیار بر میخوریم: «چهل سال است بیدل را میخوانم؛ ولی هنوز فهم درستی از او ندارم.» شفیعی راه فهم بیدل را کوفته و در نوردیده و هموار کرده است.
شاعر آینهها فقط گزیده نیست؛ فرهنگ بیدلپژوهی است؛ نشانی درست از کوچهپسکوچۀ شعر و اندیشۀ بیدل؛ دائرةالمعارفی کوچک جیبی یا تاقچهای برای آشنایی بیتعریف از بیدل. نه شفیعی آنقدر کوچک است که بخواهد در پناه نام بیدل، خود را بزرگ کند و مداح خود باشد در مدح خورشید و نه بیدل را شأن و صفای تحقیق این است. آنکه بسیار دربارۀ بیدل کار کرده و در هر کار، فقط میزان حیرت خویش را از بیدل به رخ کشیده، کار نکرده است؛ کار آن کرده که کلید به دست داده است و شبکۀ درهمتنیدۀ تداعیهای شاعر را رسم کرده است.
شاعر آینهها، آینۀ شفاف بیدلپژوهی است. این مخلص هنوز با همۀ وقتی که در بیدلپژوهی و بیدلپژوهان صرف کرده است، هیچ اثری تحقیقی را در باب بیدل و آثارش، تا این حد باور ندارد. شعر، حاصل حوزۀ ناخودآگاه است و این محصول، اگر قرار باشد معرفی شود، باید به حوزۀ خودآگاه وارد شود و آوردن محصول ناخودآگاه بهحوزۀ هشیاری و خودآگاهی بهفرض امکان، کار هر ذهن ورزیده و زبان ورزیدهتری نیست. بسیاری از نقدهای بیدل، این دقیقه را دریافت نکرده است و در کمال حیرت، نقدها شاعرانه است، نه محققانه. سرایش، ناخودآگاهانه است؛ اما پژوهش خودآگاهانه.
  از تذکرههایی بگویید که بیدل را معرفی کرده است.
  تذکرهنویسی در اصل عمل دشواری است. تذکرهنویس اگر دروغ بگوید که بسیار هم میگوید، میتواند مسیر معرفی یک شاعر را تا مدتها گردآلود کند. در عالم ادبیات، متأسفانه برای حرف تذکرهنویسان اعتبار قائلاند و تذکرهنویسی از این اعتبار سوءاستفادهها کرده است و میکند: تراشیدن کشفها و کرامتها، درآوردن حرفهای نامربوط، به عقد درآوردن زنهای بسیاری برای شاعران، ساختن داستانهای بیمعنای فراوان و... . اینکه در تذکرهات، شاعری را سپر عقدههای فروخفتۀ خویش و خاندان خویش کنی و او را دستمایهای قرار دهی برای ابراز و گاه اثبات عقیدههای عقیم خویش و تبار خویش، ناجوانمردی است.
این مخلص در جایگاه آموزگار فارسی، معتقد است که باید پالایشی جدی در تذکرهها صورت پذیرد. تذکرهنویس بیایمان و دروغگو و منحرف، مصیبت به بار میآورد. تذکرهنویس باید بداند که درحال ثبت رویدادی تاریخی و بزرگ است که باید درست و راست ثبت شود. امانتداری شرط تذکرهنویسی است. علاوه بر شناخت دقیق و آگاهی عمیق از کمال کار و نقد روزگار شاعر، با جمعکردن زندگی شاعران بزرگ نمیتوان بزرگ شد؛ اما میتوان کوچک شد و بسیاری از تذکرهنویسان اینگونهاند. نداشتن تذکرۀ ادبی در ادوار شعر پارسی، جبرانناپذیر است؛ اما داشتن تذکرههای بیبته هم خسرانی عظیم دارد. با توجه به این دقیقه، تذکرههایی که از بیدل، فصلی را به خویش اختصاص داده است، شایستۀ توجه و تأملاند.
اینکه اگر شاعری و تذکرهنویسی با بیدل همحجره بوده است، حتماً درست گفته است، سخن درستی نیست؛ چه اغلب همین آشنایان، نارواییها روا میدارند که بیگانگان روا نمیدارند؛ که با من هرچه کرد، آن آشنا کرد... . ادبیات معاصر ایران با وجود آنهمه نخبه و برگزیده، هنوز تذکرهای جامع و مانع تهیه و تنظیم نکرده است. شاید بهسبب همین دشواری موضوع، سوای اسباب دیگر، ما هنوز تذکرۀ شاعران مشروطه را فراهم نیاوردهایم و تذکرۀ شاعران انقلاب را بهدست ندادهایم. تذکرهنویسی در دوران معاصر هنوز به کشف زلالی نزدیک نشده است. تذکرهنویسی حال و مقام بلند ادبی میخواهد، نه فقط کنجاوی و تجسس. حتماً یادمان باشد که تذکرهنویس، تذکره را با نگاه به آینده مینویسد با بررسی موضوع و مضمونی که در حال، وقوع یافته است و مییابد. باری، تذکرههایی که بیدل را معرفی کرده است، بهزعم ما مدرسهایها و معلمها، یکدست نیست. دست بالای دست گفتهاند که بسیار است و سرانجام دست خدا فوق همۀ دستهاست و دست خدا با بیدل همراه بوده، هست و خواهد بود.
  فکر میکنید همزمان با بیدل بزرگ، چند شاعر بزرگ را میتوان پذیرفت؟
  ما و حتی دنیا باید بپذیریم و بپذیرد که سرزمین ایران، ازجهت حضور شاعر، در هیچ دورهای کم نیاورده است. از این بابت، شعر و شاعری در ایران، مثل فوتبال در برزیل است. چگونه است که در برزیل، هماره ستارگان فوتبال ظهور میکنند؟ هنوز بِهبِهتو نرفته است، رونالدو میآید و هنوز رونالدو، همۀ آفرینشهای خاص ورزشی خویش را نمایش نداده است، رونالدینیو قد علم میکند و... . به آسمان فوتبال برزیل که مینگری، ستارهباران است. شعر و شاعری در ایران نیز همینگونه است. خاک ایران شاعر به بار میآورد، آنهم شاعران بزرگ. به عصر حافظ که مینگری، سلمان ساوجی و خواجوی کرمانی و عبید زاکانی و هرچه دلت بخواهد، شاعر را همه در یک زمان رؤیایی، آنهم پس از ظهور شاعری بزرگ همچون سعدی میبینی. در ایران، خیلی از شاعران بزرگ، حتی گمنام میمانند که یکی از دلایلش همین حضور و وفور نعمت شاعران است. بسیاری از شاعران با همۀ بزرگی در سایۀ بزرگ دیگری قرار گرفتهاند و از یادها تا مدتی فراموش شدهاند. این ماجرا سر دراز دارد و نقل آن در اینجا بیفایده است.
بههرروی، زمین شعر پارسی هرگز و در هیچ دورهای از حجت، خالی نبوده است؛ حتی گاه این زمین بهچارکهای متفاوت تقسیم شده و هر چارک برای خویش حجتی داشته است. در ایران حتی بیش از پنجاه شاعر بزرگ، درست در یک عصر وجود داشتهاند. داشتن بزرگان واقعی بیش از شمار انگشتان دست و در یک عهد، برای ایران رویدادی همیشگی بوده است. مادر ایران هرگز از مرد زاییدن، عقیم نشده است، بهگفتۀ فرخی یزدی و این زن فرزانه را همواره فرزند فرهیخته، در گهواره بوده است که همینجا درجایگاه آموزگاری ایرانی، خدای مهربان را از بابت این نعمت بسیار سپاسگزارم.
همین بیدل عزیز، هدیۀ زبان پارسی است به عالم اندیشه. بیتردید هرکه با زبان پارسی آشنا شده است، در ابراز معارف و حقایق، زبان مادری خویش را از یاد برده و این دقیقه و نکته رؤیت شده است. امروزه اگر بسیاری زبان پارسی را فراموش میکنند تا بهزبان اجنبی شعر بگویند، از سر فریب و فرصتطلبی است. بیدل شعر بهزبان غیرپارسی هم میتوانسته بگوید. میتوانسته است رابیندرانات شود با سرودههای صوفیانه و با گیتانجَلی؛ اما زبان پارسی را برگزیده است؛ چنانکه زبان پارسی او را. بهگفتۀ جمالزاده، فارسی شکر است و شُکرِ این شکرخایی واجب.
گوته چرا محو حافظ میشود و دیوان شرقیاش فراهم میآید؟ اگر گوته زبان پارسی میدانست تاآنجاکه بیدل میداند، چه اتفاقی رخ میداد؟ امیرخسرو دهلوی، حسن دهلوی، ناصرعلی سرهندی و بسیاری از دهلویهای دیگر، چگونه است که نه بهزبان مردم دهلی، که بهزبان پارسی شعر گفتهاند؟ درست است که زبان پارسی آن دوره در آن سامان رخنه و نفوذ داشته است؛ ولی امروز هم زبان انگلیسی در آن سامان صاحب سلطه است؛ آیا شاعر بزرگی با مجموعۀ آثاری بهزبان انگلیسی در آن ولایت ظهور کرده است؟ در خود انگلیس، بهزور هم ظهور نمیکند تا چه رسد به دهلی. این سخن نه تعصبآمیز است و نه تفاخر.
زبان پارسی بیتردید کریم است و کلیم. ایرانیان اصراری ندارند که بیدل را از آن خود کنند. ایرانیان حتی با داشتن سند نسب بیدل به شیراز، آن را به رخ نمیکشند؛ چراکه بیدل هدیۀ زبان این قوم به جهان بشریت است. بیدل پسرخواندۀ زبان پارسی است و از اهلبیت این زبان. او پسرخواندهای اصیل است که به خیمه و خرگاه و خلوت خاص این زبان راه یافته است. بیدل به هر قوم که متعلق شود و متعلق باشد، افتخار زبان پارسی است. سرانجام اینکه بیدل نه ازبک است، نه روسی، نه هندی، نه افغانی و نه هیچچیز دیگر. بیدل بهروایت متن، پارسی است.
امروز، دوران غلبۀ متن و مرگ نویسنده است. البته این اصطلاح مرگ نویسنده را از آنِ رولان بارت میدانند؛ اما بهگمان من این همان گفتار عینالقضات است که «این شعرها را چون آینهای دان.» در روزگار هیاهوی بیدلیل بر سر این نکتۀ قدیمی، صحت این موضوع بیشتر شایستۀ اظهار و اثبات است. بیتردید همزمان با بیدل، شاعران بزرگ دیگری هم بودهاند؛ اما از میان همه، این بیدل است که شعر پارسی میسراید بهپارسایی. او کلامی پارسی میسراید مبتنیبر مرامی پارسا. بیدل پارسای پارسیگوست. این است که نام او میدرخشد. خیلی پیش از اینها دوستی غیرایرانی با این بنده دربارۀ بیدل بحث میکرد و تلاش میکرد شعرهای بیدل را با وجود غلطهای فراوان در خوانش، با تکیه بر مبانی حدی و بومی، به این بنده بفهماند، با این باور که من بیدل را نمیفهمم. به او گفتم تلاش کن نخست پارسی را درست بخوانی و بنویسی؛ چراکه فهم آن اتفاقی است که از پس این دو وادی، رخ میدهد. آیا ما پارسیان، بهدلیل اینکه زبانمان در خارج از مرزهای جغرافیایی خویش، موجد آثاری عظیم و معرف انسانی شریف بوده است، باید از ناحیۀ دوستان آن انسان شریف و هواخواهان آن آثار عظیم، مؤاخذه شویم؟
سرانجام اینکه بیدل را کسی درست معرفی خواهد کرد که زبان پارسی را بهشکل و محتوای درست و راست بشناسد؛ مگر اینکه بیدلی یافته آید که طلسم حیرتی و محیط اعظمی بهغیر از زبان پارسی داشته باشد. آنگاه حساب حساب دیگری است. هرکس در هرکجای جهان، دربارۀ بیدل کار میکند و درست هم کار میکند، بهزبان پارسی خدمت میکند و زبان پارسی را معرف است. آیا این مسئلۀ ساده، درست نیست؟ آیا غیر از این است؟ دشمنان زبان پارسی هرگز بیدلشناس خوبی نخواهند بود و نهتنها دشمنان که جاهلان زبان پارسی هم به درک درستی از شعر بیدل، دست نخواهند یافت.
من به آن دوست غیرایرانی بیدلپرست یادآوری کردم که مولوی، عطار، حافظ، بیدل، نظامی و... هریک کرشمههایی از تابلوی ظرفیت و ظرافت زبان پارسیاند و کجاییبودن آنها با وجود متن پارسیشان، هرگز مهم نیست. هر شاعری اهل شهر و روستا و کشور زبان شعری خویش است، در ظاهر و باطن. چه خوب بود اگر بیدلپژوهان غیرایرانی بهصحت، شعرهای احتمالی غیرپارسی بیدل را سراغ میگرفتند و پیدا میکردند و برای ما میخواندند و ترجمه میکردند. کمترین نکتهای که بیدل در جایگاه شاعری پارسیگوی میتواند به مخاطبان غیرایرانی خویش یادآوری کند، همین است که پارسی را پاس بدارند. دریغ است اگر بیدل بهنفع حزبی مصادرۀ به مطلوب شود که بیدل از اللهگویان سلیس و سرۀ زبان پارسی بهصدق و صفاست. حتی عرفانی که بیدل معرف آن است، همان عرفانی است که تمام و کمال، عرفانی مبتنیبر علم و عمل است؛ عرفانی که در دو واژه که در حقیقت یکی هستند، خلاصه میشود: نبوت و ولایت.





حاصل جمع را بنویسید : به اضافه






*حاصل جمع را بنویسید : به اضافه



تعداد بازدید : ۷۸
تاریخ انتشار : 06 بهمن 1394

دسته بندی