چند لحظه صبر كنيد ...

چند لحظه صبر كنيد ...
اين کالا به سبد خريد شما اضافه شد
اين کالا را قبلا به سبد خريد خود اضافه کرده ايد
کالا مورد نظر از سبد خريد شما حذف شد
{ STORE_ERROR }
حذف شود؟
« فروشگاه اینترنتی مؤسسه دفتر نشر فرهنگ اسلامی: ارسال رایگان کتاب با پست برای خریدهای بالای 100/000 تومان »
فرم عضویت در نشریه

دسته بندی

  • میزگرد ماه: فرصت های نوین وحدت در جهان اسلام

  • تعداد بازدید : ۱۹۱
    تاریخ ثبت : 13 شهريور 1396

میزگرد ماه: فرصت های نوین وحدت در جهان اسلام

میزگرد ماه: فرصت های نوین وحدت در جهان اسلام


میزگرد ماه : فرصت‌های نوین برای وحدت جهان اسلام

 

 

رویوران : موضوع جلسۀ ما وحدت در جهان اسلام است. ما پیش از این در ارتباط با جریان اسلام آمریکایی در میان برادران اهل سنّت ـ عمدتاً با محوریت عربستان و جریان‌های تکفیری داعش و جبهة النصرة و احرار الشام و دیگر گروه‌هایی که اسم‌های زیادی پیدا کرده‌اند ـ بحث داشته‌ایم. نسل اول گروه‌های تروریستی که القاعده است، و نسل دوم آن که ضدّ بسیاری از اقلیت‌ها و مخالفان دست به ترور و ارعاب زده و چالش‌های بسیاری به وجود آورده‌است، داعش است. نسل سوم و چهارم به سایر گروه‌های تروریستی می‌رسد. همۀ این گروه‌ها مانند جریان وهابیّت، جزء جرگۀ اسلام آمریکایی قرار می‌گیرند؛ هرچند شعار ضد آمریکایی هم داشته باشند.

در اجلاس گروزنی، گفته شد که عربستان در تضاد‌های منطقه‌ای بر موج اهل سنت سوار شده‌است، اما در حقیقت بر اساس دستورات آمریکا عمل می‌کند، و به همین دلیل، در بین اهل سنت دچار انزوا شده‌است. این نکتۀ بسیار مهمی است و فرصتی است که نیروهای مترقی باید آن را مغتنم بشمارند. علمای اسلام در اجلاس گروزنی اساساً جریان تکفیری و جریان وهابی را بخشی از اهل سنت ندانستند و آن را جزء خانوادۀ امت اسلام نمی‌دانند.

جریان دیگر، جریان شیعۀ انگلیسی است که در جلسۀ قبل به آن پرداختیم. این جریان متأسفانه یک جریان تکفیری شیعی است که تضاد بین برادران شیعه و سنی را تشدید می‌کند و الآن هم خود دچار مشکلات جدی شده‌است. تأمین هزینه‌ها، منابع مالی و افشاگری‌هایی که اتفاق افتاده، تا حد زیادی این جریان را به حاشیه برده‌است.

در این جلسه می‌خواهیم دربارۀ راه‌های وحدت اسلامی بحث کنیم. در این بحث، با دو نگاه می‌توانیم ورود داشته باشیم: یک نگاه این است که وحدت را یک مفهوم بگیریم و به این فرمان الهی توجه داشته باشیم که: (و إن هذه اُمتکم اُمة واحدة)، و بر اساس این نگاه، دیگران را به وحدت دعوت کنیم؛ کاری که از اول انقلاب تاکنون انجام داده ایم و باید ببینیم که چه‌قدر موفق بوده‌ایم. شاید تاکنون موفقیت ما محدود بوده‌است. نگاه دیگر این است که ما وحدت اسلامی را یک فرآیند بدانیم که باید مکانیسم‌های آن را تعریف کنیم تا به نقطۀ اجماع نظر برسیم. به نظر می‌رسد بحث وحدت اسلامی منحصر در این دو نگاه است: یک نگاه اینکه ما تصور کنیم یک مفروض و کلمۀ حق هست که باید تحقق پیدا کند و ما هم وظیفه داریم با کنفرانس‌هایی که به صورت سالانه برگزار می‌کنیم، ارتباط ایجاد کنیم. نگاه دیگر اینکه بگوییم وحدت فرآیندی است که نیاز به تعریف دارد، نیاز به مکانیسم دارد و باید ببینیم راه‌های رسیدن به وحدت چیست و چه راه‌هایی را باید برویم. من تصور می‌کنم این مقولۀ دوم باید مورد بررسی قرار گیرد.

همین چارچوب را ادامه دهیم، می‌تواند فتح باب باشد تا بفهمیم نوع حرکت مناسب در بحث وحدت چگونه است و وحدت به چه نحو قابل دست‌رسی است، به هرحال، این یک موضوع مهم و یک اولویت در سیاست خارجی ماست، و در حال حاضر، با این موج فتنه که در منطقه به وجود آمده‌است، یک اولویت و یک ضرورت اسلامی جدی است. ما در بحث وحدت، وحدت اُمتی را مدّ نظر داریم و اینکه کل جهان اسلام در یک فرآیند که دارای کف و سقف است، بررسی شود، سقف این موضوع این است که جهان اسلام در یک ساختار سیاسی و جغرافیایی که مقدور است، یکپارچه شود. کف آن، یک مجموعه همکاری‌ها از طریق کشورهای اسلامی و جامعۀ اسلامی است.

 

زورق : اولین نکته که شما اشاره کردید، این است که تعریفی از وحدت داشته باشیم. نکتۀ مهم این است که یک تعریف عملیاتی از وحدت اسلامی داشته باشیم. تعریف عملیاتی که پیشنهاد می‌کنم، این است که وحدت اسلامی عبارت است از همگرایی عملیاتی آحاد حقیقی، و در مرحلۀ بعد، آحاد حقوقی در ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی. این می‌تواند برای ما یک هدف عملیاتی باشد. ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی مشخص است؛ منظور، آسیای غربی و شمال آفریقاست. البته شبه‌جزیرۀ ایبری هم جزء این ظرف بوده‌است، ولی الآن رسماً جزء جهان اسلام شمرده نمی‌شود.

 

رویوران : این موضوع باید گسترده‌تر بررسی شود. به هرحال، قفقاز هست، آسیای مرکزی هست و بخشی از شبه‌جزیرۀ ایبری نیز در این حوزۀ جغرافیای تمدنی به حساب می‌آید.

 

زورق : بله، آسیای غربی از سلسله‌جبال هیمالیا و هندوکش تا دریای مدیترانه. البته این می‌تواند یک هدف درازمدت باشد.

 

اشعری : همگرایی و وحدت یک معنا می‌دهد. سعی کنید تعریف دقیق‌تری داشته باشید.

 

زورق : همگرایی به این معنا که هر فردی دارای یک نیروی ذهنی و یک نیروی عینی است. اگر نیروهای ذهنی و عینی افراد جامعه هم‌جهت باشند، به آن همگرایی می‌گوییم؛ اگر مختلف‌العلامه و متضاد باشند و یکدیگر را خنثی کنند، به آن واگرایی می‌گوییم. بنابراین، بین مفهوم همگرایی که در جامعه‌شناسی سیاسی و نیز در مکانیک در بحث بُردارها داریم، با مفهوم ابتدایی وحدت تفاوت دقیقی به چشم می‌خورد. مفهوم همگرایی روشن‌تر است. البته این یک تعریف است و شاید دوستان دیگر تعاریف متفاوتی از وحدت و همگرایی داشته باشند. ما می‌گوییم وقتی که دو نیرو همگرا باشند، حاصل‌جمع بُرداری آن‌ها حاصل‌جمع قدرمطلق آن‌هاست و جهت آن هم در جهت آن دو نیروست؛ اگر واگرا باشند، حاصل‌جمع برداری آن‌ها حاصل تفاضل آن‌ها ست و جهت آن هم در جهت نیروی بزرگ‌تر است. الآن دنیای اسلام در حالت واگرایی قرار گرفته‌است؛ یعنی در حالت تفاضل و تفریق نیروهاست؛ به جای آنکه در حالت تجمیع نیروها باشد.

این که اشاره کردید وحدت یک فرآیند است، نکتۀ مهمی است. فرآیند به معنای زنجیره‌ای است که در آن هر حلقه زمینۀ حلقات بعدی و نتیجۀ حلقات قبلی باشد. در نگاه فرآیندی، باید حلقات قبلی وحدت مورد مطالعه قرار گیرد. وحدت اسلامی از حالت شعاری که امروز وجود دارد، و همه می‌گویند وحدت چیز خوبی است ولی چرخ ماشینِ گفت‌وگو در وحدت جلو نمی‌رود، باید خارج شود. لازمۀ خروج از این حالت، دست‌یابی به هوشیاری تاریخی است. ما باید موقعیت جهان اسلام را در فضای ادراکی، در وضعیت واقعی که قرار داشته‌است قرار دهیم. به عبارت دیگر، فضای تنفس فکری جهان اسلام باید تغییر پیدا کند.

وضعیتی که الآن وجود دارد، این است که گفته می‌شود وحدت تشیع و تسنن. حداقل تا پیش از کنفرانس «گروزنی»، این نوع ادراک وجود داشت و این‌جور فهمیده می‌شد که سمبُل اهل تسنن دولت عربستان سعودی است که مکه و مدینه را هم در اختیار دارد و روی پرچمش هم شعار «لا اله الا الله محمد رسول الله‌» است و پرچم‌دار تسنن هم آن‌ها هستند، ولی کنفرانس گروزنی نشان داد (که این تصویر اولیه که برای خیلی‌ها وجود داشت)، محل تردید و شک است و پشت این لایۀ نمادین، یک لایۀ نهادین وجود دارد که باید آن لایه را به دست آورد.

اصرار بر این بوده و هست که در جهان اسلام، یک اهل تسنن داریم و یک اهل تشیع، و اهل تسنن اکثریت هستند و اهل تشیع اقلیت‌اند و موضوع اختلاف آن‌ها یک مسئلۀ مذهبی است؛ در حالی که واقعیت تاریخی غیر این است. در اصل، این تقسیم‌بندی‌ها در واقع یک وضعیت سیاسی بوده‌است نه یک وضعیت مذهبی؛ بدین صورت که معمولاً و غالباً هر وقت حکومتی شکل می‌گیرد، یک اقلیت مدافع وضع موجود هستند، یک اقلیت معترض به وضع موجود وجود دارد، و یک اکثریت خاموش.

این واقعیت که در جامعه‌شناسی سیاسی هست، در حقیقت در چارچوب بحث تشیع و تسنن، به صورت مذهبی ورود کرده‌است. واقعیت این است که نظام سیاسی که ابتدا توسط پیامبر ایجاد شده‌است، نظام «امامت» بوده‌است؛ یعنی پیامبر، امام بودند و مردم در زمان ایشان به صورت امّت درآمده بودند و قدرت به صورت آگاهانه و آزادانه در اختیار امام قرار گرفت (به وسیلۀ انصار، در اختیار پیامبر).

تا آن هنگام، نظام شناخته‌شده‌ای که در تاریخ وجود داشت، نظام سلطنت بوده‌است. حکومت در زمان پیغمبر، نظام امامت بود و نظام سلطنت نبود. نظام امامت، هم در رأس و هم در قاعده، با نظام سلطنت فرق دارد. در نظام سلطنت، کسی در رأس هرم قدرت قرار می‌گیرد که می‌تواند اعمال سلطه کند؛ مهم نیست چگونه قدرت را به دست آورده؛ به هر شیوه‌ای که این سلطه را به دست آورده باشد ـ با زور یا زر یا تزویر ـ به هرحال به سلطنت رسیده‌است. در قاعده هم مردم هستند که رعیت‌اند. مردم در نظام سلطنتی صاحب حق نیستند. در ایران در دوران نظام سلطنتی هم همین‌گونه بوده‌است و امروز در عربستان هم همین وضع حاکم است. هر زمان و هرجا که سیستم و حکومت و نظام مطلقۀ سلطنتی حاکم بوده‌است، مردم صاحب حق نبوده اند، و زمانی هم که حکومت مشروطه شده‌است، باز آن حق به طور کامل به مردم بازنگشته‌است.

هیچ‌وقت و هیچ‌جا در نظام سلطنتی، مردم صاحب حق نیستند و قدرت از بالا به پایین اعمال می‌شود. پس در نظام سلطنت، در رأس هرم، قدرت سلطان قرار دارد و در قاعده، رعیت، اما در نظام امامت، در رأس، امام قرار دارد و پس از او بلافاصله اُمت قرار دارد، و امام هم کسی است که از بقیه به خدا نزدیک‌تر است؛ یعنی صفات الهی را بیشتر در خودش متجلی کرده‌است؛ یعنی از بقیه تواناتر، داناتر، عادل‌تر، لطیف‌تر و خلاق‌تر است. در قاعده، امت قرار دارد؛ بلافاصله پس از امام. اُمت هم مجموعۀ انسان‌های خودآگاه و خداآگاه هستند. قدرت از قاعده تولید می‌شود و مردم سرچشمۀ قدرت‌اند و قدرت از طریق مردم، در اختیار رأس قرار می‌گیرد. در مثال حکومت حضرت رسول(ص)، ابتدا اکثریت مطلق مردم مدینه مسلمان می‌شوند. بعد، بیعت مخفیانه به وسیلۀ نمایندگان آن‌ها در «منا» با پیغمبر(ص) صورت می‌گیرد و با پیامبر(ص) قرار و مدار گذاشته می‌شود که ایشان به مدینه هجرت کنند و پیامبر هم به مدینه هجرت می‌کنند؛ به مدینه ای که آماده‌است تا قدرت خودش را آزادانه و آگاهانه در اختیار پیامبر قرار دهد. مدینه از پیامبر استقبال می‌کند و تا زمان رحلت پیامبر، وفادارانه به عهدی که با پیامبر بسته‌است، عمل می‌کند.

بنابراین، واضح این است که پیامبر مدینه را با جنگ و نیروی پارتیزانی یا اعمال زور به هر شکل ممکن یا خرید نخبگان یا زدوبندهای حزبی و پارلمانی به دست نیاورد. در واقع، مردم آزادانه و آگاهانه به پیامبر ایمان آوردند و قدرت خود را در اختیار پیامبر نهادند. این تفاوت نظام امت و امامت با نظام سلطنتی است.

بعد از رحلت پیامبر، نظام امامت تغییر پیدا کرد و نظام خلافت شکل گرفت. ویژگی نظام خلافت این است که در رأس آن، دیگر امام نیست؛ شرطِ اینکه در رأس قدرت، نزدیک‌ترین فرد به خدا قرار گرفته باشد، وجود ندارد، و در قاعده هم مردم تأثیرگذار نیستند؛ بلکه نخبگان قریش هستند که تأثیرگذار هستند. بعد در مرحلۀ سوم، نظام خلافت هم به نظام سلطنت تبدیل شد و وقتی که معاویه برای ولایت‌عهدی یزید بیعت گرفت، این نظام رسماً به نظام سلطنتی تغییر یافت؛ یعنی به نظامی مُبدل شد که قبل از اسلام در جهان وجود داشت. به تبدیلِ نظام امامت به خلافت، حضرت فاطمه(س) اعتراض کردند و در این راه به شهادت رسیدند، و به تبدیل نظام خلافت به نظام سلطنت، حضرت امام حسین(ع) اعتراض کردند و در این راه همراه با یارانشان به شهادت رسیدند.

با تبدیل نظام امامت به نظام خلافت، اقلیت معترض به وضع موجود شکل گرفت. این اقلیّت جریانی است که با امامت حضرت علی(ع)، اعتراض حضرت زهرا(س)، نهضت‌های شیعی و شهادت امام حسین(ع) در تاریخ شکل گرفته و جریان یافته‌است. اقلیت مدافع وضع موجود، در ابتدا لایۀ خیلی ضعیفی است که در نهاد قدرت قرار دارد و به‌تدریج به صورت یک حزب مخفیِ سکولار به نام حزب «اُموی» سازمان‌دهی می‌شود. در لسان روایات اهل‌بیت(ع)، به این حزب مخفی سکولار و جریان اجتماعی وابسته به آن، جریان «سفیانی» و به پیروان آن‌ها «شیعیان آل ابی‌سفیان» گفته می‌شود.

باید توجه داشته باشیم که شرطی که در شورای شش نفره پس از ترور خلیفۀ دوم، تحت عنوان «سُنت شیخین» توسط عبدالرحمن عوف مطرح می‌شود، و این شرط را نیز برای امیرالمومنین(ع) می‌گذارند و حضرت قبول نمی‌کنند، همین سنت همگرایی با اُمویان و تجدید حیات قدرت و سیادت قریش است؛ وگرنه بحث دیگری در آن زمان وجود نداشته‌است. حضرت علی(ع) شرط سُنت پیامبر(ص) و قرآن را قبول کردند، اما شرط سوم که تحت عنوان سُنت شیخین مطرح بوده‌است را قبول نکردند؛ چون این سُنت، سنت پذیرش اشرافیّت قریش و همگرایی با اُمویان بوده‌است. این شرط را خلیفۀ سوم قبول کرد و به خلافت رسید و صمیمانه به آن عمل نمود.

بنابراین، همان موقع دو اقلیّت پایه‌گذاری شد: یک اقلیت معترض که مدافع امامت است، یک اقلیت مدافع که از خلافت، و بعد از سلطنت حمایت می‌کند، و رهبران اصلی آن عموماً اُمویان هستند. آن‌ها بعضی از اصحاب پیامبر(ص) را نماد خود کردند. حتی بعضی از خلفای راشدین هم نماد این‌ها شده بودند. نهاد جریانی که نهایتاً در بستر سلطنت‌طلبی حرکت می‌کند، متعلق به اُمویان است. یک اکثریت هم بین این دو قطب قرار می‌گیرد: اکثریّت خاموش. کم‌کم، اعتراضات به اُمویان شدید می‌شود و بنی‌عباس از فرصت استفاده می‌کنند و نهضت عباسی به وجود می‌آید. با وعدۀ برگرداندن قدرت و حکومت به آل رسول(ص)، عباسیان قدرت می‌گیرند و مردم را فریب می‌دهند. مردم هم انتظار دارند که قدرت به اهل‌بیت(ع) برگردد. در این مرحله از تاریخ و اینجاست که عباسیان از مُحدثین خوش‌نام، ولی فاقد داعیه و دعوت سیاسی استفاده می‌کنند تا آن‌ها را در مقابل امامان اسلام مطرح کنند؛ کسانی که ادعای رسمی دربارۀ امامت ندارند و از نظام امامت رسماً حمایت نمی‌کنند؛ یعنی ابوحنیفه و مالک بن انس و شافعی. این شخصیت‌ها می‌شوند امامانِ آن اکثریت خاموش؛ چون دربارۀ امامت رسماً سکوت کرده‌اند.

بعد که عباسیان به قدرت سخت رو می‌آورند و شهادت امامان اسلام اولین گزینۀ آن‌ها می‌شود، از احمد بن حنبل حمایت می‌کنند؛ زیرا مذهب او، مذهب توجیه قدرت حاکم است. او می‌گوید باید از امام حاکم تبعیت کرد، ولو اینکه فاسد و فاسق و ظالم باشد. این متن فقه احمد بن حنبل است. بعد از آن، عباسیان جلوی اجتهاد اهل سنت را می‌گیرند؛ چون احمد بن حنبل بالاترین حرف را در دفاع از قدرت حاکم و حاکمان زده بود و بالاتر از آن حرفی وجود نداشت و نمی‌شد چیزی گفت. او گفت باید از امامِ حاکم (البته می‌گوید «امام»، اما منظورش آن امامی نیست که ما می‌گوییم که نزدیک‌ترین فرد به خداست، منظورش سلطان است) باید تبعیت کرد، ولو فاسد باشد، ولو فاسق باشد؛ باید وجوهات شرعی را به او داد، ولو در زمینۀ مصرف خودش مصرف نکند. این متن فقه حنبلی این است. سه مذهب حنفی، مالکی و شافعی مذاهب اهل جماعت یا مذاهب اکثریّت خاموش جهان اسلام است، ولی مذهب احمد بن حنبل مذهب اقلیّت مدافع استمرار وضع موجود و قدرت حاکم است.

هنگامی که عباسیان از قدرت نرم در مقابل امامان اسلام استفاده می‌کردند، آن سه مذهب به وجود آمد، و هنگامی که از قدرت سخت استفاده کردند، مذهب احمد بن حنبل مورد حمایت مطلق قرار گرفت. در نتیجه، ما الآن سه مذهب اهل جماعت داریم که مکاتب اکثریّت خاموش است و اکثریت مسلمانان جهان هم جزء پیروان این سه مذهب قرار می‌گیرند. امروز 900 میلیون نفر حنفی در دنیا وجود دارد و یک رقم درشت از پیروان مذهب شافعی و بعد، مالکی. حدود 300 میلیون شیعه و 30 میلیون حنبلی هم وجود دارد. از درون مکتب احمد بن حنبل، ابن‌تیمیه به وجود می‌آید و بعد، محمد بن عبدالوهاب. بعد هم این جریانات تروریستی از درون وهابیّت پیدا شده‌اند. این جریانات تروریستی در واقع، ادامۀ همان جریان دفاع از خلافت و سلطنت اُموی و عباسی و دفاع از جریان حاکم است. شعارشان هم الآن شعار خلافت است. نهضت‌های شیعی هم ادامۀ همان نهضت اعتراض به وضع موجود هستند. این وسط هم جمعیت انبوهی وجود دارند که اهل جماعت هستند؛ یعنی همان سه مذهب و مکتبِ اکثریت خاموش جهان اسلام. باید بدانیم که امامانِ اکثریّت خاموش ـ یعنی ابوحنیفه، مالک بن انس و شافعی ـ عموماً از علاقه‌مندان و دوست‌داران اهل بیت پیامبر(ص) و امامان اسلام(ع) هستند و غالباً در مواقعی، از نهضت‌های علوی و طرف‌داران امامت حمایت کرده‌اند. اساساً ابوحنیفه به وسیلۀ خلفای عباسی دستگیر و زندانی شد و در زندان از دنیا رفت و می‌توان تصوّر کرد که دلیل اصلی زندانی شدن او ـ که به مرگ او منتهی شد ـ ارادت قلبی او به اهل بیت پیامبر(ص) بوده‌است.

با این همه، باید توجه داشته باشیم که موارد اشتراک مسلمانان جهان بسیار بیشتر از موارد مورد اختلاف است. موارد اشتراک بدین شرح است:

1) اعتقاد به خدای یگانه. ما مسلمانان جهان به خدای یگانه معتقدیم و در اسلام هیچ‌گونه شرک، دوگانه‌پرستی و تثلیث وجود ندارد. توحید اساس وحدت ماست.

2) اعتقاد به نبوّت: ما مسلمانان جهان معتقد به نبوّت، به عنوان یک سیستم تشریعی در تاریخ هستیم. ما به تمام پیغمبران خدا اعتقاد داریم و همۀ پیغمبران خدا، پیغمبران ما هستند. ما اساساً معتقد هستیم که همۀ پیامبران، پیامبر اسلام هستند و همۀ پیروان پیامبران، مسلمان هستند، ولی نمی‌توان به بعضی از پیامبران ایمان آورد و بعضی دیگر ایمان نیاورد. ایمان نیاوردن به هر یک از پیامبران خدا مثل ایمان نیاوردن به تمام آن‌هاست.

3) اعتقاد به خاتمیّت: ما مسلمانان جهان به خاتمیّت حضرت پیامبر اکرم، محمّد بن عبدالله(ص) ایمان داریم و او را آخرین فرستادل خداوند و پیام او را آخرین پیام خداوند به بشریّت می‌دانیم.

4) اعتقاد به قرآن مجید: ما مسلمانان جهان به قرآن مجید اعتقاد داریم و آن را محفوظ و مصون از تحریف می‌دانیم. آن را هم در لفظ، هم در معنا، کلام خداوند و پیام خداوند می‌دانیم و اساساً دین خود را از قرآن مجید گرفته‌ایم. قرآن می‌گوید: «نماز برپا دارید.» این دینِ ماست.

5) وحدت در مذهب پیامبر(ص): ما دین خود را از قرآن مجید گرفته‌ایم. قرآن مجید می‌گوید نماز بخوانید و نماز را برپا دارید. این دینِ ماست، و پیغمبر(ص) می‌گوید نماز صبح را دو رکعت، ظهر را چهار رکعت، عصر را چهار رکعت، مغرب را سه رکعت و عشا را چهار رکعت بخوانید، و این مذهبِ ماست. تشیّع محمدی شیوۀ مرضی الهی است و همه باید بکوشند شیوۀ عمل به اسلامِ پیامبر را بشناسند و بِدان عمل کنند. بعضی این شیوه را از طریق اهل‌بیت پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) می‌شناسند که به این‌ها شیعیان گفته می‌شود، و بعضی می‌کوشند این شیوه را از طریق محدّثین نام‌داری ـ نظیر ابوحنیفه، مالک بن انس، شافعی و... ـ بشناسند و به آن‌ها حنفی، مالکی، شافعی و ... گفته می‌شود.

همه باید توجه داشته باشیم که امام صادق(ع)، ابوحنیفه، مالک بن انس، شافعی و احمد بن حنبل مؤسسان مذاهب جدید نیستند و نمی‌توانند باشند. ما اگر به عنوان شیعیان چنین اعتقادی داشته باشیم ـ که نداریم ـ آن وقت در مورد مذهب امامانِ پیش از امام صادق(ع) چه خواهیم گفت؟ آیا می‌شود گفت امام علی(ع) به مذهب امام صادق(ع) رفتار می‌کردند؟ امام علی(ع) و بقیۀ امامان، همه به مذهب پیامبر رفتار کرده و شیعۀ محمدی هستند. در میان اهل سنت هم کسی نمی‌تواند اعتقاد داشته باشد اگر کسی پیرو این چهار مذهب (حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی) باشد، مسلمان است. پس مذهب خلفای راشدین و سلف صالح چه بوده‌است؟ آیا ابابکر و عمر و عثمان به مذهب ابوحنیفه و مالک بن انس و شافعی بوده‌اند؟ پس دین ما اسلام و مذهب ما تشیّع محمدی است. جز تشیّع محمدی هیچ مذهبی پذیرفته نیست و جز دین اسلام نیز هیچ دینی پذیرفته نیست. هر مسلمان باید بکوشد به مذهب پیامبر آگاهی یابد.

به عقیدۀ ما، عصمت امامان پایگاه محکمی است که از طریق آن، می‌توانیم مطمئن شویم که آن‌ها مذهب تشیّع محمدی را به ما به‌دقت و به طور کامل معرفی می‌کنند. اگر مسئلۀ عصمت نبود، هیچ‌گاه راه اطمینان‌بخشی برای دست‌رسی به مذهب پیامبر(ص) به دست نمی‌آمد. عصمت امامان نیز یک امر عینی است؛ یعنی گذشته از آنکه آن‌ها خود را به عنوان معصوم معرفی کرده‌اند (ادعایی که هیچ کس دیگری جز آنان در اسلام نکرده‌است)، تاریخ نیز به عصمت آنان شهادت داده‌است و در تاریخ هیچ گزارشی که بتواند عصمت آنان را نقض کند، مشاهده نمی‌شود.

 بنابراین، ما در اسلام یک دین داریم که آن را از قرآن گرفته‌ایم، و یک مذهب داریم که آن را باید از گفتار و رفتار پیامبر بگیریم و گرفته‌ایم، و هر مسلمان باید بکوشد این دین را و این مذهب را بشناسد و بدان عمل کند.

6) ما مسلمانان جهان دشمنان مشترکی داریم که نیروهای اهریمنی تاریخ هستند و می‌کوشند با استکبار، آزادی ما را و آزادی بشریّت را لگدکوب کنند، ایمان به خدا را در ملت‌ها نابود سازند، حرمت اسلام را از میان بردارند، ما مسلمانان جهان را به بردگی بگیرند و بر سرنوشت ما مسلط شوند. ما مسلمانان جهان باید بکوشیم با آزادی و آگاهی، نظام سیاسی عصر پیامبر ـ یعنی نظام امامت ـ را احیا کنیم و امت اسلام را به عنوان یک واقعیّت تاریخی، از نو در گهوارۀ تاریخ متولد سازیم و راه آزادی بشریت را به سوی افق‌های روشنِ خداپرستی و مردم‌سالاری و توسعۀ معنوی و مادی بگشاییم. این مسئولیت تاریخی ماست. این یک تبیین جدید است که اگر در دستور کار ما قرار گیرد، می‌تواند راه‌های همگرایی را به روی ما باز کند.

در عین‌حال، باید بدانیم معمولاً در شرایط انقلابی، اکثریت خاموش به اقلیت آگاه و معترض ملحق می‌شوند. امروز تمام کشورهای حوزۀ بیداری اسلامی با اعتراض به قدرت‌های فاسد و ظالم، از سُنت تبعیت حکومت ظالم فاصله گرفته و به مدار برقراری حکومت صالح، و در نهایت امامت، نزدیک شده‌اند. اصولاً همین اتفاقاتی که در حوزۀ بیداری اسلامی رخ داد، خروج از مدار سُنت تبعیّت از قدرت حاکم بود؛ یعنی اگر فقه اهل سُنت به معنی فقه حنبلی را بپذیریم، مردم مصر حقّ اعتراض به حسنی مبارک را نداشتند و مردم لیبی حق اعتراض به قذافی نداشتند و مردم سوریه هم حق اعتراض به بشار اسد را ندارند؛ چون باید از حاکم تبعبت کنند، ولو فاسق و فاجر باشد؛ چون هر که به قدرت رسید، خودبه‌خود ولیّ امر است. همین که یک فرد مصری اعتراض می‌کند و می‌گوید «الشعب یرید إسقاط النظام»، یعنی خروج از مدار اهل سُنت و ورود به عرصۀ فلسفۀ امامت.

در شرایط انقلابی، اکثریت خاموش (به تعبیر دیگر، اهل جماعت) به اقلیت آگاه و معترض ـ یعنی تشیع محمدّی ـ نزدیک می‌شوند و در شرایط اختناق و سرکوب است که اکثریت خاموش در برابر اقلیت حاکم تمکین می‌کنند و اهل سُنت و جماعت به هم نزدیک می‌شوند. در گذشته گفته می‌شد «اهل سُنت و جماعت»، ولی در سال‌های اخیر فقط می‌گویند «اهل سُنت»؛ در حالی که اصطلاح «اهل جماعت» یک عقبۀ تاریخی در تاریخ اسلام دارد و به اکثریت خاموش اشاره می‌کند. تشیع را به این دلیل محکوم می‌کردند که می‌گفتند از جماعت جدا شده‌است و از اکثریّت خاموش فاصله گرفته‌است.

به نظر بنده، نیاز است این بحث دوباره به جایگاه اصلی که در تاریخ وجود داشته‌است برگردد؛ یعنی فلسفۀ نظام امامت تبیین، و تأکید شود که امامت با امام علی(ع) آغاز نشده، بلکه با پیامبر آغاز شده‌است و به تشیع اختصاص نداشته، بلکه به تمام مسلمانان جهان تعلّق دارد. نظام امامت این‌طور نیست که با حضرت علی شروع شده باشد، نظام امامت با پیامبر شروع شده‌است. سیستم امامت ویژگی‌هایی دارد. امام، امامت خود را ابراز می‌کند و مردم را انذار می‌دهد و انتظار ظهور اُمتش را می‌کِشد و با ظهور اُمت، اقدام به امامت می‌کند. اصلاً ظهور مربوط به اُمت است نه امام. وقتی اُمت در صحنۀ مسئولیت حاضر شد، امام امامت می‌کند. پیامبر 13 سال انتظار ظهور اُمت خود را کشیدند، حضرت علی 25 سال انتظار ظهور اُمت خود را کشیدند. امام حسن وقتی دیدند اُمتی وجود ندارد، کناره گرفتند؛ چون اُمت غائب را که نمی‌شود امامت کرد. اصلاً امام حسن کنار نرفتند، اُمت کنار رفت. اگر مردم به عنوان اُمت در صحنه بودند، حتماًامام حسن به حکومت ادامه می‌داد و امامت می‌کرد. بقیۀ امامان هم امامت خود را ابراز کرده و اصلاً قربانی ابراز امامت شده‌اند؛ وگرنه هیچ‌کدام اقدام نظامی علیه قدرت حاکم نکرده‌اند؛ نه اسلحه جمع کرده‌اند، نه حزب تشکیل داده‌اند و نه اقدام به جنگ کرده‌اند. آن‌ها همه قربانی ابراز امامت شده‌اند. همۀ امامان امامت خود ابراز، و مردم را انذار کرده‌اند و انتظار ظهور اُمت را کشیده‌اند. حضرت مهدی(عج) هم منتظرند تا اُمت ظهور کند و زمینۀ قیام آماده شود تا امکان ایجاد نظام امامت به وجود آید.

در مرحلۀ اول، ما بحث امامت را باید در مقیاس یک بینش نوین انقلابی مطرح، و برای آن ادبیات تولید کنیم. آن را برای اهل سنت تبیین کنیم و اعلام کنیم که اصلاً نظام امامت ابداع تشیع نیست. این متن اسلام است. دوم اینکه باید به هوشیاری تاریخی اهمیت دهیم و به آن‌ها بگوییم شما همان اکثریت خاموش هستید و امامان‌تان هم تعارضی با اهل‌بیت نداشته‌اند. اتفاقاً این سه امام اهل جماعت، در مقاطعی از زندگی خود گرایش جدی نسبت به امامان اسلام نشان داده‌اند. ابوحنیفه می‌گوید من دو سال شاگردیِ امام صادق را کرده‌ام و اصلاً در زندان خلفا از دنیا رفته‌است. شافعی از نهضت‌های علوی حمایت کرده‌است. از مالک بن انس هم حمایت‌هایی از نهضت‌های علوی دیده شده‌است و از احمد بن حنبل نیز روایاتی در ستایش امام علی نقل شده و او به نفع امام علی، در «مُسند»ش حدیث آورده‌است؛ چون او در زمان عباسیان زیسته و عباسیان خود را ادامۀ یک نهضت هاشمی معرفی می‌کردند. در زمان استفاده از قدرت نرم، احمد بن حنبل حاضر بود، اما نادیده گرفته شد. وقتی امام رضا را به شهادت رساندند و تصمیم گرفتند علیه امامان قدرت سخت اعمال کنند، از او حمایت کردند. اصلاً اگر عمر امامان شیعه در زمان سیاست قدرت نرم را محاسبه کنید، 26 سال بیشتر از زمان استفاده از قدرت سخت است. در دوران قدرت سخت، تصمیم داشتند در اولین فرصت امامان را به شهادت برسانند. امام زمان را می‌خواستند در کودکی به شهادت برسانند.

امروز باید نگاه جدیدی به تاریخ اسلام و فلسفۀ سیاسی اسلام داشته باشیم. فِرق اسلامی ـ مخصوصاً حنفی‌ها و شافعی‌ها و مالکی‌ها ـ باید بتوانند خود را در تعامل با تشیع محمدی تعریف کنند و بتوانند تشیع محمدی را به معنای واقعی کلمه شناسایی کنند و یک همگرایی بین اکثریت خاموش و اقلیت انقلابی به وجود بیاید، تا مقدمه‌ای برای بهروزی و شادکامی و پیروزی مسلمانان جهان شود.

 

رویوران : به هرحال، ناامنی‌های منطقه‌ای و ظهور جریان‌های تکفیری، کشتن مردم، قتل‌عام ها، سر بُریدن ها، جنایت‌ها، همۀ این‌ها سؤال‌های جدی به وجود آورده‌است. الآن بخش وسیعی از برادران و خواهران اهل سنت سؤال می‌کنند که این نوع جریان‌های جنایت‌کار از کجا سرچشمه می‌گیرند، و همه به این نتیجه می‌رسند که این‌ها متعلق به اهل سنت نیستند.

ما سه جریان فتنه در زمان امیرالمؤمنین(ع) می‌بینیم. بحث ناکثین و قاسطین و مارقین در تاریخ وجود دارد. روحانیان مختلف سُنی در کشور‌های مختلف به این نتیجه رسیده‌اند که زمانی اهل سنت به این مشکل پایان می‌دهند که موضعشان را نسبت به معاویه روشن کنند؛ چون معاویه با خلیفۀ زمان خود جنگیده و بر او پیروز شده و نظام سلطنتی را جانشین نظام خلافت کرده‌است. ظهور جریان‌های تکفیری در ادامۀ همان الگوست که ممکن است در آینده هم اتفاق بیافتد. اخیراً در یک برنامۀ تلویزیونی در عربستان، یکی از سلفی‌های سابق عراقی می‌گوید که من دارم می‌بینم کشورم دارد از بین می‌رود. هرچه دکتر و مهندس داشتیم کشتند، ترور کردند. جامعۀ سُنی در عراق به وسیلۀ تروریست‌های تکفیری نابود شد، نه به دست شیعه؛ به دست سُنی‌ها، به دست داعش این اتفاق رخ داد. هرچه به علت آن فکر کردم، به این جمع‌بندی رسیدم که نمی‌شود گفت معاویه ـ رضی الله عنه ـ و علی ـ کرّم الله وجهه ـ با هم جنگیدند. پس حق و باطل کجاست؟ از اینجا باید وضعیت را روشن کنیم تا بحث امام حسین و یزید را روشن کنیم و  امروز زمینۀ ظهور تکفیر فراهم نشود. این نکته خیلی مهم و خیلی جالب است. بعد، مهمانی که در استودیوی عربستان در ریاض بود، کلی به او فحاشی کرد و گفت: این حرفی که این آقا زد، خطرناک است و اگر در جهان اهل سُنت گسترش پیدا کند، تهدیدی جدی برای نظام‌های سلطنتی و تهدید جدی برای نظام سعودی خواهد بود. گفت اگر این نظر را بپذیریم، کلّ شیخ‌نشینان خلیج فارس دچار مشکل می‌شوند؛ چون نظام سلطنتی و وراثت از بنی‌امیه شروع شده و همۀ نظام‌های شیخ نشین خلیج فارس هم نظام‌های موروثی هستند.

نتیجه ای که من می‌خواهم بگیرم این است که به نظرم، این نوع بازنگری، یک پدیدۀ مهم است. آن جمله که مجری تلویزیون عربستان گفته که اگر این تئوری را بپذیریم، کلّ این نظامات نامشروع می‌شوند، خیلی نکتۀ کلیدی‌ای است؛ یعنی در حقیقت این‌ها دارند از وضع موجود خود دفاع می‌کنند؛ می‌دانند که اگر الگوی خلافت زیر سؤال برود ، در واقع الگوی سلطنت زیر سؤال می‌رود، و اگر الگوی سلطنت زیر سؤال برود و قدرت بخواهد به مردم برگردد، همۀ کسانی که از وضع موجود برخوردار هستند، این برخورداری‌ها را از دست می‌دهند؛ چون در نظام جمهوری اسلامی ایران دیدند که قدرت از مردم ـ یعنی از قاعده ـ به سمت رأس رفت، نه اینکه از رأس به سمت قاعده برود. این‌ها از وضع موجود خودشان دفاع می‌کنند تا منافعشان دچار خطر نشود.

می‌خواهم نتیجه بگیرم. الآن دو جریان افراطی سنی و شیعی وجود دارد که هر دو ضدّ وحدت‌اند و هر دو تیشه به ریشۀ وحدت می‌زنند؛ هر دو هم در نتیجۀ بحران‌آفرینی‌هایی که انجام داده‌اند، دچار مشکل شده‌اند.150 شبکۀ مذهبی روی ماهواره‌های هات‌برد، عرب‌سَت و... وجود دارد ، از این مجموع، حدود 50 شبکه، شیعی است و 100تا، سُنی. این‌ها صبح تا شب، فقط وحدت را هدف قرار داده‌اند، ولی الآن یک نوع بیداری در جامعه ایجاد شده‌است. یکی از رهبران جبهة النصرة می‌گفت: «ما باید در مسجد اُموی دمشق نماز بخوانیم.» دیروز مفتی سوریه گفت: «ای کاش او می‌گفت باید در مسجد الاقصی نماز بخوانیم، در مسجد عکا و مسجد حیفا نماز بخوانیم. این‌ها اسرائیل را رها کرده و در مسجدی که اقامۀ نماز می‌شود، آرزوی نماز می‌کنند. از زمانی که این‌ها آمده‌اند، اقامۀ نماز در مسجد اُموی حلب تعطیل شده‌است. آن را تبدیل به پایگاه تروریستی کرده‌اند و اقامۀ نماز قطع شده‌است؛ گلدستۀ آن را منهدم کردند، کتابخانۀ آن را به ازمیر بردند؛ بیش از 10 هزار کتاب خطی در آن بوده که غارت شده‌است. این آن چیزی است که تروریست‌ها دنبال آن هستند.» الآن به هرحال، یک نوع تحرک فکری ضدّ افراطیون ایجاد شده‌است. این یعنی فرصت‌سازی برای وحدت. به نظرم شناخت موقعیت بسیار مهم است.

 

خامه‌یار : نیازی به تأکید مجدد نیست که بزرگ‌ترین تهدید ما در منطقه، بحران طایفه‌ای و تکفیری است. این هم دلایل مختلفی دارد که در ایجاد این بحران، همۀ آن دلایل دخیل بودند. این بحران تک‌علتی نیست و میزان دخالت علل مختلف و میزان سهم آن‌ها متفاوت است. استعمارگران و غارتگران منابع طبیعی منطقه و دشمنان اسلام و مسلمانان این هدف را از قرن‌ها پیش دنبال می‌کردند. تعصب‌های طایفه‌ای و دینی و مذهبی هم نقش داشتند و جهلی هم که وجود دارد، یکی دیگر از علل است. همۀ این علل دست به دست هم دادنه و چنین وضعیتی را به وجود آورده‌اند. فکر نمی‌کنم در هیچ مقطع از تاریخ، شرایطی به تشنج و سختی امروز در حافظۀ تاریخ وجود داشته باشد، این اختلافاتی که هم در حوزۀ تشیع و هم در حوزۀ تسنن وجود دارد، در هیج دوره‌ای به این حد و میزان نبوده و قطعاً یک پدیدۀ کم‌نظیر و کم‌سابقه است که امروزه با آن روبه‌رو هستیم.

مسئلۀ اختلافات شیعه و سنی را در سه سطح می‌توان بررسی کرد: یک سطح، بحث‌های تاریخی و عمدتاً فرهنگی است که پس از رحلت پیامبر شروع شده و تا امروز ادامه داشته‌است. درگیری در این فضا، اختلاف نظرهایی است که بین مذاهب در تاریخ اسلام دیده‌ایم؛ بین فِرق، نهادها و علما. این جریان در همه جا موجود بوده‌است. موضوع بحث من جهان اهل سنت است. از لحاظ فرقه‌ای، در میان اهل سُنت چهار فرقۀ اصلی وجود داشته‌اند. سلفی‌های تندرو و میانه‌رو، صوفیه، و در سطح نهادهای دینی هم مفتی‌ها، و علما، که گاهی کاملاً وابسته به قدرت حاکم بوده‌اند و نهاد روحانیت مستقل از دولت در آن‌ها موجود نبوده‌است.

سطح دوم، شکاف‌های سیاسی درون‌منطقه‌ای است که در قالب مذهب بروز کرده‌است. این شکاف‌ها عمدتاً سیاسی بوده‌اند؛ یعنی یک نوع گسل سیاسی بوده‌اند که رنگ مذهبی پیدا کرده و آن هم به خاطر یارگیری بیشتر بوده‌است. این پدیده در واقع، تکرار تنازع‌های پیشین، ولی به شکل دیگر بوده‌است و با ورود بازیگران منطقه‌ای و بین‌المللی، ابعاد وسیع‌تری به خود گرفته‌است، اما در واقع شکل جدیدی از پدیده‌های گذشته‌است.

بحث بعدی هم شکاف سیاسی برون‌منطقه‌ای است. جنگ تحمیلی و پیروزی جمهوری اسلامی در این جنگ و خروج سرافرازانه از آن، نقطۀ عطفی به وجود آورد که همه را به واکنش واداشت. یک نوع اجماع عربی ـ عبری ـ غربی علیه انقلاب اسلامی به وجود آمد که اهرم سیاسی‌اش، واگرایی (در مقابل همگرایی) اسلامی است و حرکت‌های تفرقه‌افکنانه‌ای که بین تشیع و تسنن به وجود آورده‌اند. سیاست خارجی ما هم با میزان انطباق این سه سطح، نسبت مستقیم دارد. به عبارتی، به هر میزان که سیاست خارجی ما بتواند از انطباق و تحکیم این سطوح سه‌گانه بکاهد، با مشکلات کمتری مواجه می‌شود.

نکتۀ بعدی بحث اهل سُنت است. جامعۀ اهل سُنت یک جامعۀ ناهمگون است؛ یعنی اختلاف، تفرقه، گرایش‌های سیاسی مختلف، پراکندگی جغرافیایی، اختلاف طبقاتی به لحاظ اقتصادی و تفاوت مذهبی باعث شده‌است که یک جامعه کاملاً ناهمگون به وجود بیاید. ما وقتی به انواع جریان‌های سلفی ـ از وهابیت گرفته تا جریان‌های معتدل و جریان‌های تکفیری ـ نگاه می‌کنیم، می‌بینیم این‌ها عمدتاً ریشه‌های مذهبی دارند و همۀ این‌ها بر اساس استدلال فقهی خود عمل می‌کنند. رُعبی که ما از عملکرد تکفیری‌ها می‌بینیم، نوعی منطق و استدلال فقهی دارد، از نظر خود آن‌ها توجیه فقهی دارد. حداقل می‌توان گفت از توجیهات فقهی برای ایجاد این حرکت‌های تروریستی استفاده شده‌است.

چون این مسائل توجیهات مذهبی دارند، می‌توانند مهاجران کشورهای غیراسلامی و جوانان تحصیل‌کرده و سرخورده و حاشیه‌نشینان شهر‌ها را به‌راحتی جذب کنند و به نفع خود به کار بگیرند. هر کاری که انجام می‌دهند، بر اساس توجیهات فقهی اهل سُنت است؛ منتها راه‌ها را کوتاه‌تر کرده و خیلی سریع وارد میدان عمل شده‌‌اند و نیازی به تحصیلات قبلی برای ورود به عرصۀ اجتهاد نداشته‌اند! کسی که به گمان خودش وارد عرصۀ اجتهاد و جهاد شده‌است، خودش هم مفتی، هم قاضی و هم مجری است. اتفاقاً این آسان‌ترین و بهترین راه برای جذب جوانان است که از پیچ‌وخم مباحث فلسفی و فقهی فاصله گرفته اند. البته بحث علت جذب جوانان به آن‌ها بحث مفصلی است.

به هرحال، در جهان اهل سُنت، تکفیری‌ها، وهابیت و صوفی‌ها، اختلافات عمیقی با هم دارند و یک جامعۀ کاملاً ناهمگون هستند. از طرفی، به لحاظ پراکندگی و ابعاد جغرافیایی هم گروه‌های مختلفی هستند. ما در شبه‌قاره، آسیای میانه، افغانستان و پاکستان و در ترکیه، با اهل تسننی روبه‌رو هستیم که عمدتاً حنفی هستند. اندونزی و مالزی کلاً شافعی هستند، شمال آفریقا و غرب آفریقا مالکی هستند، شبه‌قاره حنفی هستند، حنبلی‌ها بیشتر در عربستان سعودی و برخی کشورهای حوزۀ خلیج فارس هستند. خشونت ناشی از تعالیم ابن‌تیمیه و محمد بن عبدالوهاب است. آن‌ها که به تشیع نزدیک‌ترند، حنفی‌ها و شافعی‌ها هستند که اکثریت مطلق مسلمانان جهان را تشکیل می‌دهند. شافعی‌ها در شمال آفریقا و مغرب عربی، کلاً از محبان اهل‌بیت(ع) هستند؛ ضمن آنکه حکومت فاطمیان در آنجا تأثیر زیادی داشته‌است.

ما در جامعۀ اهل سُنت، با یک نارسایی و به‌هم‌ریختگی اندیشه از نظر فقه سیاسی مواجه هستیم که عموماً در رابطه با تعیین خلیفه و حاکم و ولیّ امر است، این به‌هم‌ریختگی، یک به‌هم‌ریختگی ریشه‌دار در تاریخ است و کاملاً در جریان‌های سیاسی و مذهبی و اسلام‌گرایانۀ قرن اخیر ظهور پیدا کرده‌است. نقطۀ آمال و آرزوهایشان تشکیل خلافت اسلامی و تعیین خلیفه است، ولی آن قدر تناقض و تعارض دیدگاه‌ها مشاهده می‌شود که جریان‌های اسلام‌گرا در این زمینه به وحدت نظر نرسیده‌اند. شما اندیشه‌های حزب «التحریر» و اخوان‌المسلین و طالبان و القاعده‌ای که در شبه‌قاره و هندوستان شکل گرفت و هم‌چنین وهابیت را در نظر داشته باشید. اختلاف در عقاید آن‌ها مشهود است. وهابیت به یک بخش سیاسی تبدیل شده‌است. گروه‌های تروریستی ـ مانند جبهة النصرة، احرار الشام و داعش ـ هرکدام یک توجیه قابل استناد فقهی و عقیدتی راجع به خلافت و ولیّ امر و بحث‌های این‌چنینی در اختیار دارند. براساس این دیدگاه‌ها، تحولات اسلامی و بیداری اسلامی را باید خارج از مدار اهل سُنت تعریف کنیم، ولی این‌گونه نیست؛ چون بعضی‌ها از این فرقه‌ها حتی «خروج» را هم لازم می‌دانند.

در بخش‌های حوزوی و در حوزه‌های علمی هم همین اختلاف دیدگاه وجود دارد. الازهر در حوزۀ حکومت و خلافت، اختلاف وحشتناکی با دانشگاه «ام‌القرا» یا دانشگاهی که در مکه‌ هست دارند، و ضمن این اختلاف، تناقض فوق‌العاده‌ای با اتحادیه علمای جهان اسلام دارند. علمای آن‌ها مانند قرضاوی و قره‌داغی و محمد عماره یا دکتر سلیم، با اینکه خودشان الازهری هستند، دیدگاه الازهر را نمی‌پذیرند.

همین موضوع نشان‌دهندۀ لجام‌گسیختگی آشکاری است که در فقه سیاسی در حوزۀ خلیفه و زمام‌دار وجود دارد. این سؤالات مطرح است که حلیّت و حرمت خروج بر حاکم، لزوم خروج و عدم حمایت از حاکم و اساساً مفهوم اینکه خلیفه «لازم الطّاعة» ‌است، چگونه تفسیر می‌شود، و اینکه خود انتخابات یک نوع بیعت تلقی می‌شود. اگر بیعت است، چگونه باید با آن برخورد شود؟ اگر نیست، چگونه باید عمل کرد؟ خیلی از قیام‌ها علیه کسانی است که از انتخابات بیرون آمده‌اند و منتخب‌اند و این انتخابات از نظر بعضی از علمای اهل سنت امروز یک نوع بیعت است؛ یعنی بحث کاملاً پیچیده شده‌است و اهل سنت مشکل جدی در این مسئله دارند.

بالاخره، بحث مدل‌های حکومتی امروزی است. یک مدل، مدل ترکیه‌است. مدل دیگر، مدل عربستان است، یا یک مدل، مدل طالبان است. بالاخره کدام مدل مورد پذیرش است؟

نکتۀ بعدی بحث شیعیان است، 70 درصد جمعیت خلیج فارس شیعه هستند که 30 درصد ذخایر نفتی جهان را دارا هستند که این مسئله قابل توجه‌است. اگر جمعیت ایران و عراق را بر این جمعیت اضافه کنیم، این آمار خیلی بیشتر می‌شود. به علاوه جایگاه ژئوپلیتیکی ایران در منطقه هم باید لحاظ شود. بالاخره ایران قلب جهان تشیع است.

اختلافات ریشه‌ای در میان شیعیان یا جامعۀ شیعه، در کشورهای مختلف دیده نمی‌شود. اختلافات در جهان تشیّع به هیچ وجه به عمق اختلافات اهل سنت نیست؛ یعنی جهان تشیع شاهد اختلافات عمیق مذهبی و عقیدتی نیست. شاید بشود گفت اگر اختلافات هست، ناشی از اختلافات برخی از مقلدان است. من سال‌ها در کشورهای عربی حوزه‌های خلیج فارس بوده‌ام. همیشه بحث بیت‌الشیعی و بحث همگرایی بین شیعیان مطرح بوده‌است. ما همیشه وقتی می‌خواستیم به بیت‌الشیعی ورود پیدا کنیم و اقلیت‌های شیعی در این مناطق را سر و سامان دهیم، بحث تبلیغ مطرح می‌شد و بحث پیروی از علما و مراجع معاصر بود؛ یعنی نگاهی که در چند دهۀ اخیر وجود داشت، همین موضوع است. عمق این اختلافات، تاریخی و مذهبی نبوده و نیست. به نظر می‌رسد در میان شیعیان، اختلافات عمیق مذهبی نداریم و در حد گرایش‌ها و برداشت‌های سیاسی و مذهبی است که یک عده را انقلابی، یک عده را میانه‌رو و عده‌ای که مقلد نیستند را سکولار می‌نامند. البته باید گفت که سکولارهای عرب در جامعۀ اهل سنت، با سکولاری که ما می‌گوییم کاملاً متفاوت است. در نظر آن‌ها، سکولار به معنای ضدّ مذهب نیست؛ یک حالت جدایی دین از سیاست را در نظر دارند. جریان شیعی انگلیسی که سردمداری شیعیان مخالف و غیرانقلابی و محافظه‌کار را برعهده گرفته‌است، آن هم عمیق نیست و ناشی از دیدگاه یک گروه خاص، و کاملاً قابل تغییر است و امکان همراهی این جامعه وجود دارد.

به تعبیر کلی، انسجام نسبی مذهبی در منظومۀ فکری تشیع و التزام عملی به نظام ولی فقیه از سوی مراجع و حوزه‌های علمیه کاملاً وجود دارد. حتی کسانی که به لحاظ نظری ممکن است دیدگاه دیگری داشته باشند، به دلایل مختلف، به نظام ولایت فقیه التزام عملی دارند. ما در صحنۀ مرجعیت نجف و قم، این التزام را می‌بینیم. اعتراض آشکار و مبیّنی بر این التزام و نظام وجود ندارد و این یک تفاوت واضح بین تشیع و اهل سُنت است. علی‌رغم اینکه اهل تشیع اقلیت هستند، باز در همین چارچوب رقابت و چشم و هم‌چشمی، تفاوت‌ها و اختلافات در شیعه درونی نیست. رقابت در بیرون تشیع، یک رقابت کاملاً فرسایشی و نفس‌گیر است؛ به خاطر اینکه از امکانات محدودی برخوردار است. تعداد شیعیان از آن اکثریت کمتر است و آن‌ها از همۀ امکانات سیاسی، اقتصادی و جغرافیایی برخوردار هستند و دولت‌های آن‌ها حمایت‌های بیرونی نیز دارند.

نکته‌ای که لازم است عرض کنم، این است که بر اساس مشاهدات و بررسی‌های میدانی، واقعاً به این نتیجه رسیدم که اکثریت خاموش را کاملاً در جامعۀ اهل سُنت داریم و نباید تحت تأثیر فضای تبلیغات رسانه‌ای موجود قرار بگیریم. آنچه وجود دارد، اکثریت خاموش است؛ منتها آن‌ها فاقد تریبون و رسانه هستند. اکثریت خاموش از جریان‌های تکفیری به ستوه آمده‌است. اخیراً در بوسنی، با یکی از دوستان که از کویت به بوسنی برگشته بود، صحبت می‌کردم. می‌گفت: رئیس یکی از کنفرانس‌های اسلامی در ترکیه بودم. حدود 50 فرهیخته از جهان اسلام دعوت کرده بودند که دربارۀ مسائل منطقه‌ای صحبت کنند. می‌گفت: من رئیس این همایش بودم. یک نفر از عوامل سعودی شدیداً به شیعه حمله کرد. من بلافاصله گفتم: به عنوان اعتراض جلسه را ترک می‌کنم. بیان کردم که اگر تو نسبت به ایران و حکومت ایران انتقاد داری، انتقادت را مطرح کن، ولی اینکه شیعه را به طور کلّی مورد حمله قرار دادی، صحیح نیست. می‌خواستم به عنوان اعتراض جلسه را ترک کنم، دیدم افراد شرکت‌کننده در این جلسه یکپارچه موضع گرفتند و خواستار بازگشت من به میز ریاست همایش شدند. فضای موجود در همه جا همین است، ولی اکثریت خاموش اهل سُنت فاقد تریبون و فاقد امکان است.

به هرحال، فکر می‌کنم اسلام‌گرایان اهداف خود را با جدیت دنبال می‌کنند و صحنه‌گردان تُندروی در یک طرف، تشیع انگلیسی و در طرف دیگر، تسنُن آمریکایی ـ یعنی سلفی‌گری و وهابیّت ـ است. یک نگرانی جدی که وجود دارد، این است که آمریکایی‌ها به طور جدی، روی مسئلۀ تندروی کار می‌کنند. این یک بحث جدی و جدید است. تقسیم‌بندی جدید که روی آن تمرکز کرده‌اند و بیشتر جنبۀ سیاسی دارد، یک بحث تقسیم‌بندی براساس شیعۀ عرب و شیعۀ عجم است، حمایت‌های دولتی و شبه‌دولتی از این بحث می‌شود. در عراق و حوزۀ خلیج فارس، پژوهش‌های مفصلی انجام شده‌است. در تحولات عراق، با ارتباطاتی که با بسیاری از سردمداران ملی‌گرا دارند، این واگرایی را ایجاد کرده، و تقسیم‌بندی شیعۀ عرب ـ عجم، و بعد، تجزیۀ کشورها و اختلاف‌افکنی‌ها را دنبال می‌کنند. این بحث بسیار جدی است. نگرانی این است که این ملی‌گرایی جدید به سمت مراکز مذهبی برود و بعد ریشه و رنگ و روی مذهبی پیدا کند و بین شیعیان مشکل ایجاد کند.

نکتۀ بعدی، بحث چالش‌هاست. چالش‌های فرقه‌ای کاملاً از سیاست خارجی دولت‌ها گذشته و وارد حوزۀ امنیت داخلی کشورها شده‌است. بعد از انقلاب، ابعاد اعتقادی و فکری این اختلافات، و اکنون، ابعاد سیاسی و امنیتی این اختلافات رخ نموده‌است. وهابیت مذهبی تبدیل به وهابیت سیاسی شده‌است و جامعۀ شیعی هم به یک آگاهی سیاسی دست یافته‌است. اصلی‌ترین دلایل موضع‌گیری نسبت به ایران را می‌توان در این چند نکته دید: یکی هوشیاری و بیداری تاریخی شیعه که آن را بنیادگرایی مذهبی نام داده‌اند و ظهور جمهوری اسلامی ایران به عنوان یک قدرت اصلی، و در نتیجه، ایجاد تغییرات در معادلات سیاسی امنیتی در منطقه به نفع ملت‌ها و علیه دولت‌های وابسته به غرب. نکتۀ دوم، ظهور و بروز غیرت‌مندانۀ جبهۀ مقاومت و پیروزی حزب‌الله در جنگ 33 روزه و تأثیرگذاری‌های این جنگ است، که خود یک بحث بسیار مهم است.

بحث دیگر، آزادی بغداد به عنوان مرکز قدرت و هوشیاری مسلمانان انقلابی عرب، و به معنای فروپاشی ساختار ذهنی و سیاسی استعماری منطقه است. این یکی برای غرب قابل تحمل نبود. طی چندسال اخیر، پیروزی جبهۀ مقاومت در یمن و عراق و لبنان و سوریه و حضور سیاسی قدرتمند جمهوری اسلامی ایران بعد از برجام، هم غربی‌ها و هم ارتجاع عرب را ترساند. همگرایی میان ایران و عراق ـ به‌خصوص بعد از تحولات موصل ـ این نگرانی را تشدید کرده‌است و این‌ها اصلی‌ترین دلایل موضع‌گیری‌های اخیر است.

طبیعتاً هر تحول مثبت یا منفی که در یکی از دو جامعۀ شیعه یا سُنی اتفاق می‌افتد، نسبت به هم اثر مستقیم دارد. حوادث سوریه، 11 سپتامبر، آزادی بغداد و قبل‌تر از آن، پیروزی ایران در جنگ تحمیلی و دفاع مقدس، تأثیرات خود را در زمینه‌های فرهنگی و سیاسی داشته‌است. امروز چشم امید روشن‌فکران مسلمان اهل سُنت به تجربیات موفق انقلاب اسلامی ایران است و این گرایش موجب خشم دولت‌های وابسته به غرب در جهان عرب شده‌است.

از میان مواردی که الآن به عنوان جریان‌های وابسته به غرب، به جنگ انقلاب اسلامی آمده و برای انقلاب اسلامی مشکل ایجاد کرده‌اند و یک ابزار تبلیغاتی شدید یارگیری را برای فضاسازی علیه انقلاب داشته‌اند، روی دو ـ سه مورد تأکید می‌کنم. یکی بحث تشیع انگلیسی است که با سبّ بعضی از صحابه و همسران پیامبر، توجیهات لازم برای حمله به انقلاب اسلامی، را در اختیار تسنن آمریکایی قرار داده‌است. شبکۀ «الوصال» و شبکه‌های مشابه نیاز به تولید محتوا ندارند. آن‌ها انعکاس‌دهندۀ همۀ برنامه‌های تشیع انگلیسی در دورترین نقاط جهان اسلام هستند؛ همۀ برنامه‌های اختلاف برانگیز را انعکاس می‌دهند، انعکاس‌دهندۀ همۀ برنامه‌ها و مناسبت‌های شیعۀ انگلیسی هستند،.در هرجا، حتی روستاهای دور افتاده اگر اتفاقی بیفتد، این شبکه‌ها سریعاً انعکاس می‌دهند.

سال‌ها پیش که هنوز خبری از اینترنت و سی.دی نبود، نوارهای توزیع شده توسط وزارت اوقاف قطر را دیدم. این نوارها در قطر تکثیر و پخش می‌شد. آن‌ها سخنرانی یک روحانی در یکی از دورافتاده‌ترین روستاهای اصفهان را، توزیع می‌کردند و می‌گفتند که این شاهد ادعای ماست که می‌گوییم ایرانی‌ها در بحث تقریب، صادق نیستند. الآن شبکۀ «وصال» دارد با امکانات عظیم، این تبلیغات را انجام می‌دهد و شبکۀ «فدک» و شبکه‌های دیگر تشیع انگلیسی نیز از طرف دیگر تبلیغ می‌کنند که مرکز همۀ این شبکه‌های افراطی، در لندن است. یکی در برنامه‌های زنده، در یک مصاحبۀ مستقیم به ام‌المؤمنین عایشه توهین، و جوانان اهل سُنت را به اقدام علیه شیعیان تحریک می‌کند. دیگری برای او خوراک تهیه می‌کند. دوستانی که پی‌گیری کردند و با جنایت‌کاران نظیر ریگی مصاحبه کردند، گفتند این جنایت‌کاران برای تحریک جوانان اهل سُنت، شب‌های قبل از عملیات، همین فیلم ها، مصاحبه‌ها و سخنرانی‌ها را نشان می‌دهند.

سید حسن نصرالله از قول سلیم العواب (نایب رئیس و دبیر اتحادیۀ علمای اسلامی) نقل می‌کند که بعد از جنگ 33 روزه، او پیش من آمد و گفت: آقا سید، کسی نمی‌تواند بگوید شیعه، مسلمان نیست. شیعه مورد احترام همه است و همۀ شیعیان مورد احترام همه هستند. این جنگ، یک نوع شکست وهابیت بود. جنگ غزه هم به نوعی ما را به هم نزدیک کرد؛ چون اهل سنت می‌دیدند که شیعیان هستند که با صهیونیسم و اشغالگران فلسطین می‌جنگند. در مقابل شیعیان انقلابی که مدافع وحدت هستند، تشیع انگلیسی درست شده‌است که دشمن وحدت مسلمانان جهان است.

نکتۀ بعدی که روی آن مانور می‌دهند، تبلیغ مساجد است. آن‌ها می‌خواهند مسجد را طایفه‌ای کنند؛ در حالی که مسجد متعلق به تمام مسلمانان است. تمام مساجد متعلق به تمام مسلمانان است. همۀ مسلمانان در همۀ مساجد می‌توانند نماز بخوانند. بعضی مانند شیعیان و مالکی‌ها، نماز را به شیوۀ پیامبر با دست باز می‌خوانند، و بعضی هم با دست بسته به شیوۀ خلفا نماز می‌خوانند، ولی مسجد متعلق به همۀ مسلمانان است. شیعی و حنفی و مالکی و شافعی و حنبلی کردن مساجد کار صحیحی نیست.

نهضت مسجدسازی طایفه‌ای بی‌سابقه است، کمک‌هایی که از طریق وهابیت می‌شود، بی‌سابقه است. این کمک‌ها به‌نوعی هدایت‌شده است. این سیاست در عین‌حال وجود دارد که بحث طایفه‌ای کردن مساجد را به منظور اختلاف‌افکنی در میان مسلمانان، دامن بزنند. آقای شیخ احمد الزید ـ دبیر تجمع اسلامی لبنان ـ را سال گذشته به زاهدان بردیم؛ از نزدیک به مساجد رفت و با اهل سُنت صحبت کرد. وقتی از مساجد آن‌ها خارج شد، گفت: واقعاً شما شیعیان مظلوم هستید. این عظمت، این تعداد حوزه‌ها، این تعداد طلبه‌ها. با وجود آنکه جمعیّت آن‌ها در ایران در اقلیت است، این همه امکانات در اختیار و این همه آزادی عمل دارند.

نکتۀ آخر که در این حوزه قابل بررسی است و بحث جدید و خطرناکی است، بحث عاشوراست. امروز یکی از چالش‌های بزرگ این است که دنبال ایجاد تقابل بین راه‌پیمایی اربعین و مراسم حج هستند. تمامی شبکه‌های عربستان سعودی و اقمار وابسته به آن‌ها، در عرفه تا اربعین امسال، روی این مسئله مانور می‌دادند. یک شخصیت عرب در یک سخنرانی کاملاً عاطفی و احساسی گفته بود که قبلۀ مسلمین کربلاست. این جمله را ضبط کرده بودند و مرتب در طول موسم حج و اربعین این جمله را پخش می‌کردند. عکس‌های تظاهرات برائت از مشرکین و کشتار حجاج در سال 66 را نشان می‌دادند و آن را به عنوان قدمی برای انتقال حجرالاسود و کعبه به سمت نجف معرفی می‌کردند. این تبلیغات بی‌اساس ولی جدی‌ای است که سعودی‌ها می‌کنند.

 

رویوران : پدیده‌ای که الآن وجود دارد و واکنش‌های زیادی در منطقه برانگیخته، عملکرد تروریستی وهابی‌هاست. سر بُریدن، آتش زدن، تکفیر، فحاشی، دشمنی و عدم تحمل دیگران و ادبیات فقه سیاسی جریانات تکفیری، در جهان بشری و جهان اسلامی و حتی بین اهل سُنت، سؤال‌های بی‌جواب زیادی ایجاد کرده که این روش از کجا آمده‌است. کتابی وجود دارد تحت عنوان«فقه الجهاد» که حدود 600 صفحه است و تقریباً مانیفست تروریست‌هاست. بسیاری از جنایاتی که انجام می‌شود بر اساس تعالیم آن است؛ به گونه‌ای، این جنایات را به یک سری از احادیث که در منابع اهل سُنت وجود دارد، مستند کرده‌است.

در بسیاری از مقاله‌ها که اخیراً نوشته شده، تبیین شده که تمام این ادبیاتِ تولید شده برگرفته از الگوی حکومت بنی‌امیه است. درست است، احمد بن حنبل بعد از دولت اُموی مورد توجه قرار گرفت، اما جریان حنبلی این فرهنگ را نهادینه کرد و ابن‌تیمیه یکی از مهم‌ترین کسانی بود که فقه سیاسی را از روی فقه سیاسی مدرسه و مکتب اُموی استخراج کرد. ابن‌جوزی کتابی در جهت پالایش این فقه نوشت، ولی خیلی اثرگذار نبود و موفق به حذف تکفیر از این مکتب نشد.

یکی از نویسندگان می‌گوید جریان‌هایی نظیر داعش، جبهة النصرة، القاعده و... فرزند جریان اموی در تاریخ‌اند. 700 نفر از کسانی که در بیعت رضوان به حضور پیامبر رسیدند و با پیامبر بیعت کردند، توسط بنی‌امیه کشته شدند. 25 بدری در جنگ حُره، به وسیلۀ بنی‌امیه کشته شدند، مدینه سه روز بر ارتش اُموی مباح اعلام شد، جان و مال و ناموس انصار پیامبر برای تجاوز ارتش اُموی مباح اعلام شد. سال 61 هجری، اسارت زنان انصار و مهاجرین توسط بنی‌امیه اتفاق افتاد، کربلا و کشته شدن امام حسین و صحابه توسط بنی‌امیه اتفاق افتاد، بنی‌امیه قبور صحابه را شکافتند و اجساد آن‌ها را درآوردند و آتش زدند. انعکاس آن در کتاب «فقه الجهاد» که برخی تحت عنوان «فقه الدماء» از آن یاد می‌کنند، ولی اسم اصلی فقه الجهاد است، وجود دارد. یکی از قبوری که باز شد، متعلق به عمرو بن حمق خزاعی بود که در مدینه بود. او بدری بود و دفن شده بود، ولی چون مخالف بنی‌امیه بود، او را از قبر درآوردند؛ کاری که جدیداً به وسیلۀ تروریست‌ها معمول شده‌است، که عمار بن یاسر را از قبر درآوردند یا قبور اویس قرنی و حجر بن عدی را شکافتند. همۀ این جنایت‌ها به یک فرهنگ و مدرسه و مکتب فکری بر می‌گردد که مکتب اُموی است. فحاشی به بقیۀ مخالفان از شیعه تا سُنیِ مخالف، لعن امیرالمؤمنین علی(ع) روی منبرها که سال‌ها ادامه داشت، یا تولید واژه‌های «رافضی»، «مرجئه»، «معطله» و... همه تولید مکتب اموی است. آنچه الآن موجود است، امتداد یک ریشۀ تاریخی از جریان بنی‌اُمیه است که انعکاس سیاسی پیدا کرده‌است. نمی‌توان این واقعیت را نادیده گرفت. این مسئله را باید مورد بحث قرار داد.

 

مهتدی : نکته‌ای که باید عرض کنم این است که با وضعیتی که پیش آمده، اختلاف شیعه و سُنی، مسئلۀ گروه‌های تکفیری، نگاه مجدد به تاریخ و بحث ابن‌تیمیه و این حرف‌ها، دردی را دوا نمی‌کند؛ چون آنچه اتفاق افتاده، یک پروژۀ بین‌المللی است و مقابله با آن هم پروژه می‌خواهد. ما هنوز نه ابعاد آن پروژه را درک کرده‌ایم و نه توانسته‌ایم برای مقابله با آن، یک پروژۀ جامع‌الاطراف داشته باشیم. بحث زیاد شده‌است. این بحث‌های پراکنده یا اقدامات تبلیغاتی پراکنده یا کنفرانس‌ها و سمینارها، متأسفانه تاکنون تأثیری نداشته‌است.

مختصری راجع به آن پروژه عرض می‌کنم. بعد از فروپاشی عثمانی و تجزیۀ منطقه، آنچه استعمار به آن دامن زد، اختلافات قومی بود؛ سه مؤلفۀ اصلی، فارسی، عربی و ترکی. بعد، تجزیۀ منطقه بر این اساس و بر اساس الگوی ناسیونالیستی صورت گرفت، اصلاً مسئلۀ سُنی ـ شیعی آن هنگام مطرح نبود، تا در سال1979م. که انقلاب اسلامی رخ داد. این انقلاب تحولی بود که جهان را به لرزه درآورد. همۀ قدرت‌های استکباری ترسیدند که دیگر کشورها یکی پس از دیگری، تحت تأثیر این انقلاب قیام کنند. نشستند و برنامه‌ریزی کردند. من لبنان بودم و حوادث را دنبال می‌کردم. آن‌ها از خود می‌پرسیدند که اصلاً این انقلاب چیست، این شعارها چیست، یزید و زینب و حسین که هستند؟

در اسرائیل، چندین سمینار برای شیعه‌شناسی و شناخت ایدئولوژی انقلاب برگزار شد. شرق‌شناسان در غرب، در اروپا و در آمریکا بسیج شده و شروع به کار کردند. در آنجا به این نتیجه رسیدند که این انقلاب از تعالیم شیعه سرچشمه گرفته‌است و باید دید پادزهرش در تاریخ چیست. بایستی اختلافات سُنی و شیعی را برنامه‌ریزی کنیم. پروژه به شکل علمی شکل گرفت و میلیاردها دلار اعتبار تأمین شد. دستگاه‌های امنیتی بین‌المللی به کار افتادند و سیستم‌های تبلیغی رسانه‌ای راه انداختند. در همان زمان، من در دمشق، ملاقاتی با مرحوم شیخ احمد کفتارو داشتم. ایشان به من گفت: داری به تهران می‌روی، به دوستان بگو که دشمنان علیه این انقلاب دارند کار می‌کنند و بهترین راه برای مقابله با این توطئۀ دشمن این است که یک کنفرانس از تمام علمای جهان اسلام، بی‌توجه به مذهب سنی و شیعی در تهران بگذارید و قانون اساسی جمهوری اسلامی را که باید شامل تمام جهان اسلام شود، به آن‌ها ارائه کنید تا آن‌ها با مبانی اعتقادی انقلاب شما آشنا شوند.

من در لبنان دیدم چگونه رسانه‌ها، رادیوها، تلویزیون‌ها، روزنامه‌ها و مجلات، ناگهان پُر شد از بحث‌های تاریخ سُنی ـ شیعی. مشخص بود که پشت این موضوع، یک پروژه‌است. با خیلی از سردبیران هم که صحبت کردم، معلوم شد که این دستگاه‌های تبلیغی مشغول کار هستند و عربستان سعودی و شیخ‌نشین‌ها پول هنگفتی ریخته‌اند، و اسرائیلی‌ها و آمریکایی‌ها هم پشت این بحث‌ها هستند، تا جنگ شیعه و سُنی راه بیندازند. تا آن زمان، تنهاکسی که شیعه را می‌شناخت، فقط مستشرقین بودند. در اروپا، آمریکا و غرب، کسی شیعه را نمی‌شناخت. در سمینارهایی که گذاشتند، همۀ ابعاد مسئله مشخص، و نهایتاً این پروژه تدوین شد. ما هرگز تا این لحظه، نه حجم این پروژه را متوجه شده‌ایم و نه اینکه نشسته‌ایم بررسی کنیم که چه کار باید بکنیم و نه توانسته‌ایم برای آن، یک پروژۀ مقابله ایجاد کنیم.

مرحلۀ دوم این تحولات، سال 2006م. است؛ یعنی بعد از پیروزی حزب‌الله در جنگ 33 روزه، پس از مقاومتی که در سال 2000م. در برابر ارتش اسرائیل صورت گرفت و اوج آن پیروزی در سال 2006م. بود. من معتقدم ما هنوز عمق و اهمیت این پیروزی را درک نکرده‌ایم. اگر تا آن زمان بحث شیعه و سُنی و عرب و فارس بود، از آن زمان، رئیس موساد و متفکران صهیونیست به دنبال این فکر رفتند و گفتند که ما باید فکر وهابی و تکفیری را در منطقه رواج دهیم. وارد جزئیات نمی‌شوم و فقط عناوین را بیان می‌کنم. هرکدام از این عناوین می‌تواند موضوعات و بحث‌های مختلفی را شامل شود و مقدمه‌ای باشد برای یک مقاله. نتیجۀ برنامه‌ریزی اسرائیل و غرب و دست‌نشاندگان آن‌ها، داعش و جبهة النصرة بود. انقلاب‌های جهان عرب هم زمینه را برای گسترش تفکر تکفیری در منطقه مناسب کرد.

ما همچنین در مقابل این پروژه، که پروژه دومی که از در دل پروژۀ اول برآمده‌است، نتوانسته‌ایم یک پروژۀ مقابله‌ای تعریف کنیم. مسئلۀ وحدت که فرمودید را تعریف کنیم. شخصاً معتقدم وقتی بحث وحدت می‌شود، مقصود این نیست که سُنی، شیعه شود یا شیعه سُنی بشود، زیدی، دوازده‌امامی شود و به‌عکس. بحث تقریب از یک ضرورت تاریخی سرچشمه می‌گیرد که به امنیت و استقلال و هستی تمام مسلمانان منطقه مربوط می‌شود. ما اگر می‌خواهیم این پروژه را اجرا کنیم، باید بگوییم که وحدت یعنی اینکه جهان اسلام، اُمت اسلامی در این برهه از تاریخ، با چالش و خطر بزرگی روبه‌روست و باید همۀ نیروهای امت اسلامی با هم متحد شوند و برای مقابله با این چالش، تلاش کنند. این یعنی وحدت.

این چالش چیست و این آرمان چیست؟ مهم‌ترین آرمان، مسئلۀ مسجدالاقصی و مسئلۀ فلسطین است که باید همه را دور خود جمع کند و همه بدانند که مسئلۀ اسرائیل صرفاً مسئلۀ حکومت یهود نیست، مسئلۀ نابودی امت اسلام است. هرکس می‌خواهد شیعه باشد، سنی باشد، زیدی باشد، شافعی باشد، حنبلی باشد، باید به فکر وحدت اسلامی باشد. بحث این است که تمام نیروها با هم متحد شوند. نه بحث امامت مطرح است، نه بحث خلافت. این موضوع یک مسئلۀ سیاسی است؛ نه مسئلۀ فقه سیاسی است و نه فقه احکامی.

حفظ امت اسلام، حفظ قرآن و اسلام در برابر دشمنی که تهدید می‌کند و تجزیه در جهان اسلام، بخشی از پروژۀ دشمن است. به نظرم وحدت باید این‌طور تعریف شود. ما تا به حال تا چه اندازه دنبال آن رفته‌ایم؟ این کنفرانس‌هایی که ما تاکنون برگزار کرده‌ایم، متأسفانه هیچ نتیجه‌ای نداشته و به یک برنامۀ عملی منتهی نشده‌است. ما در کنفرانس‌هایمان صدها نفر را دعوت کرده‌ایم. می‌خواهیم یک هفته کنفرانس داشته باشیم. این‌ها می‌خواهند حرف بزنند. من بارها نشسته‌ام و با دوستان صحبت کرده‌ام که نمی‌شود از 8 صبح تا 8 شب، یک عده عالِم را نشاند و این وسط فقط یک ساعت ناهار و نماز باشد و بعد دوباره سخنرانی گوش کنند؛ سخنرانی پشت سخنرانی! باید این بحث‌ها به یک راه حل عملی منتهی شود. کنفرانس وحدت بی‌نتیجه تمام، و یک هفته بعد فراموش می‌شود. کنفرانس‌هایی که ما برگزار می‌کنیم، هدف تنها برگزار کردن آن است، نه اینکه این سمینار به سؤالی پاسخ دهد و ما آن را در مسیر یک برنامۀ اجرایی ببریم که نیاز داریم پاسخ این سؤال را داشته باشیم. تا زمانی که ما نگاهمان به کنفرانس این‌گونه است، صد کنفرانس وحدت هم داشته باشیم، هیچ نتیجه‌ای نمی‌گیریم.

دربارۀ بحث اکثریت خاموش هم باید بگویم زمانی که داعش درست شد، همه تأیید کردند؛ زیرا مسئلۀ مذهب تنها مسئلۀ عقیده نیست، بلکه مسئلۀ هویت است. کسی ممکن است نداند سُنی یا شیعه یعنی چه، ولی بدین ترتیب هویت خود را تعیین می‌کند. من در لبنان آن قدر شیعه دیده‌ام که نه روزه می‌گیرد، نه نماز می‌خواند و نه می‌داند تشیع یعنی چه؛ فقط می‌داند امام علی کیست و به آن قسم می‌خورَد. تسنن و تشیع یک نوع هویت شده‌است، حماس هم که در جبهۀ مقاومت است، بعد از اینکه یک موج هویّتی همه جا را می‌گیرد، مجبور می‌شود سوریه و دمشق را ترک کند و به دوحه برود؛ چون افکار عمومی نمی‌پذیرد که حماس، هویت خود را فراموش کند و بر اساس عقلانیت مقاومت کار کند.

ما این مشکل را در تمام جوامع داریم. آن اکثریت خاموش، زمانی که داعش ایجاد شد، دنبال آن بودند و تأییدش کردند؛ چون به اسم تسنن صحبت می‌کرد، به اسم نمایندگی جامعۀ سُنی، اما زمانی که جنایت آن‌ها را در فلوجه، در الانبار، در خود موصل و سوریه دیدند، الآن اکثریت سُنی داعش را طرد می‌کنند. ما دیدیم که بعد از آزادسازی حلب، اهالی حلب که همه سُنی هستند، شادی می‌کردند که حلب از چنگ جبهة النصرة آزاد شده‌است. این مسئله مهم است. نیروهای مترقی [اگر قرار است یک استراتژی داشته باشند،] باید از این تحول استفاده کنند.

یک نکته می‌ماند. به محض اینکه بگوییم وحدت اسلامی یک ضرورت سیاسی است، مسلمانان باید با هم متحد باشند، این بحث پیش می‌آید که چه کسی مسلمان است. فیلم قتل‌عام اسپایکر را می‌دیدم که چند صد نفر از جوانان شیعه را روی زمین خواباندند و به رگبار بستند و روی آن‌ها خاک ریختند. آن کسی که پشت دوربین صحبت می‌کرد، می‌گفت: نگویید این اختلاف مذهبی است. چیزی به اسم اختلاف مذهبی وجود ندارد. این‌ها کافرند، این‌ها نجس‌اند، این‌ها اصلاً مسلمان نیستند. این‌ها باید کشته شوند.

اولین چالش این است که باید تعریف کنیم مسلمان کیست. یک زمان می‌گفتند کسی که شهادتین می‌گوید، مسلمان است. این یک بحث فقهی است. اگر قرار باشد که کنفرانسی فراتر از کنفرانس گروزنی برگزار شود، باید علمای جهان اسلام جمع شوند و برای مقابله با تهدیدات جهان اسلام، برنامه‌ریزی شود. اولین بحث باید تعریف مسلمان باشد. این همه منابع سُنی هست که می‌گویند هرکس شهادتین را بگوید، از مسلمانان است. در صحاح اهل سُنت آمده‌است که به قول رسول‌الله، بحث نماز را هم اضافه کرده‌اند، که کسی که شهادتین را می‌گوید و نماز هم می‌خواند، مسلمان است؛ یعنی نماز خواندن هم جزء شرایط مسلمانی است. البته پیروان سیاست اموی این حرف‌ها را قبول ندارند.

این اولین چالش است. در چنین کنفرانسی، باید علمای اسلامی از هر مذهبی که باشند، بیایند و مسلمان را تعریف کنند که «من هو مُسلم»، که ریختن خونش و عرض و مالش حرام است. ما اگر بتوانیم یک کنفرانسی شبیه کنفرانس گروزنی داشته باشیم که وسیله‌ای باشد برای تعیین یک استراتژی، اولین چالش که تعریف مسلمان است، برطرف می‌شود. بعد، نشر آن است؛ طوری که اکثریت خاموش در جهان تسنن، این آگاهی را بپذیرد که آن کسی که شیعه را تکفیر می‌کند، از جهت فقهی کارش غلط است. مسائل دیگری هم هست که اگر قرار باشد روی استراتژی بحث کنیم، می‌شود روی آن‌ها بحث کرد.

 

رویوران : زمانی که در مصر بحث تکفیر شکل گرفت، ادبیات مقابل تکفیر پیدا شد؛ یعنی شیخ حسن هضیبی که در زندان هم مُرد، کتابی نوشت به نام «دعات لا قضات» که در برابر ایمان مردم، نمی‌توانیم قاضی باشیم؛ چون که ایمان یک امر درونی است و انسان نمی‌تواند درک کند که در درون فرد، ایمان یا کفر است. او به مجموعۀ زیادی از روایات اشاره می‌کند؛ مخصوصاً به آیه‌ای که می‌گوید: (لا یعلم الغیب إلا هو.) خدا غیب را می‌داند، ما نمی‌توانیم غیب را بدانیم. مجموعه ای از کتاب‌ها اتفاقاً در میان اهل سُنت به وجود آمده که این موضوعات را به نقد کشیده‌است. البته باید گفت که ما شناخت جامع نداریم؛ دقیقاً نمی‌شناسیم که جامعه‌ای که به هرحال در فضای تکفیر متولد شده‌است، چه اقتضائات و فضایی دارد. اینکه چگونه باید با آن‌ها تعامل کنیم، نیاز به بررسی دارد. الآن ما بر اساس روش‌های سنتی کارها را پی‌گیری، و همایش‌های خود را برگزار می‌کنیم.

 

مهتدی : من چون بچۀ سیستان هستم، استان خودم را می‌شناسم، با برادران سنی زندگی کرده‌ام، می‌بینم که چه‌طور این استان را رها کرده‌ایم. انگار شهروندان این کشور نیستند! و می‌بینم که وهابی‌ها از طریق دوبی و کویتۀ پاکستان در آنجا دخالت می‌کنند و چه‌قدر پول می‌ریزند. خسته شدم از بس که راجع به این استان صحبت کردم و گفتم که باید یک پروژه داشته باشیم. بالاخره اهل سُنتِ ایرانی هستند، شهروند ایران هستند. این‌ها حقوقی دارند باید به آن‌ها توجه شود. واقعاً فرد سُنی که آنجا زندگی می‌کند، وهابی‌ها سعی می‌کنند به او القا کنند که شهروند این کشور نیست، این نظام این فرد را قبول ندارد، این تلویزیون و حتی رادیو قرآن به او تعلق ندارد. من چه‌قدر کار کردم که این بچه‌های سُنی که حافظ قرآن هستند را در مسابقات قرآن بیاوریم، اما گفتمان ما آن‌چنان عکس‌العملی است که او نمی‌تواند با ما هم‌ذات‌پنداری کند.

این‌ها زمانی شاه را ولیّ امر می‌دانستند. یکی از این‌ها که می‌خواست نزد هویدا برود، گفتم: چرا می‌روید؟ گفت: ما را خواسته‌اند. به چه علت نروم؟ گفتم: رفتن نزد چنین فردی حرام است. آیۀ قرآن خواندم. آخرش رفت و برگشت، گفت: حق با تو بود، نباید می‌رفتیم. این‌ها شاه را ولیّ امر می‌دانستند. شاه به این‌ها حقوق می‌داد. الآن که در رأس این کشور، یک فقیه برجستۀ مسلمان هست، خب این‌ها را باید بهتر جذب کنیم. این‌ها به طریق اولی، فقیه را ولیّ امر می‌دانند. ما این‌ها را رها کردیم، از آن طرف غربی‌ها از عربستان و دوبی و قطر، پول می‌ریزند تا این‌ها را جذب کنند.

 

رمضانی : من قصد دارم از منظر دیگری به موضوع وحدت اشاره کنم. ما یک سهلی را مُمتنع کردیم! از حضرت امیرالمؤمنین(ع) به عنوان سمبل وحدت اسلامی باید یاد کرد. ایشان در زمان خلفا، توانستند وفاق را به وجود بیاورند و از کیان اسلام صیانت کنند؛ علی‌رغم اینکه جایگاه رفیع امامت را داشتند، حاضر شدند در حد مشاورت خلفا ورود کنند و بعضاً از حسنین(ع) به عنوان حراست‌کنندگان عثمان استفاده کردند تا اسلام حفظ شود، و نهایتاً، عقلانیت اُمت اسلامی که در یک ضعف مُفرط به سر می‌برد، به صورت تدریجی رشد کند. در سیرۀ آن حضرت، ضرورت و اهمیّت وحدت را باید به‌خوبی درک کنیم.

لذا اولین مبحثی که به صورت آکادمیک باید توجه شود، این است که مسئلۀ وحدت با استعجال تطابق ندارد؛ به این معنا که الزاماً هرگونه راه حلی برای ایجاد وحدت ـ اعم از اسلامی یا وحدت انسانی ـ نمی‌تواند به عنوان پایان این راه تلقی شود. نباید از این گونه نشست‌ها و جلسات انتظار داشت که 10 راهکار را ارائه دهیم و بگوییم از فردا می‌توانیم وحدت را محقق سازیم. طبیعی است که باید از چند دریچه و پنجره، مسئلۀ اختلافات و وحدت را مورد توجه قرار داد. اگر با عقلانیت اسلامی و بدون لحاظ جریان‌شناسی و مخاطب‌شناسی به موضوع وحدت توجه کنیم، خروجی‌هایی خواهیم گرفت که تاکنون آسیبش را هم دیده‌‌ایم.

به تلاش‌هایی که در نظام جمهوری اسلامی ایران برای تحقق وحدت می‌شود، اشاره شد. من معتقد نیستم که در طول 37 سال انقلاب اسلامی، توفیقی برای وحدت نداشته‌ایم. به هرحال، اگر تلاش‌های صورت گرفته نبود، قطعاً امروز وضعیت به گونه‌ای دیگر بود. قطعاً این کارها تاکنون مؤثر و نظام اسلامی ما توفیقاتی را به دست آورده‌است. مؤسسات مختلف علی‌رغم کارکرد جزیره‌ای و بودجه‌های پراکنده را که صرف تحقق امر حیاتی وحدت می‌کنند، به هرحال با کار جزیره‌ای هم یک سری توفیقات داشته‌اند، که برشمردن آن‌ها ضرورت این جلسه نیست.

بنده می‌خواهم از این زاویه به مسئلۀ وحدت نگاه کنم که در کنار سلبیاتی که دوستان فرمودند، به ایجابیات هم یک مقداری اشاره کنم، و به ظرفیت‌هایی که می‌تواند ما را در جهان اسلام، برادران همگرا یا کسانی که همدیگر را دوست داریم، قرار دهد.

اولین بحثی که در مقولۀ وحدت باید به آن توجه داشت، شناخت محیط پیرامونی ما با حضور در آن مناطق است. من احساسم این است یکی از آسیب‌های جدی در مباحث نظری، این است که بعضاً دوستان دستی از دور بر آتش دارند. ما زمانی که وارد میدان می‌شویم و عملاً با شخصیت‌های عالی‌رتبۀ جهان اسلام تعامل می‌کنیم، موضوع دیگری دست ما می‌آید؛ ظرفیّت‌های متنوعی را به صورت ایجابی و سلبی می‌شناسیم؛ می‌توانیم خودمان را آرام آرام، به جریان‌های مختلف نزدیک کنیم. نهایتاً احساس می‌شود که اختلاف بسیار کم است.

هفتۀ قبل، موضوع درس من در کلاس درس، «حنابله» بود و رابطۀ مذهب حنبلی با وهابیت، که با استناد به چندین منبع، این موضوع اثبات شده بود. آنجا ارائه کردم که اساس مذهب حنبلی برای آنچه وهابیت مطرح می‌کند، مناسب است؛ یعنی وهابیت تلاش می‌کند خود را به مذهب حنبلی نزدیک کند، ولی این مذهب به‌شدّت در وادی دیگری است؛ یعنی می‌خواهم بگویم پیروان مذهب حنبلی هم ممکن است جزء اکثریت خاموش قرار گیرند.

همین طور، به ایجابیات مذاهب نیز باید با استناد به منابع خودشان، توجه جدی داشته باشیم. خوش‌بختانه به دلایل متفاوتی که این هم قابل بحث و بررسی است، با عنایت به این موضوع، می‌توانیم از متون اهل سُنت گزارش‌هایی را به دست بیاوریم که عمدتاً حُب‌شان به آل الله، بیش از مذاهبی است که خودشان را به شیعه نزدیک می‌کنند. اساساً آن‌ها به‌راحتی محبت معصومین را پذیرفته‌اند. از اینجا می‌خواهیم پنجرۀ جدیدی ایجاد کنیم و ظرفیت جدیدی را به وجود آوریم. وقتی وارد جریان اهل تصوف در شمال آفریقا می‌شویم، یک جریان مقتدر که در چهار مذهب خودش را نشان می‌دهد، مشاهده می‌شود. متصوفه در شمال آفریقا و مغرب عربی که بنده سال‌ها در این کشورها حضور داشته‌ام، خودشان را به این چهار مذهب وابسته می‌دانند. اگر کسی مثلاً مالکی است، خیلی نسبت به مذاهب دیگر حساس نیست. مالکی بودن را صبغۀ عام کرده‌اند، اما در درون خود، همۀ مذاهب دیگر را دارند.

این متصوفه نزدیک به 250 میلیون نفرند و همه از محبین آل الله هستند. چیزی که به عنوان ادعیۀ مشترک بین این‌ها استفاده می‌شود، «صحیفۀ سجادیه» ‌است که به صورت بریده شده، در لسان مشایخ طریق صوفیه شکل گرفته‌است. من به دلیل اینکه رسالۀ خودم در کارشناسی‌ارشد به طرق صوفیه در شمال آفریقا مربوط بوده‌است، و از طرف دیگر دکترای من در مورد نقش یهود در شکل‌گیری دولت عثمانی بوده‌است، تلاش کردم نسبت به این موضوع جامع‌نگری داشته باشم و ببینم که چه چیزهایی مشکل مسلمانان و مذاهب آن هستند که در تکوین و تشکیل وحدت مؤثر هستند. در انتها، به این نتیجه رسیدم که اساساً در جامعۀ اسلامی و در میان آحاد آن، عاملی به نام تفرقه می‌تواند وجود نداشته باشد؛ به شرط آنکه به نقاط اشتراک هم نگاه کنیم و تنها به نقاط افتراق توجه نکنیم. در حوزۀ وحدت اسلامی، وقتی من و یک سُنی در یک اجلاس می‌نشینیم، باید محبت پیامبر و اهل‌بیت او را پل ارتباطی خود قرار دهیم و از هر نوع حُب نفس و خودمحوری اجتناب کنیم.

در دیداری که با مرحوم شیخ احمد کفتارو داشتم، ایشان این نکته را بیان کرد. در دیدار با پروفسور احمد علی الامام ـ که رئیس جریان وهابیت شمال آفریقا بود ـ و هم با آقای پروفسور مکی که در هفتۀ پیش در جریان اجلاس دانشگاه‌های عضو یونسکو با ایشان مذاکره‌ای داشتم، باز این را شنیدم. پروفسور حسن مکی می‌گفت که اصلاً مشکل آفریقا، مشکل عمر البشیر نیست، نکتۀ مهم این است که ایران مقتدر را تمام مردم قارۀ آفریقا دوست دارند، همه دوست دارند ایران مقتدر بماند. وی صاحب ده‌ها نوشته در زمینۀ ایران‌شناسی، و از متخصصان برجستۀ آفریقاست. او گفت: مشکلی که هست، این است که عمر البشیر چند وقت دیگر ساقط خواهد شد و کسی جریانی مثل جریان او را قبول ندارد. مسئلۀ کنونی مسئلۀ ایران است و تمام مسلمانان اهل سُنت که رویکرد دینی دارند، به ایران نگاه ویژه دارند. او به نقش عربستان در ایجاد ایران‌هراسی هم اشاره کرد.

احمد علی الامام ـ که رهبر وهابیت (و مشاور عمر البشیر در امور نهادینه سازی دینی) بود ـ چون که فارغ‌التحصیل دانشگاه لندن بود، رسالۀ دکتری خود را تحت عنوان «تحریف قرآن در نظر شیعیان» دفاع کرده بود. ما که رفتیم سودان، هرچه خواستیم ایشان را ملاقات کنیم قبول نمی‌کردند، تا اینکه در یکی از مراسم که مربوط به سالگرد جریان شیخ صوفی است، من نشسته بودم و ایشان هم بودند و مجبور شد سلام کند. گفت: شما از کجا هستید؟ گفتم: ایران. برق از صورت او پرید! گفتم: چرا قبول نمی‌کنید خدمت شما برسیم؟ ما از جمهوری اسلامی آمده‌ایم که شما را ببینیم. چیزی نگفت. فقط یک کلمه گفت. گفت: کتاب «الموطاء» در قم هست یا نیست؟ گفتم: هست. گفت: هفتۀ دیگر هماهنگ کنید، ما می‌آییم ایران.

ایشان که از انگلستان برگشته بود، با هماهنگی‌های انگلستان، به مقام مشاورت عمر البشیر رسیده بود. اولین کاری که انجام داده بود، تخریب کار قبر پدر خود، به عنوان نشانی از هدم آثار بود. بعد دستور داده بود تمام قبور مسلمین اگر نشان دارد، تخریب شود. در این مورد دعواهایی صورت گرفته بود که بعد این جریان را مدیریت کردند.

ایشان را به ایران آوردیم. جلساتی برگزار شد و ایشان برگشت. کتاب «الموطاء» را در قم دید و یک دیدار هفت ساعته با آیت‌الله مصباح داشت که جلسۀ بسیار خوب و تأثیرگذاری بود. حرم حضرت امام را هم دید. ما طوری برنامه‌ریزی کردیم که وقتی از تهران به قم می‌رویم، ایشان حرم امام را نبیند؛ چون او به قبر پدرش رحم نکرده بود و نگران بودم که مسئله‌ای پیش بیاید. موقع برگشتن، در طول مسیر خوابم برد. ایشان حرم امام را می‌بیند، می‌گوید: این چیست؟ راننده به فارسی چیزی گفته بود. ما را بیدار کرد، گفت: چیست؟ گفتم هیچ چیز نیست. گفت: مگر می‌شود چیزی نباشد؟ گفتم: چیز مهمی نیست. گفت: من باید بروم ببینم. بالاخره او را به حرم امام بردیمو در حرم، اتفاقاً جمله‌ای از امام بود که به فارسی نوشته بودند که این انقلاب ریشه در کربلای حسین بن علی دارد. گفت: این جمله را ترجمه کن. همین که ترجمه کردم، شروع کرد اشعاری را خواندن و گریه کردن. گفتم: علت گریۀ شما چیست؟ گفت: این‌ها اشعاری است که شریف رضی در وصف حسین بن علی گفته‌است. اگر این انقلاب ریشه در کربلا نداشت، حتماً ساقط می‌شد.

بحث‌های بسیار عمیق و دیدارهای خوبی صورت گرفت. ایشان برگشت. چهار ماه در خارطوم مفقود شد و پی‌گیری‌های ما هم اثربخش نبود، تا متوجه شدم که در این مدت، ایشان از رسالۀ دکتری دومی دفاع کرده‌است؛ با عنوان «القرآن هو القرآن، لدی الشیعه و السنه.» گفت: استاد راهنما و دانشگاه لندن با این موضوع مخالفت می‌کردند. من می‌خواستم بروم رسالۀ اول را پاره کنم، نمی‌گذاشتند. بعداً فهمیدم این لندنی‌ها چه کلاهی سرم گذاشته‌اند. زمانی که برگشت، قبر پدر خودش را ساخت و قبور دیگر را هم آباد کرد. می‌خواهم بگویم تشریح حقایق و تبیین آن‌ها می‌تواند تأثیرگذار باشد.

دیدارهای مختلفی که وجود دارد، حاکی از این است که مخاطب‌شناسی ما در حوزۀ وحدت اسلامی، نیاز به تغییر دارد. ما و چهره‌هایی را شناسایی کردیم و تصورمان این است که این‌ها عاملان وحدت‌اند؛ در حالی که این‌طور نیست. پیشنهاد بنده این است که از دل چنین نشست‌های علمی، کارگروه‌های پژوهشی استخراج شود و مأموریت پیدا کنند که در این کشورها تقسیم شوند. برای ایجاد وحدت اسلامی، از برادران اهل سُنت کشورمان نیز استفاده کنیم. بنده در دانشگاه خارطوم، پنج دانش‌جوی سُنی داشتم که اکنون استاد دانشگاه تهران هستند و در دانشگاه تهران، تدریس وحدت می‌کنند. می‌گفتند: در زمان تدریس شما برای ما، اصلاً لعنی نشنیدیم. هرچه بود، محبت و احترام بود. ما هم به بحث وحدت علاقه‌مند شدیم و الآن هم همان منش را دنبال می‌کنیم. به نظر می‌رسد اگر نگرش امام علی(ع) به عنوان رمز وحدت اسلامی مبنا قرار گیرد، وحدت تحقق می‌یابد.و ما باید همدیگر و جوامع اسلامی را دوست داشته باشیم. ما دو نوع سلفی داریم: سلفی شیعی و سلفی سُنی. تا زمانی که این دو نوع سلفیت (افراطی‌گرایی) در جریان مذهبی رخ می‌نماید، وحدت اسلامی قابل تحقق نیست.

اما در نظام اسلامی چه مأموریتی را باید دنبال کنیم؟ اولاً، حوزه‌های آکادمیک ما ـ یعنی دانش‌جویان ما ـ باید مکلف شوند رساله‌های کارشناسی ارشد و دکترا در این موضوع بنویسند و بحث پایان‌نامه‌ها مدیریت شود که در حوزۀ وحدت اسلامی از نگاه منابع اهل سُنت هم نوشته شود. بسیار کم کار کرده‌ایم. در کشورهای مختلف که رویکرد غربی و رویکرد سُنی دارند، دربارۀ ولی فقیه و ولایت فقیه، رساله‌های دکترای فراوانی نوشته شده‌است.

الان در رأس هرم نظام اسلامی، ولی فقیه است. باید طعم شیرین محبت ایشان توسط نمایندگانی که مورد اعتماد ایشان هستند، به مردم منطقه چشانده شود. وحدت قابل تحقق است. ما باید نگاه خود را کارشناسانه و مبتنی بر پژوهش‌های دقیق مخاطب‌شناسی، گسترش دهیم. ما از شمال آفریقا خبر نداریم که یک طعمی در وحدت اسلامی دارد، در مغرب عربی که یک بخشی از شمال آفریقا را شامل می‌شود، یک طعم دیگر دارد، در غرب آسیا و در حوزه‌های مختلف جهانی همین‌طور. این فضای جهان اسلامی است. وقتی شما به کانادا سفر می‌کنید، وقتی به سوئد و نروژ و بلژیک سفر می‌کنید، آن جا هم مساجد در حال فعالیت هستند. قرار بود که شعلۀ بیداری اسلامی به اروپا برسد، اما یک‌دفعه، به واسطه خطای استراتژیکی که شد، دامنۀ این بیداری‌ها گسترش پیدا نکرد.

یک میلیارد و 600 میلیون نفر مسلمان، در پنج قاره پراکنده هستند. بسیاری از مسلمانان با نگاه وحدت اسلامی که اتفاقاً تاثیرگذارند، در کشورهای اسلامی سکونت ندارند، در کشورهای دیگر ساکن هستند. این مسئله مهم است؛ یعنی این‌طور نیست که عوامل وحدت در عربستان و سودان و تونس باشند. بسیاری از علمای اهل سُنت در استرالیا و کشورهای مختلف صاحب‌نفوذ هستند. این افراد یک مقدار مورد فراموشی و غفلت قرار گرفته‌اند.

هفتۀ قبل، اجلاس بین‌المللی «الجهاد و التصوف» در تونس برپا بود. در بخش سوم این اجلاس به این نکته اشاره کردند. من هم یک مقاله ارائه دادم، ولی فرصت نداشتم در آنجا شرکت کنم و این مقاله پذیرفته شد. در آنجا بعضی سعی کرده بودند تحت عنوان جلوگیری از امپراتوری ایران، به تخریب انقلاب اسلامی که متعلق به تمام مسلمانان جهان است، بپردازند. وقتی یک استاد از الجزایر، یک استاد از مغرب، یک استاد از تونس حرف‌ها را به هم نزدیک می‌کنند و خروجی آن این می‌شود، نشان می‌دهد که غرب از داخل این سمینارها در حال برنامه‌ریزی علیه انقلاب اسلامی است. ما باید در این نشست‌ها حضور داشته باشیم و به روشنگری بپردازیم. باید اساتیدی که اهل فن هستند را شناسایی کنیم و به آن‌ها مأموریت سپرده شود تا بروند و بحث‌های رودررو و آکادمیک و مؤثر بکنند. مقالات علمی دائماً تبادل، و نشریاتی منتشر شود که در سطح جهان اسلام فعالیت داشته باشند.

 

زارعی : بحث‌های خیلی مفیدی انجام شد. من می‌خواهم بر مقدمه‌ای تأکید کنم که جناب مهتدی در صحبت‌ها داشتند. وقتی بحث تکفیر و تکفیری‌ها مطرح می‌کنیم، در ایران، مخصوصاً در مجامع علمی‌تر ـ مثل حوزه‌های علمیه و برخی نهادهای جمهوری اسلامی ـ تکفیری‌ها را از منظر تاریخی نگاه می‌کنند؛ فعل امروز را با فکر دیروز می‌خواهند با هم جمع کنند؛ در حالی که ما وقتی که این قضایا و شخصیت افرادی مانند ابوبکر البغدادی را مطالعه می‌کنیم، می‌بینیم آن‌ها بیشتر از اینکه محصول دستگاه هندسی فکری اهل سُنت و جریانات تاریخی سلفی اهل سُنت باشند، محصول جریانات امروز و دستگاه‌های اطلاعاتی هستند که پشت این قضایا وجود دارند. اگر می‌خواهیم بحث تکفیری‌های امروز را انجام دهیم، نقطۀ عزیمت را روی جریان خلافت و آن چیزی که در تاریخ بوده‌است، نباید بگذاریم که ما را دچار مشکل می‌کند. مقام معظم رهبری نقطۀ مقابل این را بحث کردند و فرمودند اگر می‌خواهیم با تکفیر مقابله کنیم، چاره‌ای نداریم جز اینکه به نیروهای مذهبی تکیه کنیم. با نیروهای مذهبی می‌شود تکفیر را برانداخت، نه با نیروهای غیرمذهبی. این یک کُلیت بود.

در بحث وحدت، به نظرم این بحث‌ها که ارائه شد، وحدت فلسفی و کلامی بود که خیلی دربارۀ آن بحث شده‌است، این ما را از هدفمان دور می‌کند. اگر ما یک وحدت عملی به مفهوم حل برخی مشکلات مشترک را پیش بکشیم، به نظرم وحدت به این معنا ممکن است. ما وحدت کنیم برای حل مشکلات جهان اسلام. در بین علما این بحث را پی‌گیری کنیم که برای حفظ دماء مسلمانان، بگوییم همه مصونیت دارند. وحدت کنیم که علما با هم گفت‌وگو داشته باشند، وحدت کنیم برای کمک به کشورها و ملت‌های ضعیف‌تر، وحدت کنیم برای دفاع از نوامیس اسلام و دفاع از قرآن و دفاع از حضرت رسول، برای مقابله با جنگ‌های داخلی، بومی‌سازی علم، استفاده از منابع یکدیگر، برای اینکه بحث فقه و تفقهات دینی را به مجامع علمی ببریم و در آن‌ها فعال کنیم، و اینکه این بحث‌ها در مراجع عمومی مطرح نشود.

فکر می‌کنم اگر از منظر سیاسی وارد بحث وحدت بشویم، که ناظر بر حل مشکلاتی است که اهل سُنت هم آن را تأیید می‌کنند و حضرت امام هم از این منظر ورود کردند، شکل‌دهی به سطحی از وحدت بین ما، تا حدّ زیادی شدنی است و اختلافات تاریخی هم نمی‌تواند مانع همگرایی در این‌گونه امور باشد.

 

متقی : بحثی که وجود دارد و همه دربارۀ آن صحبت داشتند، بحث وحدت است. یک پرسش مطرح است و آن اینکه وحدت را باید در چه چارچوبی نگاه کنیم؟ آیا وحدت را بر این اساس تحلیل کنیم که همه با هم هماهنگ شوند، یا اینکه یک معیاری وجود دارد که آن معیار گم شده و باید پیدا شود؟ وحدتی که قرار است با هم هماهنگ شود را «وحدت مکانیکی» می‌گوییم. همبستگی مکانیکی در فضای ظهور هویت‌ها امکان‌پذیر نیست. امروز مسئلۀ اصلی این نیست که افراد به یک جمع‌بندی تئوریک برسند. امروز بحث اصلی بحث عمل است، تئوری و عمل با هم معنا می‌یابد. بحث‌های ما در محیط‌های دانشگاهی خوب است، ولی جامعۀ پیرامون به محیط عملیاتی توجه دارد. بحث‌ها در این محور، این است که اول باید ببینیم چه نگاهی وجود دارد، و بعد بررسی کنیم که این وحدت به چه میزان و از چه طریقی امکان‌پذیر است.

فضایی که در دو دهۀ گذشته شکل گرفته، فضای گسترش تضاد میان جهان اسلام، امری نیست که فقط سرویس‌های اطلاعات سازمان‌دهی ‌کنند. این موضوع در ریشه‌ها و عینیت‌ها وجود دارد و در مرحلۀ بعد، آن‌ها هم این تضاد را تشدید می‌کنند، رویایی را تسهیل می‌کنند. بحث این است که امروز بین مجموعه‌های اسلامی، بیش از آنکه فضای همبستگی وجود داشته باشد، تضاد وجود دارد؛ یعنی تحلیل الگوی رفتاری، جدلی است و این فضای جدلی واقعیت خود را در محیط‌های بحرانی منعکس می‌کند. امروز جنگ عراق، جنگ سوریه، تضادهای شیعه و سُنی را بیشتر و بیشتر می‌کند. ما نباید این احساس را داشته باشیم که چون به متون استناد می‌کنیم، پس می‌توانیم جریانات را شکل دهیم.

در همه‌پُرسی انگلیس، همۀ دانشگاهیان و روشن‌فکران نگاهشان این بود که انگلیس در اتحادیۀ اروپا باقی بماند. مردم طبقۀ پایین، آدم‌های شهرهای کوچک و لایه‌های اجتماعی فرودست، نگاه دیگری داشتند و البته آن‌ها هم غلبه کردند. در انتخابات آمریکا، از استفان والت گرفته تا مرشایمر و مدونا، همه از هیلاری حمایت کردند، اما کارگران معدن شهرهای کوچک از ترامپ حمایت کردند. رأی هیلاری در ایالات ثروتمند ـ مثل نیویورک و کالیفرنیا ـ بود. در خودِ واشنگتن که ترامپ باید برود آنجا ریاست جمهوری کند، 83 درصد رأی را هیلاری آورد و ترامپ کمتر از 14درصد رأی آورد.

این موضوعات نشان می‌دهد یک واقعیت در دنیا در حال شکل‌گیری است. این یک نوع ناسیونالیسم از نوع تحلیل ریچارد هلمز است که می‌گوید بین قالب‌های ادراکی یک جامعه که ریشۀ تاریخی دارد، با مذهب پیوندی برقرار شده‌است. به همین دلیل است که در ترکیه، اردوغان پیوند مذهب با ناسیونالیسم را دنبال می‌کند. در آمریکا، ترامپ چنین نمادی را دارد. در فضای انتخابات سال آیندۀ فرانسه هم احتمال اینکه چنین کسی پیروز شود، خیلی زیاد است. در ایران سال آینده نیز اگر فردی ظهور پیدا کند که ناسیونالیسم و دین را با هم ترکیب کند، احتمال پیروزی‌اش در انتخابات ریاست‌جمهوری خیلی زیاد است. دیگر جامعه با کسانی که تاکنون کاندیدا شده‌اند، کار ندارد. به یک پدیده نیاز هست که یک ایدئولوژی داشته باشد که پیوندی از شکل‌بندی‌های نظام سیاسی ساختاری باشد. اگر با نیات ناسیونالیستی ـ نه به معنای متداول، بلکه حمایت از تولید ملی و اقتصاد مقاومتی، با رویه‌های موجود و با بیکاری‌ای که وجود دارد، و با تورمی که وجود دارد مخالفت کند، و بگوید که این حرف‌ها سال‌ها زده شده و اجرا نشده و بیان کند که مشکل کجاست، حائز آرا خواهد شد.

همیشه می‌توان برای این بحث‌ها طرح موضوع کرد. مشابه این وضعیت در جهان عرب هم وجود دارد. ریشه‌های تاریخ، هویت داشته اند و در آن بحث‌ها، تضاد‌ها هم چاشنی شده‌اند. به آداب توجه ندارند، به قواعد توجه ندارند، خودشان را در برابر دیگران تعریف می‌کنند؛ می‌گوید آن چیزی هستم که دیگری نیست. خیلی‌ها فکر می‌کنند در سال 84، فقط حزب‌اللهی‌ها به احمدی‌نژاد رأی دادند؛ در حالی که خیلی از افراد که در لایه‌های اجتماعیِ پایین بودند و آداب دینی را هم خیلی رعایت نمی‌کردند، دوست داشتند چنین فردی، چنین پرچمی را داشته باشد. در سال 88 هم چنین نشانه‌هایی وجود داشت. خیلی از این بچه‌ها که با موتور، از پایین شهر به مناطق بالای شهر می‌آمدند، عکس احمدی‌نژاد را همراه داشتند.

این فضا امروز در حوزۀ تفاوت‌های دینی هم معنا پیدا می‌کند. مشابه فضای تفاوت‌های سیاسی، آنچه ما امروز می‌بینیم، فضای رادیکالیزه است. در این فضا، توصیۀ دانشگاهی مانند بحث‌های ما خوب است، اما جامعه گوش شنوا ندارد. در فضایی که رادیکال می‌شود، افراد دنبال حرف میانه نیستند. این فضا چه در داخل، چه در محیط منطقه‌ای، رادیکالیزه شده و نشانه آن هویت است. هرجا هویت ایجاد شود، سلفی به وجود می‌آید. در فضای خودی، این موضوع معنا پیدا نمی‌کند.

خیلی خوب است که به بحث‌های تاریخی، علل و تبارشناسی بپردازیم، اما این را هم بدانیم یک واقعیتی وجود دارد که در آن پادگفتمان شکل گرفته‌است. 10 روز پیش، خبری خواندم که در تونس، حکومت 132 گروه تکفیری را جمع کرده‌است. این نشان می‌دهد که خودِ گروه‌ها در حال تکثیر، تجزیه می‌شوند.

 

رویوران : یک نوع ارث فرهنگی وجود دارد. القاعده نسل اول بود که توسط غرب به وجود آمد که ابتدا علیه شوروی بود و بعد از 11 سپتامبر، آمریکایی‌ها را هدف قرار داد، و کتاب «دشمن دور و دشمن نزدیک» را درباره‌اش نوشتند. بعد از آن، نسل دومی در سوریه در گروه‌های تکفیری به وجود آمدند که تضادش با شیعه و جریان علوی، یا با اقلیت‌های مسیحی است؛ با اسرائیل همکاری می‌کند و از آمریکا سلاح می‌گیرد که «دشمن دور» است. این ارث فرهنگی را گاهی می‌شود از بسیاری از تئوری‌ها بیرون بیاوریم و مبنای رفتار قرار دهیم. ما که هدف وحدت را تعریف می‌کنیم، متأسفانه واکاوی کاملی نکرده‌ایم تا یک تئوری ارائه دهیم. این هم نیاز به نظریه‌پردازی دارد.

 

متقی : آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها در مورد شوروی و چین هم این تئوری را به کار گرفتند؛ یعنی وقتی می‌خواستند بحرانی را در نظام مارکسیستی بین‌المللی گسترش دهند، همین بحث‌های امپریالیسم را شکل دادند که حالتی شبیه وضعیت موجود دارد.

 

شیخ‌الاسلام : بعد از سال 2006م. یکی از نظریه‌پردازان اسرائیلی می‌گوید ما راهی نداریم جز اینکه (در مقابل انقلاب اسلامی ایران) یک متحد سُنی داشته باشیم. این سخنرانی در سال 2007م. در «هاآرتص» هم چاپ شده و آقای سلطان‌شاهی متن آن را به فارسی ترجمه کرده‌است. او می‌گوید که در سال 2006م. چه گذشت.

در اینکه داعش یک پدیدۀ سیاسی است، شک نکنیم؛ حتماً ریشه‌های عقیدتی دارد، حتماً یک مکتب است. راه مبارزه با آن، فقط نابودی نیست. اگر یک سازمان را نابود کنید، تفکر آن نابود نمی‌شود. نیاز به مقابلۀ عقیدتی و فرهنگی دارد؛ باید نقطه‌ضعف‌هایش نمایان شود، که بزرگ‌ترینِ آن‌ها جنگیدن این گروه‌ها با هم است. باید به اهل سُنت نشان داد که آن‌ها باطل‌اند. وقتی با هم می‌جنگند، کدامشان حق است؟ دربارۀ این مسائل که اتفاق می‌افتد، اطلاعات به‌خوبی جمع آوری و مدون و تحلیل نمی‌شود. در عراق تأثیر این‌ها کمتر، ولی در سوریه بیشتر بود. از این طرف ما چیزهای قوی داریم. مثلاً امام می‌فرمایند به حکم قرآن، همه مسلمان‌اند. فکر می‌کنم نیاز به یک حرکت عمومی داریم. ما بعد از پیروزی انقلاب اشتباه بزرگی کردیم که گفتمان حکومت‌داری و حکومت‌سازی را با اهل ُنت مطرح نکردیم. آن‌ها به خاطر اینکه عظمت انقلاب را دیدند، می‌خواستند بدیلی داشته باشند، ولی نمی‌دانستند که چه کار باید بکنند.

 

کاظم‌زاده : فکر می‌کنم یک مشکل این است که بعد از نزدیک چهار دهه، از موضوعی صحبت کنیم که در دهه‌های قبل هم برای ما مطرح بود؛ یعنی ما هنوز در نقطۀ شروع قرار گرفته ایم. دلیل عمده‌اش این است که از تجربیات دیگران استقاده نکرده و مجبور به آزمون و خطا شده‌ایم. بحث وحدتی که در ایران دنبال می‌شود، هم شکل و هم ماهیت منحصربه‌فرد داشته‌است. در هیچ‌ جای دنیا هیچ‌کس دنبال این گفتمان با این شکل و شمایل نیست، ولی در ادبیات بین‌الملل یک ادبیات قوی از همگرایی داریم که تقریباً شبیه ادبیات اتحاد است. از نظر ما، باید یک هدف بلندمدت تعریف شود و باید این مسیر را گام‌به‌گام پیمود، باید چندبُعدی کار کرد و چندوجهی به این موضوع نگاه کرد. به همین ترتیب، باید در یک فرآیند طولانی‌مدت، این هدف‌ها را بررسی کرد و از همه مهم‌تر، این کار را از موضوعات غیرحسّاس شروع کرد. ما اگر این ادبیات را ایجاد می‌کردیم و از این ادبیات بهره می‌گرفتیم، می‌توانستیم الگویی بسازیم که کار را راحت کند. ما اگر از تجارب دیگران بهره می‌گرفتیم، می‌توانستیم الگوهای مشابه بسازیم.

نکتۀ دیگر اینکه ما هنوز نتوانسته‌ایم ارتباطات خود را ایجاد، و از امکانات موجود استفاده کنیم. اگر چند عالِم پیدا کنیم و ارتباطات را بیشتر کنیم، شاید این روش تا چهار دهه پیش جواب می‌داد، ولی الآن با این ارتباطات و فضای مجازی، بعید به نظر می‌رسد که بتوان از این الگوها استفاده کرد و نتیجه گرفت. من فکر می‌کنم اگر قرار است به صورت یک پروژه به این موضوع نگاه شود، باید برای رسانه و استفاده از فضای مجازی ـ که خیلی ارزان و در دست‌رس است ـ یک جایگاه ویژه قائل شویم.

 

مؤمنی‌راد : اشاره به یک نکته و چند نتیجه‌گیری. ما در جمهوری اسلامی، باید این عادت را ترک کنیم که متأسفانه اهل نقد نیستیم؛ درحالی که در روایات و آیات قرآن، پُر است از اینکه ما را دعوت می‌کند که محاسبه کنید، ارزیابی کنید و خودتان را و عملکرد خودتان را نقد کنید که ببینید کجا اشتباه عمل می‌کنید. پروژۀ وحدتی که حضرت امام با پیروزی انقلاب بسترش را فراهم کرد، برای آن به نتیجه نرسید که کلاً ما قهرمانان بهره‌وری حداقلی از حداکثر منابع هستیم، دقیقه‌نودی هستیم. برای یک کنفرانس چگونه برنامه‌ریزی می‌کنیم؟ چرا این‌گونه است که اتاق فکر نداریم، تجزیه و تحلیل و تفکر نداریم و تصمیم‌گیری درست بر این اساس نداریم؟ البته جاهایی موفق هستیم، اما جاهای ناموفق، دائماً باید پایش و رصد شود. این کار را نمی‌کنیم و بر اساس عادت کار انجام می‌دهیم. ما اِخباری نیستیم، ولی در عمل، یک جاهایی اِخباری‌گری می‌کنیم و فقط صوری کار می‌کنیم. نتیجه اینکه ما قافیه را می‌بازیم و در عمل به نتیجه نمی‌رسیم.

 

خامه‌یار : بر اساس کار به مدت بیش از سه دهه، چه باید انجام دهیم؟ دو نکته: مدت‌هاست ما همه جا همیشه می‌نشینیم و نقد می‌کنیم. فکر می‌کنم این نقد ضروری نیست و مشکلی را حل نمی‌کند؛ چون همۀ ما به اندازۀ کافی، در اتاق فکر تصمیم‌گیری و برنامه‌ریزی بوده‌ایم و نیازی به پیش کشیدن این مسائل نیست. ضمن اینکه ما فقط تقریب را از منظر همایش نبینیم. کارهای بزرگی در جاهای مختلف انجام شده‌است. سند راهبردی تعامل با مذاهب مختلف در بالاترین سطوح تصویب شده‌است، اقدامات بزرگی در داخل و خارج انجام شده‌است. ما همۀ این‌ها را در چارچوب همان تقریب که خودمان بیشترین نقد را بر آن داریم، وارد نکنیم. نکتۀ دوم اینکه باید بپذیریم که نیازمند یک نوزایی در حوزۀ تعامل با اهل مذاهب اسلامی و وحدت هستیم. بحث اهل تشیع و اهل سُنت و وحدت را نباید تاکتیکی و مناسبتی ببینیم. نمی‌شود فقط در یک جلسه بنشینیم و راجع به تقریب و هفتۀ وحدت صحبت کنیم.

 

زورق : وحدت دو نوع است؛ یا حقیقی یا اعتباری. وحدت حقیقی اشتراک نظر است، وحدت اعتباری اشتراک خطر است. ما هم باید وحدت اعتباری را تقویت کنیم (یعنی خطرات مشترک را در جهان اسلام نشان دهیم. به عنوان نمونه، اسرائیل و خطر آن را مطرح کنیم) و هم باید وحدت حقیقی را تقویت کنیم (به این معنا که نقاط اشتراک بیان شود و تعریف مسلمان در یک اجماع مشخص شود. تعریفی ارائه شود که همه آن را قبول کنند). در دنیای اسلام، با این دو محور باید جلو رفت؛ وحدت نظر و وحدت خطر.





حاصل جمع را بنویسید : به اضافه






*حاصل جمع را بنویسید : به اضافه



تعداد بازدید : ۱۹۱
تاریخ ثبت : 13 شهريور 1396

دسته بندی

  • آمار بازدید

    • کل (online):۱۹۲۳
    • اعضاء (online):۰
    • میهمان (online):۱۹۲۳
    • بازدید امروز::۲۵
    • بازدید دیروز::۵۵۷۸
    • بازدید کل::۳۹۳۳۵۹۸
  • سخن روز

    

    فاطمه زهرا(س):

    خوش رویی هنگام روبه رو شدن با مؤمن، بهشت را بر فرد خوش رو واجب می کند.

  • مناسبت ها