چند لحظه صبر كنيد ...

چند لحظه صبر كنيد ...
اين کالا به سبد خريد شما اضافه شد
اين کالا را قبلا به سبد خريد خود اضافه کرده ايد
کالا مورد نظر از سبد خريد شما حذف شد
{ STORE_ERROR }
حذف شود؟
« فروشگاه اینترنتی مؤسسه دفتر نشر فرهنگ اسلامی: ارسال رایگان کتاب با پست برای خریدهای بالای 100/000 تومان »
فرم عضویت در نشریه

دسته بندی

  • گلچین شعر

  • تعداد بازدید : ۳۵
    تاریخ ثبت : 31 تير 1397

گلچین شعر

گلچین شعر


نگاهی به شعر امروز

 

عقاب و جعبۀ کبریت / علیرضا قزوه

می‌شد با یک مشت گوجه فرنگی لهیده در دست

با چند سنگ و چند تخم مرغ بدبو

به استقبال مردی رفت

که آمد و رفت

مردی که سه‌شنبه‌های مرا غمگین کرد

می‌خواستم قِی کنم بر فرش قرمز دیپلماسی

که پهن شد به خاطر اردوغان

تنها به خیابان زدم

در اعتراض تک‌نفره

پیاده راه افتادم به سمت خیابان

و فکر می‌کردم به روز قدس

به بیست و دوم بهمن

و فکر می‌کنم

به شرم‌الشیخ تا ژنو و لوزان

و فکر می‌کنم به اسلام

که پُر شده‌است از زخم و بمباران

از کمربندهای انفجار اسرائیلی و سعودی

از سوسمار و اف شانزده

از قرص آرام‌بخش و خیانت

و فکر می‌کردم به اردوغان و شاه قطر

به سرنوشت مصر و محمد المُرسی

به السیسی

که حس می‌کند کسی است

که می‌تواند خطابه بخواند

و نقش جمال عبدالناصر را بازی کند!

و فکر می‌کنم که شمر تعزیه

لباس سبز اتقیا را

دزدیده‌است

حال آنکه او گماشتۀ چاقو است

و فکر می‌کنم

اصلاً چه اتفاق می‌افتاد در جهان عرب؟

در اسلام

در مکه و مدینه و استانبول

اگر کسی به نام ملک سلمان

در ریاض نبود

اگر پاچه ورمالیده‌ای به نام اردوغان

اصلاً وجود نداشت

چه اتفاق می‌افتاد در جهان

اگر سر در شورای سازمان ملل

بالای یک میخانه بود

یا یک فاحشه‌خانه

که در آن توله‌های ملک عزیز می‌لولند

کاش یکی از گارسُن‌ها بودم در هتلی در لوزان

و می‌زدم زیر همه چیز

از شرم‌الشیخ تا لوزان و تا ژنو

انگشتم را می‌گذاشتم بر ماشه های گوجه فرنگی‌های له شده

و شلیک می‌کردم

به صورت کلاغی به نام اردوغان

به مخرج ملک سلمان مرده و سیسی گازدار

به صورت خلیفه‌ای به نام منصور هادی

و پرت می‌کردم

به چشم پنج به علاوۀ یک

و این منم هنوز

حنظله‌ای به نام شعر

گنجشکی در لباس احرام

مخالف قورباغه‌هایی که هر روز

در صدر اخبار جهان نق می‌زنند

در الجزیره و بی.بی.سی

خرخاکیان و سوسک‌های وطن فروش

که فارسی را

به لهجۀ پاریسی

پارس می‌کنند

قلم به مُزدهایی که تحلیل سیاسی می‌کنند

در «من و تو»ی گوگوش

در صدای آمریکا

جاسوس‌هایی با ریش‌های حنایی

در انگلستان و شانزه‌لیزه

که در حدیث‌های تحریف

دنبال اتهام تازه می‌گردند

برای فاطمه (س) و علی (ع)!

و فکر کرده‌اند که تهران

جایی برای مسجد ضرار وهابی‌هاست!

و آخرین رفراندومشان

تا هنوز، همان سقیفه است!

طوفان قاطع!

بادی بدبو

که ول شده‌است

از معدۀ گشاد ملک وهابی!

یمن…

صدای ناگهان بلال

بوی خوش اویس قرن

و انصار الله

خارچشم امپراتوری عثمانی

برادران مالک اشتر

عمار یاسر علی(ع)

باران ناگهان خداوند…

 

در چارشنبه‌های آخر سال

ده هزار کیلو اورانیوم غنی شده را آتش زدند

تا از رویش بپرند

جان کری

خانوم شرمن

آقای فابیوس

به شرط آنکه چهارشنبه سوری را

به رسمیت بشناسند!

ای کاش ماهواره‌ها و دیپلماسی نبود

ما در غار می‌زیستیم

و در امان بودیم

از سرطان و نطق پرزیدنت‌ها

از شاخ و شانه کشیدن‌های بزمجه‌ها

باختیم،

همان شبی که به گرگ‌ها دست دادیم

باختیم

با خنده‌ها و مغازله‌ها و لبخندپرانی‌ها

باختیم

وقتی که از یمن نگفتیم و دشمن ما

از اسرائیل گفت

نه طعنه نیست

بگو بنوازند

بگو به خیابان بریزند

حتی تمام مرغ‌ها و خروس‌ها

تمام بوقلمون‌ها و غازها

به اردوغان خوشامد بگویند

بگو به خانه بیایند با «بفرما شام»

با تریپ خفن فراک و به لهجۀ امریکایی

با تریپ من‌وتو و بی.بی.سی و وی.او.آ

و دور بریزیم

شبکۀ افق را و باران را!

شاید اگر سپاه نبود

موشک‌های بالستیک را

با رقص‌های باله عوض می‌کردند!

 

تنها به خیابان می‌زنم

با گوجه‌فرنگی‌های له شده

و می‌کوبم

به صورت اردوغان‌ها

به صورت روزنامه‌های سازشکار

به صورت آقاخان‌های نوری و

امیرکبیرهای قلابی…

و این منم هنوز

حنظله‌ای به نام شعر

و آمده‌ام دوباره بوق بزنم که: آی ی ی مردم!

مواظب باشید

می‌خواهند با چند آب‌نبات قیچی

کدخدا را خدا کنند

و شیطان را

برای همیشه با خدا آشتی بدهند!

 

 

این جام چهل سال... / محمدحسن زورق

ای برده قرار از دل و ای برده ز من هوش

عمری است که حیرت‌زده‌ام زان بر و زان دوش

در حلقۀ هر زلف تو صدها دل مشتاق

بر خاک سر کوی تو صدها سرِ مدهوش

دور از تو و آغوش تو دیری است در این جمع

داریم همه یاد تو را سخت در آغوش

ای یوسف گم‌گشتۀ از یاد نرفته

هرگز نشود عهد تو ای دوست، فراموش

با زمزمۀ نام تو و وصف وصالت

صد ولوله افتاد در این حلقۀ شب، دوش

تا غنچه لب‌های تو را باغ شبی دید

گل چاک‌گریبان شد و شد باغ همه گوش

این جام 40 سال، خدا را به کف ماست!

ماییم همه تشنۀ آن ناب‌ترین نوش

ما منتظرانیم در این میکده، زورق!

دل‌ها همه در شورش و لب‌ها همه خاموش

27/07/96

 

پنجم صفر / طاهره تختی

عمه ویرانه را مرتب کن

پدرم شاید از سفر برسد

خواب دیدم به دیدنم آمد

ای خدا، زودتر پدر برسد

من دعا می‌کنم که پیش از صبح

بفشارد مرا در آغوشش

حتم دارم قبول می‌افتد

پس دعا می‌کنم سحر برسد

دیگر از این خرابه خسته شدم

با پدر سوی خانه خواهم رفت

بازی از صبح زود با بابا...

تا دمی که غروب سر برسد

 

تو چرا گریه می‌کنی عمه؟

کمی آرام، بچه‌ها خواب‌اند

هیس! می‌ترسم از فغان شما

به یزید لعین، خبر برسد

کیست این وقت شب که می‌آید؟

آن طبق چیست روی دستانش؟

بی گمان تحفه‌ای است از پدرم

نکند باز دیرتر برسد!

 

وای! بابای مهربانم! وای!

چه کسی ریخت خون سرخت را؟

کاش می‌مردم و نمی‌دیدم

که فقط از حسین، سر برسد!

چه کسی سایۀ سرم را برد؟

به که دل خوش کند یتیم شما؟

دشمنت را قصاص خواهد کرد

عمو عباسمان، اگر برسد

صورتش روی صورت بابا

نوحه می‌خواند و درد دل می‌کرد

تاب این درد را نداشت دلش

رفت تا پنجم صفر برسد!

 

بشکوه / سید فضل‌الله طباطبایی ندوشن

بشکوه و بلند، سروری می‌آید

سردارِ گذشته از سری می‌آید

تا راوی اقتدار زینب باشد

از شام، شهید دیگری می‌آید

 

قانون جهان / الله‌یار خادمیان

بر سازه و سازمان گسست افتاده

پُست اُمرا به مرد پست افتاده

نفرین به هر آنچه خوابِ بی‌تعبیر است

قانون جهان به دست مست افتاده

 

بی تو / زهرا علی‌بابایی

بی تو تقویم دلم تعطیل است

حس و حال غزلم بارانی است

هیچ می‌دانستی

راز شاعر شدنم باران است؟!

 

حادثۀ عشق / عظیمه ایرانپور

سایه‌ات برسر من نقش عجیبی دارد

رنگ فیروزه ای و حس نجیبی دارد

کوه آتش شده‌ام، کاش بمانم آرام

هق هق سرخ من آوای مهیبی دارد

بر زمین می‌زنی‌ام. خوب به یادم باشد

هر فرازی که رسیدیم، نشیبی دارد

باید از حادثۀ عشق به دنیا برسم

هر بهشتی همه جا نقشۀ سیبی دارد

زیر خورشید نشستم که نگاهت وا شد

چتر چشمان تو باران غریبی دارد

این همه اوج‌نشین باز رقیبم نشدند

 هر کسی قد دلش از تو نصیبی دارد

 

باورت می‌شد اگر... / عظیمه ایران‌پور

باورت می‌شد اگر احساس من هم مثل توست

با نگاه خیره‌ات ویران نمی‌کردی مرا

آرزویم «برگ زردی از درخت افتاد» نیست

با نگاهی سبز در اوجم. نمی‌فهمی چرا؟

 

لحظه‌ای بنشین کنار من، زمین را لمس کن

خسته‌ام از ارتفاع چشم‌های پُرغرور

جای شکر دوری از من، یک کمی نزدیک شو

تا ببینی در نگاهم، ردّی از امواج نور

 

باورم کن تا ببینی آیه‌های عاشقی

یک به یک بر بال‌های خیس من نازل شده

نقص‌هایی را که تو از چشم دنیا دیده‌ای

با تبسم‌های پُرمهر خدا کامل شده

 

جای پاهایم دو چرخ گرد همراهم شد و

جای دستانم قلم تا سمت تو حرْکت کنم

با مرور واژه‌های بردبارم دم بگیر

تا به گرمای نگاهت بعد از این عادت کنم

 

خرِ مراد (قسمتی از یک شعر بلند) / پروین برهان شهرضائی

و سوار خرِ مراد شدند

چهار نعله به شهر تازیدند

از سر گردنه به عشوه و ناز

پشت میز آمدند و چسبیدند

بعد شش هفت تا بهار و خزان

کم‌کم از بس که اختلاسیدند!

چاه بی تَه شدند و در هر جا

حسن و خوبی خود قیاسیدند

آب و نان و هوا ندارد ملک

آن ور آب رفته، خندیدند

 

قافلۀ پابرهنه‌ها / حسین غریب

موکب کجا و کعب نی و تازیانه‌ها؟

چایی کجا و تشنگی نازدانه‌ها؟

اینجا کسی ز قحط محبت نمی‌نِوشت

از خاطرات لالۀ سرخ و جوانه‌ها

اینجا کسی هراس بیابان نمی‌شود

در ازدحام هیزم و هُرم زبانه‌ها

اینجا کسی خیال به خلخال‌ها نداشت

هر شب میان ظلمت شب بین خانه‌ها

اینجا تنور داغ، ولی خولی‌اش نبود

آتش نمی‌گرفت دگر آشیانه‌ها

اینجا به جای هلهله و رقص بی‌امان

«لبیک یا حسین» فقط شد ترانه‌ها

اینجا حسین، این همه شور این همه شعور

اینجا عراق، مجمع عشقِ زمانه‌ها

(محرم الحرام 1396)

 

.../ رضا محمدصالحی

یک‌باره شنیدم خبری پُر هیجان را

آورده صبا پیکر یحیای جوان  را

بی سر، بدنش را به عزیزان برسانید

این‌گونه بجویید از او نام و نشان را !

این رسم سرافرازی مردان غیور است

سر باخته و پس نگرفته دگر آن را

«گفتند خدا مشتریِ دست به نقد است»

در داد و ستد می‌دهدت باغ جنان را

بالاتر از آن عین وصال است شهادت

یعنی  که خدا خود بدهد قیمت جان را

هر چند تو را مردن مردانه گران نیست  

اما چه کنم داغ تو... این بار گران را

باری که گران‌تر شده از عهدۀ صبرم

داغی که چنین برده ز من، تاب و توان را

 

 

.../ جواد جهان‌آرایی

در کوچۀ دل، جز سفر سنگ ندیدم

وز نام دریغا که به جز ننگ، ندیدم

از راه بهار آمد و بگذشت و صد افسوس

در باغ به جز غنچۀ دلتنگ ندیدم

ما را چه شده‌است ای دل غافل که به گیتی

یک دل به خداوند هماهنگ ندیدم

گویی که خزان آمده در باغ تن و جان

زان روست که یک چهرۀ گلرنگ ندیدم

ای مطرب خوش‌دست، در این بزم پُر از مست

در چنگ تو یک لحظه چرا چنگ ندیدم؟

افسوس گذشت از کف ما عمر و در این باغ

بر شاخ طرب، مرغ خوش‌آهنگ ندیدم

از بس گنه‌آلود شدی در سفر عمر

ای آینه بر روی تو جز زنگ ندیدم





حاصل جمع را بنویسید : به اضافه






*حاصل جمع را بنویسید : به اضافه



تعداد بازدید : ۳۵
تاریخ ثبت : 31 تير 1397

دسته بندی