چند لحظه صبر كنيد ...

چند لحظه صبر كنيد ...
اين کالا به سبد خريد شما اضافه شد
اين کالا را قبلا به سبد خريد خود اضافه کرده ايد
کالا مورد نظر از سبد خريد شما حذف شد
{ STORE_ERROR }
حذف شود؟
« فروشگاه اینترنتی مؤسسه دفتر نشر فرهنگ اسلامی: ارسال رایگان کتاب با پست برای خریدهای بالای 100/000 تومان »
فرم عضویت در نشریه

دسته بندی

  • نگاهی انتقادی به تلویزیون از مکتب فرانکفورت تا پست مدرنیسم

  • تعداد بازدید : ۷۱۳
    تاریخ ثبت : 12 مرداد 1395

نگاهی انتقادی به تلویزیون از مکتب فرانکفورت تا پست مدرنیسم

نگاهی انتقادی به تلویزیون از مکتب فرانکفورت تا پست مدرنیسم

نویسنده مقاله: علی اصغر فهیمی فر

نگاهی انتقــادی به

تلویزیون

از مکتب فرانکفورت

تا پست مدرنیسـم

 

 

پائول لازارسفلد(1942)، یکی از بنیان‌گذاران مطالعات ارتباطات مدرن است که بین «پژوهش کاربردی» و «پژوهش انتقادی» تمایز قائل شده‌است؛ پژوهش کاربردی، تحقیق تجربی را برای اهداف نهاد‌های دولتی و شرکتی به کار برده‌است و پژوهش انتقادی رویکردی است که او آن را با مکتب فرانکفورت مرتبط کرده‌است. «پژوهش انتقادی» رسانه‌ها را در بافت وسیع زندگی اجتماعی قرار داده‌ و ساختار، اهداف، ارزش ها، پیام‌ها و اثرات آن را مورد بررسی قرار داده‌است. پژوهش انتقادی رویکردهایی انتقادی را توسعه داده‌است. رسانه‌ها توسط این رویکردها مورد ارزیابی قرار می‌گیرند.

از دهه 1940م. رویکردهای انتقادی متنوعی درباره رسانه و تلویزیون ارائه شده‌اند. در این پژوهش، ما در ابتدا مکتب فرانکفورت را به عنوان آغازگر رویکردهای انتقادی به مطالعات تلویزیون معرفی خواهیم کرد و سپس به این موضوع خواهیم پرداخت که چگونه بسیاری از نظریه پردازان، آنچه بعدها به عنوان سیاست‌های بازنمایی در مطالعات انتقادی تلویزیون شناخته شده‌است را مورد خطاب قرار داده‌اند. این مطالعات در ارتباط با مسائلی چون طبقه، جنس، نژاد، جنسیت و سایر مؤلفه‌های اصلی بازنمایی در رسانه و زندگی اجتماعی بوده‌اند. سپس درباره این نکته بحث می‌کنیم که چگونه جهش پست مدرنیستی در مطالعات فرهنگی، مدل‌های انتقادی اولیه را به چالش کشیده و رویکردهای دیگری را در مطالعات تلویزیون ارائه کرده‌است.

نتیجه‌گیری این پژوهش درباره رویکرد انتقادی نسبت به تلویزیون و فرهنگ رسانه بحث می‌کند. در این متن یک مدل انتقادی جامع ارائه می‌کنیم که تولید و اقتصاد سیاسی تلویزیون، تحلیل متنی و پژوهش درباره اثرات و کاربردهای تلویزیون توسط مخاطبان را در بر می‌گیرد. همان‌طور که این مطالعه نشان خواهد داد، چنین رویکرد چندبُعدی نسبت به رسانه انتقادی و مطالعات تلویزیون در ابتدا در مکتب فرانکفورت معرفی شده و توسط بسیاری از نظریه‌پردازان دیگر تلویزیون در نقاط مختلف و دارای رویکردهای متضاد گسترش یافته‌است. این رویکردها مطالعات فرهنگی انگلستان تا فمینیسم انتقادی را در بر می‌گیرد.

 

     مکتب فرانکفورت و صنعت فرهنگ

از دیدگاه کلاسیک مکتب فرانکفورت، تلویزیونِ تجاری، حالتی است که آدورنو، هورکهایمر و همکارانشان آن را «صنعت فرهنگ» می‌نامند. مکتب فرانکفورت در درجه اول با حرکت از نازیسم آلمان به ایالات متحده، افزایش فرهنگ رسانه‌ای را تجربه کرده‌است که شامل فیلم، موسیقی‌های عوام پسند، رادیو، تلویزیون و اشکال دیگر فرهنگ جمعی است. در ایالات متحده، جایی که پیروان مکتب فرانکفورت آنجا جمع شده بودند، تولید رسانه‌ای که تا حد زیادی شکلی از سرگرمی تجاری بود، توسط شرکت‌های بزرگ کنترل می‌شد. بنابراین، مکتب فرانکفورت اصطلاح «صنعت فرهنگ» را معمول کرد تا به صنعتی‌سازی و تجاری‌سازی فرهنگ تحت سیطره ارتباطات سرمایه‌داری تولید، توجه کند. این موقعیت در ایالات متحده که ظاهراً دارای حمایت دولتی کمتری در زمینه فیلم یا صنایع تلویزیونی بود، بیشتر مورد توجه بود. قید «ظاهراً» در اینجا محل تأمل است؛ زیرا درست است که در آمریکا دولت‌ها در برخی شرایط بخش خصوصی را مورد حمایت همه‌جانبه و پایدار قرار نمی‌دهند، ولی این کلانِ شرکت‌های بخش خصوصی هستند که دولت‌ها را به وجود می‌آورند.

مکتب فرانکفورت تا حدود زیادی یک دیدگاه انتقادی هدفمند و جامع را برای مطالعه فرهنگ و ارتباطات جمعی آغاز و نخستین نظریه انتقادی در مورد صنعت فرهنگ‌ها را ارائه کرد. طی دهه 1930م. مکتب فرانکفورت رویکردی انتقادی نسبت به مطالعات فرهنگی و ارتباطی را گسترش داد که ترکیبی از نقد اقتصاد سیاسی رسانه، تحلیل متون و مطالعاتِ پذیرش مخاطب از تأثیرات اجتماعی و ایدئولوژیکی ارتباطات و فرهنگ مردم بود. آن‌ها واژه صنعت فرهنگ را پدید آوردند تا روند صنعتی شدن فرهنگِ تولید شده به صورت جمعی و الزامات تجاری را که سیستم را به حرکت در می‌آورد نشان دهند.

نظریه‌پردازان انتقادی تمامی مصنوعات فرهنگی در بافت تولید صنعتی را تجزیه و تحلیل کرده‌اند. در این تجزیه و تحلیل‌ها، محصولات صنعت فرهنگ مثل سایر محصولات تولید انبوه، در کالایی شدن، استانداردسازی، و توده‌سازی ویژگی‌های مشابهی نمایش داده‌اند. با این حال صنعت فرهنگ‌ها برای ارائه مشروعیت ایدئولوژیک جوامع سرمایه‌داری موجود و ادغام افراد در چارچوب تشکیلات اجتماعی آن، دارای کاربرد خاصی هستند.

مطالعات اصلی اولیه صنعت فرهنگ شامل تحلیل‌های آدورنو از موسیقی عامه‌پسند (1978 [1932]، 1941، 1982و 1989) و  تلویزیون (1991) و پدیده‌های عامه پسند (1994)، مطالعات لوئنتال در مورد ادبیات عامه‌پسند و مجله‌ها (1961)؛ مطالعات هرزوگ راجع به نمایش‌های روزانه رادیویی (1941) و رویکردها و نقدهای فرهنگ توده ارائه شده در مطالعات مشهور صنعت فرهنگ هورکهایمر و آدورنو است (آدورنو، 1991). اعضای مکتب فرانکفورت از اولین کسانی بودند که فرهنگ رسانه‌های جمعی و تلویزیون را در نظریه اجتماعی انتقادی، به صورت هدفمند مورد تجزیه و تحلیل و انتقاد قرار دادند.آنان نخستین نظریه‌پردازان اجتماعی بودند که به اهمیت آنچه خودشان آن را صنعت فرهنگ‌ها در بازتولید جوامع معاصر می‌نامیدند، پی بردند. در آن ـ به اصطلاح ـ فرهنگ توده و موقعیت ارتباطات در مرکز فعالیت تفریحی عوامل اصلی اجتماعی کردن، میانجیان واقعیت سیاسی به حساب می‌آیند و باید به عنوان نهاد‌های اصلی جوامع معاصر، با تأثیرات متنوع اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در نظر گرفته شوند.

علاوه براین، نظریه‌پردازان انتقادی به بررسی صنعت فرهنگ‌ها در زمینه سیاسی پرداختند و آن‌ها را به عنوان شکلی از ادغام طبقه کارگر با جوامع سرمایه‌داری تصور کردند. مکتب فرانکفورت یکی ازاولین گروه‌های نئومارکسسیتی بودند که به بررسی تأثیرات فرهنگ توده و ظهور جامعه مصرفی در طبقات کارگر پرداختند؛‌طبقه‌ای که قرار بود در سناریوی کلاسیک مارکسیستی به ابزار انقلاب بدل شود.

آن‌ها همچنین روش‌هایی که در آن‌ها صنعت فرهنگ‌ها و جوامع مصرفی، سرمایه‌داری معاصر را تثبیت می‌کردند، مورد تجزیه و تحلیل قرار دادند و بر این اساس استراتژی‌های جدیدی را برای تغییر سیاسی، نماینده‌های تحولات اجتماعی و مدل‌های آزادی سیاسی دنبال کردند که می‌توانستند به عنوان هنجارهای نقد اجتماعی و اهدافِ مبارزه سیاسی به کار گرفته شوند. این پروژه نیاز به بازاندیشی پروژه مارکسیستی دارد و نقش‌های متعددِ مهم ـ و نیز برخی مواضع مسئله برانگیز ـ را ارائه کرده‌است.

مکتب فرانکفورت مطالعات رسانه‌ای و تلویزیونی را با مدلی ارائه می‌کند که ابعاد تولید و اقتصاد سیاسی، تحلیل متن و پژوهش پذیرش مخاطب را بیان می‌کند. مکتب فرانکفورت همه این ابعاد را مورد خطاب قرار می‌دهد و رابطه درونی آن‌ها را نشان می‌دهد. در واقع، نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت، تصویر بزرگی ارائه می‌کند که روابط بین اقتصاد، دولت، جامعه و زندگی روزمره را مورد تجزیه و تحلیل قرار می‌دهد (کلنر، 1989). بنابراین یک نظریه انتقادی درباره تلویزیون می‌تواند روابط بین اقتصاد، دولت و تلویزیون را با تحلیل فرایند تولید تلویزیونی، متون و تأثیرات اجتماعی و کابردهای مخاطب در بافت نقش سازمانی‌اش به صورت انواع خاصی از سازمان اجتماعی بیان کند (نگاه کنید به:‌ کلنر، 1990).

بر همین اساس، ما مدل کلاسیک مکتب فرانکفورت در مورد تلویزیون و بعضی از تلاش‌های خاص را مورد بحث قرار خواهیم داد تا قبل از پرداختن به رویکردهای انتقادی، دیگر تحلیل‌های تلویزیونی در سنت مکتب فرانکفورت را ارائه کنیم.

هورکهایمر و آدورنو در دیالکتیک خود، ظهور تلویزیون را در قالب ظهور شکل جدیدی از فرهنگ مردم پیش‌بینی می‌کنند که صدا، تصویر و روایت را در نهادی ترکیب می‌کند که دربردارنده انواع تولید، متن‌ها و پذیرش صنعت فرهنگ است. آدورنو و هورکهایمر با پیش‌بینی اینکه تلویزیون تبدیل به محصول اصیل صنعت فرهنگ خواهد شد، می‌نویسند: «هدف تلویزیون ترکیب رادیو و فیلم است و فقط به این خاطر به وجود آمده‌است که هنوز حزب‌های مخالف به توافق نرسیده‌اند، اما پیامد‌های آن کاملاً گسترده خواهد بود و وعده تقویت فقر موضوع هنری به صورت مؤثر را می‌دهند... تا آن روز، هویت پوشیده همه محصولات فرهنگ صنعتی می‌تواند آشکار شود و با این کار، رؤیای واگنرین از ترکیب همه هنرها در یک اثر را به انجام برساند. وحدت کلمه، تصویر و موسیقی کامل‌تر از متن و موسیقی است؛ زیرا عوامل احساس‌برانگیز که سطح واقعیت اجتماعی را منعکس می‌کنند، در اصل در فرایند تکنیکی مشابهی قرار گرفته‌اند که وحدت آن تبدیل به محتوای متمایز آن می‌شود... تلویزیون به روش ارائه‌ای اشاره می‌کند که شاید به‌آسانی بتواند برادران وارنر را به موقعیت ناخواسته موسیقی‌دانان جدی و محافظه‌کاران فرهنگی وارد کند» (1972، 124، 161). یک رویکرد مکتب فرانکفورتی نسبت به تلویزیون، پیرو مدل نقد فرهنگ مردم، تلویزیون را با سیستم غالب تولید و دریافت فرهنگی، تحلیل خواهد کرد. این دیدگاه نقد مارکسیستی سیاست اقتصادی را با نقد ایدئولوژیک، تحلیل متون و دیدگاه‌های عمیق روان‌شناسانه نسبت به مخاطبان و تأثیرات ترکیب می‌کند. مقاله آدورنو تحت عنوان «چگونه به تلویزیون بنگریم» (1991) مثالی چشمگیر از تحلیل‌های مکتب کلاسیک فرانکفورت را ارائه می‌کند. آدورنو با تأکید بر اهمیت اجرای یک آزمون در مورد اثرات تلویزیون روی بینندگان، از «گروه‌بندی‌های روان‌شناسانه» استفاده می‌کند.

آدورنو پیش از این با پائول لازارسفلد در مورد نحستین تجربه‌های تأثیر رادیو و موسیقی عامه‌پسند روی بینندگان کار کردند (نگاه کنید به: لازارسفلد، 1941). هنگام کار بر روی شخصیت استبدادی (آدورنو و دیگران، 1969[1950])، آدورنو تصدی ریاست شاخه علمی بنیاد هاکر در بورلی‌هیلز را بر عهده گرفت و به بررسی ریشه‌های روان‌شناسانه و تأثیر پدیده فرهنگ پرداخت؛‌در حالی که تمرکز او روی موضوعاتی متنوعی مثل تلویزیون (آدورنو، 1991) و ستون طالع‌بینیِ نیویورک‌تایمز بود (آدورنو، 1994).

با در نظر گرفتن این ایده کلی مبنی بر اینکه مکتب فرانکفورت باعث ایجاد تمایزات حساس و مسئله‌برانگیز بین فرهنگ طبقه بالا و پایین شد، جالب است که آدورنو مطالعه روی تلویزیون را با ساختارشکنی از «دوگانگی بین هنر مستقل و رسانه جمعی» آغاز کرد. آدورنو با تأکید بر اینکه رابطه آن‌ها بسیار پیچیده است، ادعا می‌کند که شکاف میان هنر عامه‌پسند و نخبه‌گرا محصول شرایط تاریخی است و نباید درباره آن بزرگ‌نمایی شود. آدورنو بعد از بررسی تاریخی فرهنگ عامه‌پسند، «ساختار چندلایه‌ای معاصر تلویزیون» را تحلیل می‌کند. به لحاظ این ایده که مکتب فرانکفورت متون فرهنگ رسانه را به یک سطح تقلیل می‌دهد، جالب است که آدورنو نیاز به تحلیل «لایه‌های متفاوت معنا» را که در تلویزیون عامه‌پسند یافت می‌شود، می‌بیند و بر «معنای چندگا»ه« وتمایز بین محتوای پنهان و آشکار تأکید می‌کند.

آدورنو می‌نویسد: «تأثیر تلویزیون نمی‌تواند در اصطلاح موفقیت یا شکست، دوست داشتن یا دوست نداشتن، موافقت یا عدم موافقت بیان شود؛ بلکه باید تلاش شود با کمک طبقه‌بندی‌های روان‌شناسانه به وجود آورد که توسط آن می‌توان تأثیر ظرفیت بالقوه تلویزیون (اثر آن روی لایه‌های شخصیت بیننده) را مورد مطالعه قرار داد. به نظر می‌رسد که زمان بررسی هدفمند محرک اجتماعی ـ روان‌شناختی مطالب تلویزیونی هم در سطح توصیفی و در سطح روان‌پویشی، تجزیه و تحلیل پیش‌فرض‌ها و همچنین الگوی کلی آن‌ها و ارزیابی تأثیری که آن‌ها می‌گذارند، فرا رسیده باشد.

مثال‌های آدورنو مربوط به برنامه‌های تلویزیونیِ اوایل دهه 1950م. است. او تمایل دارد این آثار را به عنوان آثار خیلی کلیشه‌ای و بازتولید انطباق و سازش در نظر بگیرد. او کلیشه‌سازی تلویزیون، «شبه‌واقع‌گرایی» و معانی و فرم‌های بحث‌برانگیز آن را مورد انتقاد قرار می‌دهد؛ دیدگاهی که جنبه‌های خاصی از تلویزیون دهه 1950م. را به طور دقیق ارائه می‌کند، اما این برای ارائه جنبه‌های در حال رشد و پیچیده تلویزیون معاصر کافی نیست. دیدگاه آدورنو درباره «معانی پنهان» بسیار جالب است. با این حال، مطالعات روان‌شناسانه و ایدئولوژیک او درباره متون تلویزیون و تأثیر آن بر مخاطب پیشگام است. مطالعه آدورنو یکی دیگر از معدود مطالعات جدی تلویزیون با سنت مکتب فرانکفورت است که نوع متن تولیدی را با تلویزیون شبکه‌ای و محصول آن مورد توجه قرار می‌دهد.

بی تردید، صنعت سینما و تلویزیون در غرب و به‌ویژه در آمریکا، به طور کامل در اختیار انحصارات مالی و مراکز تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری کاپیتالیستی بوده‌است که در صدد بودند منابع اولیه ارزان، بازارهای مصرف بزرگ و مصرف‌کنندگان رام و مطیع به وجود آورند و در نقطه مرکزی سیاست‌های آن‌ها، مبارزه با هر فرهنگ رقیب ـ به‌ویژه، فرهنگ اسلامی ـ قرار داشته‌است. هورکهایمر، آدورنو، مارکوزه، هابرماس و دیگر نظریه‌پردازان بزرگ مکتب فرانکفورت هیچ‌گاه تولیدات، متون یا مخاطبان تلویزیون را درگیر نمی‌کنند. آن‌ها اغلب به اهمیت تلویزیون در توسعه نظریه انتقادی جامعه یا در توضیحاتشان در باب پدیده اجتماعی معاصر اعتراف می‌کنند.

به دنبال تحلیل تغییرات مربوط به ماهیت جامعه توسط مکتب فرانکفورت، هربرت مارکوزه در عشق و تمدن (1955)، به تضعیف خانواده به عنوان عنصر مسلط جامعه و افزایش رسانه توده مثل رادیو و تلویزیون اشاره می‌کند. همان‌طور که در سطوح اولیه پیش از مدرسه، رادیو و تلویزیون الگوی انطباق و سرکشی را تعیین می‌کنند، انحراف از این الگوها به همان میزان که در بیرون از خانواده یا علیه خانواده باعث تنبیه می‌شوند، در داخل خانواده چنین نمی‌شوند. متخصصان رسانه توده ارزش‌های مورد نیاز را انتقال می‌دهند. آن‌ها آموزش کامل را در کارآمدی، مشقت، شخصیت، رؤیا و عواطف ارائه می‌کنند. خانواده نمی‌تواند با این آموزش مدت زمان زیادی رقابت کند.

مارکوزه تلویزیون را به عنوان بخشی از یک ابزار مدیریتی و تسلطی در جامعه یک‌بُعدی غربی در نظر می‌گیرد. به گفته او، با کنترل اطلاعات، با جذب افراد به ارتباط جمعی، دانش محدود می‌شود. فرد واقعاً نمی‌داند در اطراف او چه می‌گذرد... از دیدگاه او تلویزیون در غرب بخشی از ابزار دستکاری و تسلط اجتماعی است. مارکوزه در انسان تک‌ساحتی (1964) ادعا می‌کند که پوچی رادیو و تلویزیون تجاری در غرب، تحلیل او از فرد و مرگ فرهنگ قابل اعتماد و افکار متضاد را تأیید می‌کند و تلویزیون را به عنوان بخشی از ابزار تولید اندیشه و رفتار مورد نیاز برای بازتولید اجتماعی و فرهنگی از جوامع سرمایه‌داری معاصر، به تصویر می‌کشد.

 

     دیدگاه انتقادی قبل و بعد از مکتب فرانکفورت

زمانی که اعضای مکتب کلاسیک فرانکفورت اندکی راجع به خود تلویزیون نوشتند، دیدگاه نظریه انتقادی به‌شدت روی نظریات انتقادی درباره وسایل ارتباط جمعی غربی در دانشگاه‌ها و نظریات رسانه‌ای چپ‌گراهای جدید در پی عواقب دهه 1960م. تأثیر گذاشت. این‌ها منتخب فرهنگ توده (روزنبرگ و وایت، 1957)، مقاله آدورنو درباره تلویزیون و بسیاری از مطالعات دیگر که متاثر از رویکردهای مکتب فرانکفورت بود را شامل می‌شد. پژوهش درباره ارتباطات انتقادی نشان می‌دهد که بسیاری از انتقادات از شبکه تلویزیون و منتقدان تلویزیون و رسانه، مانند هربرت شیلر، جورج گنبر، دالاس اسمیث و سایران تأثیر زیادی بر دیدگاه مکتب فرانکفورت نسبت به فرهنگ توده گذاشته‌اند؛ همان‌گونه که رایت میلز در دوره پیش چنین بود (نگاه کنید به کلنر، 1989: 144).

از دیدگاه چپ‌گرا‌های نو، تاد گیلتین «13 ایراد درباره تلویزیون» را نوشت که شامل نقد تلویزیونی به عنوان دستکاری با پژواکی از مکتب فرانکفورت در سال 1972م. بود. او به انجام تحقیق و نوشتن ادامه داد که باعث توسعه دیدگاه مكتب فرانكفورت نسبت به برنامه‌های تلویزیونی شد و تمركزش روی تلویزیون درایالات متحده آمریکا بود (1980، 1983، 2002).

در سال 1987م. یک مجموعه تلویزیونی در حال پخش که نمایشگر دیدگاه مکتب فرانکفورت جدید بود، توسط گیلتون و دیگران مورد مطالعه قرار گرفت و نوشته‌های بسیاری از نظریه‌پردازان معاصر درباره تلویزیون، با برقراری ارتباط با مکتب فرانکفورت شکل گرفت. البته فرهنگ رسانه هرگز به آن یکدستی و هماهنگی که مدل مکتب فرنکفورت اشاره کرده، نبوده‌است. هرکس می‌تواند روی این نکته بحث کند که رویکردهای آن‌ها دچار اشتباه بوده‌اند. همچنین هرکس می‌تواند روی این نکته بحث کند که سایر دیدگاه‌ها ترجیح داده می‌شدند؛ مانند دیدگاه‌های والتر بنیامین (1969)، زیگفرید کراوسر (1995)، ارنست بلوخ (1986) و دیگران از نسل وایمار.

مدل اولیه مکتب فرانکفورت که در مورد صنعت فرهنگ بود، نقش‌های مهم اجتماعی فرهنگ رسانه را در طول یک رژیم سرمایه‌داری خاص بیان کرد. این گروه، مدلی از یک سیستم تجاری تلویزیونی ارائه کردند ـ که هنوز هم از آن استفاده می‌شود ـ و در خدمت نیازهای علاقه‌مندان غالب است و نقش مهمی در بازتولید ایدئولوژی و در جامعه‌پذیر کردن افراد در سیستم غالب نیازها، افکار و رفتارها بازی می‌کند.

امروزه مرسوم است که فرصت‌های نقد مکتب فرانکفورت از تلویزیون را در یک نظریه بگنجانیم تا اینکه یک رویکرد هدفمند ساده مکتب فرانکفورتی برگزینیم. با این حال، رد کردن روش مشتری‌یابی مکتب فرانکفورت به عنوان تجزیه‌گرا، اقتصادی و معرف یک نظریه دستکاری تک‌بُعدی اشتباه خواهد بود؛ اگرچه این جوانب در بعضی از آثار آن‌ها ظاهر می‌شوند. در واقع، زمانی که هجوم هدفمند رویکرد مکتب فرانکفورت تلویزیون و دیگر نهادهای فرهنگ رسانه را در غرب در قالب اقتصادی سیاسی‌شان مورد بررسی قرار می‌دهد، متن و درک بینندگان از مصنوعات فرهنگی غربی دارای استفاده می‌شود. مکتب فرانکفورت با از میان برداشتن شکاف بین یک رویکرد متن‌محور نسبت به فرهنگ و یک نظریه ارتباطی تجربی علومِ اجتماعی محور، فرهنگ رسانه‌ای را به عنوان یک پدیده چندبُعدی پیچیده در نظر می‌گیرد که باید جدی گرفته شود و این به رشته‌ها و شاخه‌های گسترده‌ای نیاز دارد تا اهمیت و پیچیدگی آن را ارائه کنند. تلویزیون بین صنایع فرهنگی دارای اهمیت اساسی است. بنابراین، امروزه نظریه‌پردازان باید در صدد جستجوی رویکردهای جدیدی نسبت به تلویزیون باشند که با مکتب فرانکورت نسبتی برقرار می‌کنند.

در دهه‌های اخیر، تحقیقات مهم دیگری نیز تأثیر رسانه جهانی را روی فرهنگ‌های ملی مورد بررسی قرار داده‌اند؛ در حالی که امپریالیسم فرهنگی گونه‌های مختلف فرهنگی را مورد حمله قرار داده و آرام به سمت آمریکایی کردن فرهنگ جهانی حرکت کرده‌اند. شیلر و دیگران برای افزایش دادن منافع مشترک، روی اقتصاد سیاسی تلویزیون و نقش آن تمرکز کرده‌اند. هربرت شیلر در «ارتباطات جمعی و امپراتوری آمریکایی» به توضیح گسترش صنعت پخش تجاری در آمریکا، ارتباط آن با کاپیتالیسم و ارتش و استفاده از ارتباطات و مدارهای الکترونیکی در ضد انقلاب‌ها (مثل ویتنام) و در اشاعه یک حکومت اقتصادی جهانی پرداخته‌است.

رویکردهای اقتصادی سیاسی نسبت به تلویزیون، پیامدهای تسلط تولید تلویزیونی با منافع شرکتی و تجاری و روش‌هایی که برنامه‌ریزی انجام شده در جهت هماهنگ کردن علایق آگهی‌دهندگان و تأمین بزرگ‌ترین مجموعه ممکن از بینندگان باشد را مشخص کرده‌اند. هرمان و چامسکی (1988) فیلترهایی ارائه کرده‌اند که شرکت، صنعت تبلیغات، محافظت رسانه‌ای و کنترل محافظه‌کارانه توسط این فیلترها توانسته‌اند انواع خاصی از برنامه‌ریزی را مستثنی کنند؛ در حالی که مطالبی را که کمتر به جریان اصلی مربوط و محافظه‌کارانه هستند، نادیده گرفته‌اند. محققانی که روی امپریالیسم رسانه‌ای مطالعه می‌کنند، این نکته را دنبال کرده‌اند که چگونه وارد کردن نهادها و ساختارهای پخش و برنامه‌ریزی آمریکا روی صنعت پخش در مقیاس جهانی تأثیر گذاشته‌اند.

امروز هدف اصلی امپریالیسم رسانه‌ای مقابله جدی با حرکت‌های آزادی‌بخشی است که جهت نجات جهان از سلطه سیاسی، اقتصادی و فرهنگی غرب آغاز شده‌است. بعضی از رویکردهای مهم که روی تأثیرات تلویزیون تمرکز کرده‌اند، اغلبْ خشونت افراطی در تلویزیون را به باد انتقاد گرفته‌اند. بعضی از نویسندگان به این مسئله توجه می‌کنند که نمایش دادن خشونت در رسانه، علت اصلی مشکلات اجتماعی است. با این حال، یک رویکرد اکولوژی اجتماعیِ خیلی پیچیده نسبت به خشونت و رسانه توسط جورج گربنر و همکارانش در مدرسه آننبرگ ارائه شده‌است. گروه کرنبر محیط فرهنگی خشونت تلویزیونی را مورد مطالعه قرار داده‌اند؛ در حالی که افزایش بازنمایی یا نمایش خشونت را دنبال کرده‌اند و سیستم‌های پیامی مشخص کرده‌اند که نشان می‌دهد چه کسی مرتکب خشونت می‌شود، چه کسی قربانی می‌شود و چه پیام‌هایی با خشونت رسانه‌ای مربوط هستند. یک تجزیه و تحلیل موشکافانه، تأثیرات خشونت را مورد بررسی قرار می‌دهد و نتیجه‌گیری می‌کند که مصرف‌کنندگان اصلی، همراه با تأثیراتی که از افسردگی تا نشان دادن رفتار خشونتی را شامل می‌شود، خشونت رسانه‌ای «علائم جهان پست» را نشان می‌دهد.

رویکرد دیگر نسبت به خشونت و رسانه در کار هانس جی.ای سنک و دیوید کی.بی نیاس (1978) ارائه شده‌است که روی این نکته بحث می‌کنند که نمایش فعلی خشونت در رسانه، از حساسیت بینندگان نسبت به رفتار و اقدامات خشونتی می‌کاهد. گسترش خشونت جوانان در سراسر دنیا و استفاده رسانه از لحظه‌های حساس کشتار نوجوانان در ایالات متحده، انگلستان، فرانسه، آلمان و جاهای دیگر، تمرکز روی تأثیر متقابل رسانه و خشونت و روش‌هایی که موزیک رپ، ویدئو، بازی‌های کامپیوتری، تلویزیون و فیلم و دیگر انواع مربوط به فرهنگ جوانی، به‌وسیله آن‌ها خشونت را گسترش داده‌اند را افزایش داده‌است.

علاوه بر در نظر گرفتن تلویزیون به عنوان یک معضل اجتماعی به خاطر افزایش خشونت اجتماعی، از دهه 1960م. تاکنون، منتقدان رسانه‌ای چپ‌گرا و محافظه‌کار با بحث کردن روی این نکته که جریان اصلی رسانه باعث افزایش مصرف‌گرایی و کالاگرایی افراطی می‌شود، با هم متحد شده‌اند. در دهه 1960م. کمیسرعالی FCC، نیوتن مینو، تلویزیون را به عنوان یک «زمین بایر گسترده» توصیف کرد و این واژه هم برای منتقدان محافظه‌کار و هم برای منتقدان چپ‌گرا به عنوان یک چیز پیش افتاده و سطح پایین فرهنگ از تلویزیون درک می‌شد. این رویکرد در واژگان جامعه‌شناسی مربوط به کار دانیل بل مورد بحث قرار گرفته‌است که در  تناقض‌های فرهنگی کاپیتالیسم (1978) اشاره می‌کند یک فرهنگ احساسی ـ لذت‌گرا که در رسانه مورد نمایش قرار داده شده و توسط شرکت‌های کاپیتالیتی مورد توسعه و گسترش قرار گرفته‌است، ارزش‌های اصلی را تضعیف کرده و باعث ایجاد یک جامعه غیر اخلاقی شده‌است. زنگ برای برگشتن به مذهب به صدا درآمده‌است تا با این روند اجتماعی که فرهنگ رسانه‌ای را به عنوان تضعیف کننده اخلاقیات، اخلاق کاری و ارزش‌های سنتی در نظر می‌گیرد، مبارزه کند.

نیل پستمن در «سرگرم کردن خودمان با مرگ» (1986) از این نکته بحث می‌کند که فرهنگ رسانه عمومی و به‌خصوص تلویزیون در غرب، تبدیل به یک نیروی اصلی جامعه‌پذیری شده‌است و در حال از بین بردن مهارت‌های ادبی است؛ در نتیجه، باعث تضعیف شدن آموزش می‌شود. پستمن تأثیرات اجتماعی منفی رسانه را به نقد کشیده‌است و مربیان و شهروندان را به افزایش انتقاد خود از رسانه دعوت کرده‌است. پستمن با تمجید از مزیت‌های فرهنگ کتاب و باسوادی، به دنبال یک رفورم آموزشی بوده‌است که بتواند با تأثیرات غیراخلاقی رسانه و فرهنگ مصرفی مبارزه کند. در واقع، تا به‌حال یک سنت طولانی از تحقیقات وجود داشته‌است که کودکان و رسانه مثل تلویزیون را مورد بحث و بررسی قرار داده اند. منتقدانی مثل پستمن (1986) روی این نکته بحث می‌کنند که تماشا کردن زیاد تلویزیون جلوی رشد ذهنی را می‌گیرد، گستره‌های تمرکزی کوتاهی ایجاد می‌کند و جوانان را به تجارب فرهنگی پراکنده، گسسته و تحلیل‌گرا عادت می‌دهد. در نتیجه تلویزیون و دیگر رسانه‌های الکترونیکی برای کودکان یک معضل اجتماعی هستند. مدافعان تلویزیون بر فواید آموزشی تلویزیون تأکید و پیشنهاد می‌کنند که تلویزیون فقط یک سرگرمی بی‌خطر است یا بحث می‌کنند که بینندگان اهداف خود را از طریق رسانه عمومی بازسازی می‌کنند.

توصیفات منفی از رسانه و مصرف‌گرایی، لذت‌گرایی جوانان، ماتریالیسم افراطی و خشونت در حال رشد توسط مطالعات فرهنگی بریتانیا مورد چالش قرار گرفتند که ادعا می‌کنند رسانه سپر بلای بسیاری از معضلات اجتماعی بوده‌است. استارت هال و همکارانش در «کنترل بحران» در مرکز بیرمنگام مطالعات فرهنگی معاصر، چیزی را که به عنوان یک «وحشت اخلاقی» ایجاد شده بر اثر رسانه در مورد دزدی و خشونت جوانان در نظر می‌گرفتند، مورد تجزیه و تحلیل قرار دادند. این گروه بیرمنگامی، یک تماشاگر فعال را که قادر به تحلیل مسائل و استفاده از مطالب رسانه‌است، مورد بحث و بررسی قرار می‌دهند و علیه رویکرد دخالت رسانه بحث و جدل می‌کنند.

تحقیقات فرهنگی بریتانیا که ریشه آن را می‌توان در یک مقاله کلاسیک از استارت هال به نام «رمزگذاری/رمزگشایی» یافت، شروع به بررسی این نکته کردند که چگونه گروه‌های مختلف، اخبار و مجله‌های تلویزیون را می‌خوانند، وارد مصرف می‌شوند و از انواع مختلفی از رسانه‌استفاده می‌کنند. چارلوت برانستون و دیوید مورلی (1978) در «تلویزیونِ امروز در سرتاسر جهان» این نکته را مورد بررسی قرار می‌دهند که چگونه مخاطبان مختلف، اخبار تلویزیون را مورد استفاده قرار می‌دهند. آین آنگ (1985) و لایبر و کتز (1990) روی این نکته به بحث و بررسی پرداختند که چگونه مخاطبان مختلف در هلند، اسرائیل و جاهای دیگر، از سریال‌های تلویزیونی آمریکایی دالاس استفاده می‌کنند. جان فیسک یک مجموعه کتاب نوشت و در آن به وسیله مخاطبان سراسر دنیا، نقش مخاطب و مصرف‌کننده فعال در انواع مختلفی از حوزه‌ها را تمجید کرد.

با این حال، منتقدانی که در مطالعات فرهنگی بریتانیا کار می‌کنند و در انواع مختلفی از جنبش‌های اجتماعی حاضرند و نیز دانشگاهیانی که از موقعیت‌ها و رشته‌های مختلف هستند، شروع به انتقاد از رسانه به خاطر افزایش تبعیض جنسی، نژادپرستی، هموفوبیا (ترسیدن از هم جنس خود) و دیگر پدیده‌های اجتماعی از دهه 1960م. تاکنون کردند. تمرکز شدیدی روی سیاست نمایش، تبعیض بین نمایش‌های مثبت و منفی از گروه‌های اصلی اجتماعی و تأثیرات رسانه‌ای مضر و مفید صورت گرفت؛ بحث‌هایی که تحت عنوان سیاست نمایش تحت بررسی قرار می‌گرفتند.

     جنبش‌های اجتماعی مخالف و سیاست نمایش

در طول دهه 1960م. بیشتر انتقادات تلویزیونی در حالت نظری به صورت ساده و توسعه نیافته بودند که اغلب با ایده‌های پراکنده اقتصاد سیاسی، مدل‌های ساده تأثیرات رسانه‌ای و مدل‌های تک‌بُعدی پیام‌های رسانه‌ای سر وکار داشتند. با این حال از دهه 1960م. تا به حال، انواع مختلفی از نظریه‌های مهم به صورت جهانی منتشر شد و بسیاری از افرادی که در مطالعات تلویزیونی کار می‌کردند، گفتمان‌های جدیدی را به خود اختصاص دادند.

کار ابتکاری نظریه‌پردازان رسانه‌ای در مکتب فرانکفورت، تحقیقات فرهنگی بریتانیا و پست‌مدرنیسم و ساختارگرایی فرانسوی آشکار کرد که فرهنگ، ساختاری اجتماعی است که به لحاظ درونی به فراز و نشیب‌های یک محیط خاص اجتماعی و تاریخی که در آن درک می‌شود، مربوط است و جنس، نژاد، طبقه و دیگر ابعاد زندگی اجتماعی در بازنمایی‌ها یا ارائه‌های رسانه‌ای به صورت اجتماعی شکل می‌گیرند. مطالعات رسانه‌ای و فرهنگی درگیر بازجویی از سیاست نمایشی هستند ـ که از رویکردهای فمینیستی و همچنین نظریه‌های مهم نژادی و چند فرهنگی کمک می‌گیرند ـ تا عملکردهای مربوط به جنس، طبقه، نژاد، قومیت، ملیت و دیگر موضوعات اصلی تلویزیون و رسانه را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهند.

ابعاد اجتماعی ساختارهای رسانه‌ای تفاوت و تبعیت، توسط تحقیقات فرهنگی به عنوان عنصر سازنده مخاطبانی تلقی می‌شوند که از این‌گونه متن‌ها استفاده می‌کنند. این رویکردها تا حد زیادی تحت تأثیر جنبش‌های اجتماعی هستند. جنبش فمینیستی به نمایش زنان توسط رسانه اعتراض کرد و افرادی را که ادعا می‌شد معتقد به تبعیض جنسی هستند مورد انتقاد قرار داد که خواستار بازنمایی‌ها یا نمایش‌های مثبت‌تری از زنان و شرکت بیشتر زنان در صنایع فرهنگی بودند. جنبش‌های سیاهان، نمایش رنگ پوست افراد را مورد انتقاد قرار داده‌اند و برای بیشتر نشان داده شدن در تلویزیون و دیگر رسانه‌ها و همچنین نمایش‌های مثبت‌تر و واقع‌گرایانه‌تر متحد شده‌اند.

همه این جنبش‌های مخالف، رویکردهای مهمی در مورد تلویزیون ارائه کرده اند و اغلب شکل‌های جدیدی از نقد تلویزیونی را به وجود آورده‌اند و سیاست نمایش را به عنوان بخش اصلی تحقیقات تلویزیونی قرار داده‌اند. پیشرفت‌هایی که در زمینه تحقیقاتی فرهنگی بریتانیا صورت گرفته‌اند حاکی از حرکت به سمت یک سیاست نمایشی و نقد تلویزیونی جامع هستند. در حالی که تحقیقات اولیه فرهنگی بریتانیا درگیر پتانسیل رو به رشد و متضاد طبقه کارگر و سپس فرهنگ جوانان بوده‌اند، بسیاری از این تحقیقات تحت فشار جنبش‌های اجتماعی دهه‌های 1960 و 1970م. یک بُعد فمینیستی اتخاذ کرده‌اند، به نژاد، قومیت و ملیت توجه بیشتری نشان داده و روی جنسیت متمرکز شده‌اند؛ در حالی که در این دوره، گفتمان‌ها یا گفته‌های متنوع نژاد، جنس، ملیت و غیره در تحقیقات فرهنگی جهانی امروزه گسترش یافته‌اند. یک فرهنگ جهانی و جامعه به هم پیوسته پیچیده و آمیخته فرهنگی خواستار درک پیچیده‌ای از تأثیر متقابل بازنمایی‌ها، سیاست و اشکال مختلف رسانه است. معتقدان به حقوق زنان به استفاده ابزاری از جنسیت زنان اعتراض دارند و معتقدند زنان باید به عنوان بخشی از جامعه انسانی دیده شوند، نه به عنوان وسیله عیش و نوش مردان و ثروتمندان و نیروی تخدیرکننده جوانان.

اگرچه یک فیلم فمینیستی قوی و نقد فرهنگی تا دهه 1970م. شروع به ظاهر شدن کرده بودند، نقدهای فمنیستی تلویزیونی کمتری تا دهه 1980م. ظاهر شدند. مثل نقدهای فیلم فمینیستی، تلاش‌های اولیه روی تصویر و نمایش زنان تمرکز می‌کردند، اما بعداً تحلیل‌های داستانی خیلی پیچیده‌تری به وجود آمدند که به تحلیل جایگاه زنان توسط تلویزیون و ابزارهای داستانی و روش‌هایی که تلویزیون توسط آن‌ها مسائل جنسی را مطرح می‌کرد، پرداختند. همچنین تحلیل‌های سوسیالیستی و نهادی بیشتری در مورد طرز کاربرد تلویزیون در زندگی روزمره زنان و اینکه چگونه نهادهای تلویزیونی دارای ساختاری هستند که مردمحور و کاپیتالیستی است صورت گرفت. برای مثال، تانیامودلسیکی (1982) مقاله پیشروی کارول لوپیت (1977) را مورد مطالعه قرار داد که در مورد این بود که چگونه سازمان تلویزیون در غرب الگوهای زندگی زنان را دنبال می‌کند. سوپ‌اپراها یا سریال‌های بازاری یک داستان ادامه‌دار پراکنده ارائه می‌کردند که سرگرمی و مشغولیت را برای زنان در خانه فراهم می‌آورد؛ در حالی که به لحاظ ایدئولوژیک آن‌ها را در نقش‌های کلیشه‌ای قرار می‌داد. شکاف و ابهامات اخلاقیِ فرم، فضاهایی را برای بینندگان متعدد فراهم می‌آورد و لذت یا خوشی قابل پیش‌بینی را برای مخاطبان ارائه می‌کرد. مودلیسکی با خطاب قرار دادن تناوب بین داستان‌های سوپ و داستان‌های تجاری، پیشنهاد می‌کند که این حالت‌ها نقش‌های دوگانه زنان را به عنوان «راهنماهای معنوی و اخلاقی» و «حمّلان خانگی» مورد خطاب قرار می‌دهند و در نتیجه، ارزش‌ها و موقعیت‌های موضوعی کاپیتالیسم را باز تولید می‌کنند.

در بعضی از کشورهای جهان سوم، تلویزیون‌های محلی در سریال‌ها و فیلم‌هایی که می‌سازند، انسان جهان سومی را عقب‌مانده، احساساتی، خرافاتی، بی‌منطق، بی‌رحم، حقه‌باز و زشت تصویر می‌کنند و در مقابل، با پخش فیلم‌ها و سریال‌های غربی انسان‌های غربی را پیشرفته، منطقی، عقل‌گرا، رئوف، صادق و زیبا تصویر می‌کنند و با این وسیله، یک مکانیسم غرب‌گرایی را در کشور خود به وجود می‌آورند. این فرایند مخصوصاً در کشورهایی که گرفتار شبیخون فرهنگی شده‌اند، شدیدتر است.

منتقدان مختلف رنگ پوست، نمایش‌های نژادپرستی را در فیلم، تلویزیون و دیگر حوزه‌های فرهنگ رسانه‌ای وارد کرده‌اند. برای مثال هرمان گری (1995) مسیر مربوطه نمایش سیاهان در تلویزیون را در یک تجزیه و تحلیل مورد بررسی قرار می‌دهد که ساختارها و آداب رسانه و همچنین شرایط سیاسی اجتماعی تولید متنی را توضیح می‌دهد. بررسی‌گری از نژاد و نمایش طرز بیان را بین نمایش‌های اخیر سیاهان و نمایش اولیه تأکید می‌کند. گری روی این نکته بحث می‌کند که زمان معاصر ما با نمایش‌های نژاد و قومیت که در سال‌های شکل‌گیری تلویزیون شروع شد، شکل گرفت. او می‌نویسد که تولید فرهنگی معاصر هنوز با این لحظات اولیه همگام است. وی از جوانب قهقرایی و همچنین روبه رشد این تعهد آگاه‌است. مهم‌تر اینکه گری نقاط عطف خاصی را در نمایش تلویزیونی سیاهان شناسایی می‌کند و این لحظات چشمگیر را در محیط‌های فرهنگی و سیاسی قرار می‌دهد. تجزیه و تحلیل او ما را برای رویارویی با احتمالات متن‌های فرهنگ جمعی آماده می‌کند.

منتقدان بسیاری بر اهمیت پیوند دادن نمایش‌های مربوط به نژاد، طبقه، جنسیت و دیگر موقعیت‌های موضوعی تأکید می‌کنند تا این نکته را نشان دهند که چگونه رسانه، نمایش‌های اجتماعی توهین‌آمیز گروه‌های تابع یا مادون را ارائه می‌کند. بل هوکس (1992) اولین و فعال‌ترین محقق فمینیستی آفریقایی ـ آمریکایی بوده‌است که پیوند نژاد، طبقه، جنس و شاخص‌های دیگر هویت را در ساخت ذهنیت مورد توجه قرار داده‌است. او در کار اولیه خود فمینیست‌ها را مورد چالش قرار می‌دهد تا روش‌هایی که نژاد و طبقه به وسیله آن‌ها تجارب مردم را به وجود می‌آورند، مورد شناسایی قرار دهند و با آن‌ها روبه‌رو شوند. هوکس در «Eating the other» ساخت فرهنگی از «دیگری» رابه عنوان موضوع مورد علاقه‌اش مورد کشف و بررسی قرار می‌دهد و چنین موقعیتی را به مصرف‌گرایی و کالاگرایی و همچنین به موضوعاتی مثل تسلط نژادی و تبعیت (وابستگی) نسبت می‌دهد. هوکس با هشدار درباره جذابیت تمجید از «دیگری» از مصنوعات فرهنگی رسانه‌ای مختلفی مثل کاتالوگ لباس، فیلم‌ها، تلویزیون و موسیقی رپ استفاده می‌کند تا موضوعات تخصیص فرهنگی را در مقابل نقد فرهنگی مورد بحث قرار دهد و از جریانات مخالف شخصی و سیاسی در نمایش رسانه جمعی، پرده بردارد.

الین رپینگ یک مجموعه کتاب نوشته‌است و در آن، مسائل مربوط به جنس، نژاد و طبقه را مطرح کرده‌است و تلویزیون را به موضوعات سیاسی و اجتماعی حاضر مربوط ساخته‌است. او در کتاب خود مطالعه اخبار محلی و ملی، شوهای بازی، مراسم ملی، نمایش‌های تاریخی و سیاست‌های رئیس‌جمهوری و همچنین مطالعات مربوط به مستندات تلویزیونی، گزارش‌های خاص و اخبار نرم را ارائه می‌کند. مطالعات یا تحقیقات او از فیلم‌های ساخته شده برای تلویزیون به اثری به نام «سینمای هفتگی» گسترش یافت که یک تحلیل از فیلم‌های تلویزیونی به شمار می‌رود که تاکنون تاحدودی توسط محققان تلویزیونی و رسانه‌ای نادیده گرفته شده‌اند. کار اخیر او به نام «قانون و عدالت در تلویزیون» تاریخ نمایش جرم و جنایت و نمایش دادگاه و همچنین طرقی که جرم‌ها و معضلات حقیقی عدالت در تلویزیون به نمایش گذاشته می‌شوند، از محاکمه برادران منندز گرفته تا محاکمات مربوط به قتل اُ.جی. سیمسون و پرونده بمب‌گذاری شهر اوکلاهما توسط تیموسی مک‌وی را دنبال می‌کند.

یکی از مسائلی که نگرانی صاحب‌نظران را افزایش داده، نشان دادن خشونت بی‌حساب و کتاب در کالاهای تلویزیونی است. ظاهراً بعضی از سازمان‌های تلویزیونی در این زمینه گستاخانه‌تر عمل می‌کنند. اغلب نمایش‌های تلویزیونی، زنان، رنگ پوست افراد و اعضای اقلیت‌های مختلف و مسائل اجتماعی آن‌ها به عنوان قربانی و ابزار را شکل می‌دهد، اما جریان اصلی تلویزیون به ندرت نمایش‌های مثبتی را از جنبش‌های ضد استعماری ارائه می‌کند و در عوض، به غرب به عنوان مرکز قدرت و پیشرفت نگاه می‌کند. به همین ترتیب، مجموعه‌های تلویزیونی که رنگ پوست افراد را به نمایش می‌گذارند، به‌جای اینکه تمایز فرهنگی را بیان کنند یا گروههایی را که به جهت نقد کردن مورد ظلم و ستم قرار گرفته‌اند نشان دهند یا آن‌ها را در جنبش‌های سیاسی سازمان‌دهی کنند، اغلب گروه‌هایی مثل آفریقایی ـ آمریکایی‌ها یا لاتینی‌ها را به رفتار، ارزش‌ها و نهادهای آمریکایی طبقه متوسط نسبت می‌دهند.

منتقدان اصلی تلویزیون، در مورد ارتباط متقابل نمایش سیاست در نژاد، طبقه، جنسیت و دیگر ابعاد اصلی پافشاری می‌کنند. همچنین محققان اصلی تلویزیون در آثارشان شروع به ادغام تحقیقات صنعت تلویزیونی، متن‌ها، مخاطبان و بافت اجتماعی کرده‌اند. برای مثال، در یک اثر به نام «Cagney and Lacey»، جولیادی آسی خواستار یک رویکرد یکپارچه ‌است که به تجزیه و تحلیل نقش نمایش سیاست در فرآیند تولید تلویزیونی، سطح بازسازی و ارائه متن‌ها و روایت‌های تلویزیونی، سطح درک مخاطبان و در بافت محیط‌های خاص اجتماعی ـ تاریخی می‌پردازد. با این حال، رویکردهای مدرن با یک جهش پست مدرنیستی در تلویزیون و تحقیقات فرهنگی مورد انتقاد قرار گرفتند.

 

     جهش پست مدرنسیمی در تحقیقات تلویزیونی

در طول دهه‌های 1980 و 1990م. بسیاری متوجه یک جهش پسامدرنیستی به سمت عام‌گرایی فرهنگی شدند که به مخاطبان، در مورد متن‌ها و ابزارهای تولیدی، تفریح‌های تلویزیونی و فرهنگ عامه در رابطه با عملکردهای ایدئولوژیک آن‌ها و تأثیراتش، شجاعت می‌داد و همین باعث می‌شد تمرکز انتقاد تلویزیونی به جای آنکه روی معنی‌ها و تأثیرات پیچیده عمیق‌تر باشد، به تصاویر و مناظر تلویزیون آن‌هم به صورت سطحی جلب شود. اگرچه برای قسمت بیشتر تاریخ تلویزیون، داستان‌گویی روایی مهم‌ترین مسئله بوده‌است، در توصیف پسامدرنیستی از تلویزیون، تصویر و منظره، اهمیت داستان‌سرایی (یا قصه‌پردازی) را کم کرده‌اند. اغلب ادعا می‌شود در آن دسته از برنامه‌ها که به عنوان پسامدرنیست تلقی می‌شدند (ویدئو موزیک‌های MTV و دیگر برنامه‌ها)یک چشم‌انداز و احساس جدید وجود دارد : دلالت‌کننده از بند خلاص شده‌است و تصاویر جای داستان‌پردازی را گرفته‌اند؛ همان‌طور که مناظر هنری مصنوعی و جالب خود را از روزمرگی تلویزیون جدا کرده‌اند و تبدیل به مرکز جذابیت یک لذت وسوسه‌انگیز، یک تجزیه هنری پرشور اما گذرا و پراکنده شده‌اند؛ در حالی که در این موقعیت پسامدرنیستی معمول حقیقت‌هایی نیز یافت می‌شوند، اما چنین توصیفاتی در بعضی از جهات گمراه‌کننده هستند؛ خصوصاً اینکه، این توصیف که فرهنگ تصاویر پسامدرنیستی اساساً ساده و یک‌بُعدی است، مشکل‌ساز است. برای فدریک جمسون، پسامدرنسیم «ظهور نوع جدیدی از سادگی یا بی‌عمقی، در حالت ادبی ظهور نوع جدیدی از سطحی بودن را آشکار می‌کند.» طبق گفته جمسون «از بین رفتن احساس (عاطفه)» در فرهنگ تصاویر پسامدرن غربی، در خودِ اشخاص پسامدرن که فاقد انرژی‌های عاطفی هستند، بازسازی شده‌است، اما گفته می‌شود متن‌ها و افراد پسامدرن، بدون عمق، ساده و سطحی‌اند و بدون اینکه دارای معنی یا واقعیت باشند یا با گذشته ارتباط داشته باشند، در شور و حرارت و پوچی لحظه‌ها گم شده‌اند.

برای مثال، گیتلین (1987) با تمجید از مقوله «از بین رفتن عاطفه» جمسون، ادعا می‌کند که Miami Vice در بی‌روحی، پوچی و دنیازدگی پسامدرن، بهترین نمونه‌است. با این‌حال، در مقابل این گفته کسی می‌تواند بگوید که این اثر با احساس زیاد، ارزش‌ها و پیام‌های خاص سیاسی و موقعیت‌ها را به لرزه در می‌آورد. گراس برگ (1987) همچنین روی این نکته بحث می‌کند که Miami Vice و دیگر برنامه‌های مربوط به فرهنگ پسامدرن، معنی و عمق را از بین می‌برند و ادعا می‌کند که این اثر یک کار سطحی و ظاهری است. ظاهر یا سطح چیزی نیست مگر مجموعه‌ای از نقل‌قول‌های آثار بازمانده تاریخی جمعی ما یا یک بازی موبایل به نام Trivia. گراس برگ روی این نکته بحث می‌کند که «بی‌تفاوتی» یکی از ویژگی‌های متمایز Miami Vice و دیگر متن‌های پسامدرنی است که او پیشنهاد می‌کند. این‌گونه متن‌ها بیشتر شبیه یک تابلوی آگهی هستند که باید به خاطر چیزی که در مورد موقعیت فرهنگی ما بیان می‌کنند، مورد بررسی قرار بگیرد تا متن‌هایی که باید خوانده شوند.

در مقابل این گفته‌ها، کسی می‌تواند روی این نکته بحث کند که Miami Vice دارای معانی متعدد است و پر از ایدئولوژی‌ها، پیام‌ها و ارزش‌ها و معانی خیلی خاص است. در پشت صحنه‌های مربوط به تکنولوژی، معانی متعدد، موقعیت‌های موضوعی مختلف و مباحثات ایدئولوژیک متناقض را می‌توان یافت. این شو یا نمایش دارای مخاطبان وفاداری است که نسبت به قسمت‌هایی که دارای هیجانات و سرمایه‌گذاری عاطفی شدیدی هستند، بی‌تفاوت نیستند. ما روی این نکته بحث کرده‌ایم که خواندن متن Miami Vice به صورت هرمونتیک و انتقادی، دسترسی به گنجینه چندمعنایی آن را ممکن می‌سازد و بنابراین اشتباه است که به سرعت در مورد چنین موصنوعاتی قضاوت کنیم. با این‌حال ممکن است بعضی از مخاطبان به آن‌ها مربوط باشند.

اشخاص و متن‌های یک بُعدی پسامدرن، ارتباط یا مناسبت مداوم مدل‌های هرمونتیک مثل مدل مارکسیسم از ماهیت یا ذات و ظاهر، خودآگاهی درست و غلط و ایدئولوژی و حقیقت، مدل فروید از معانی آشکار و پنهان، مدل اگزیستانسیالیستی از وجود اصیل یا غیراصیل و مدل نشانه‌شناسی دلالت‌کننده و دلالت‌شده را زیر سؤال برده‌اند. بنابراین روی هم‌رفته، پست مدرنسیم به مرگ علم هرمونتیک دلالت می‌کند. به جای «شبهه هرمنوتیکی» و برداشت مدرنیستی از متن‌ها و علائم فرهنگی، رویکرد پست مدرنیستی در حال ظهور و گسترش است؛ مبنی بر اینکه پشت ظاهر متن‌ها چیز دیگری وجود ندارد و هیچ عمق یا معانی متعددی برای تحقیق انتقادی ندارد که بتوان آن را کشف کرد.

این رویکرد نسبت به متن‌ها و خود اشخاص، این‌گونه دنبال می‌شود که مطالعات پست مدرنیستی تلویزیون باید ظاهر یا شکل متن‌های فرهنگی را توصیف کنند تا اینکه در جست‌وجوی معنا یا اهمیت باشند. بست و کلنر (1997) ضد تجزیه و تحلیل نوع پسامدرنی فرمالیست و ضد هرمنوتیکی که به فرض فرهنگ ایماژهای پسامدرنی و ساده مربوط است، بحث و جدل کرده‌اند و یک مدل متناوب از «هرمنوتیک سیاسی» را توصیف کرده‌اند که هم از پسامدرن و هم از دیگر نظریه‌های انتقادی کمک می‌گیرد تا هم ایماژ و هم معنا، سطح و عمق و همچنین مصنوعات فرهنگی سیاسی را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهد. هنوز چنین تحلیل تفسیری و دیالکتیک از ایماژ، داستان‌پردازی، ایدئولوژی و معنا حتی در بررسی آن دسته از متن‌ها که نمونه فرهنگ پسامدرن هستند، دارای اهمیت فوق‌العاده به شمار می‌رود. همچنین، تحلیل فرم، سطح و ظاهر نیز مهم است. ایماژها، قطعات و داستان‌های فرهنگ رسانه‌ای مملو از معانی ایدئولوژیک هستند و بنابراین، به‌خلاف موقعیت‌های خاص پست مدرنیستی، نقد ایدئولوژیک به یک سلاح مهم و ضروری در اسلحه‌خانه انتقادی ما تبدیل می‌شود.

موقعیت پسامدرنی بحث‌انگیز دیگر که با بودریلارد (a ,b 1983) مربوط است، بر این نکته تأکید می‌کند که تلویزیون، صدای محض و یک چاله سیاه است که در آن، همه معانی و پیام‌ها در طیفی از پخش بی‌وقفه ایماژها و اطلاعات تا حد اشباع کامل جذب شده‌اند، معنی زایل شده‌است و فقط جاذبه ایماژهای گسسته در آن می‌درخشد. در رویکرد بودریلارد، کمیت و سرعت تکثیر ایماژها یک صحنه پسامدرن ایجاد می‌کند که در آن ایماژها با چنان سرعتی به پرواز در می‌آیند که هرگونه عملکرد قابل توجه را از دست می‌دهند و فقط به بیکرانگی ایماژهای تبلیغاتی اشاره می‌کنند و همچنین در این صحنه، ازدیاد ایماژها چنان حس بی‌علاقگی و بی‌تفاوتی را ایجاد می‌کند که تماشاگر تلویزیونی در یک تماشاخانه سرگرمی پراکنده و در نمایش بی‌نهایت ایماژهای سطحی و بدون معنا، گم شده‌است.

حالا، بدون شک، تلویزیون در غرب می‌تواند به عنوان یک زمین بی‌حاصل ساده و یک‌بُعدی از ایماژهای سطحی تجربه شود و همچنین می‌تواند به عنوان یک صدای محض بدون معنی و منبع عمل کند. همچنین یک فرد می‌تواند چنان در جریان، سرعت و شور و حرارت ایماژها غرق شود که کاربرد پراهمیت تلویزیون تضعیف شود. با این‌حال، افراد معمولاً نمایش‌ها و رویدادهای خاصی را به طور مرتب تماشا می‌کنند، برای بعضی از سریال‌ها و هنرپیشه‌های معروف که دارای مهارت هستند طرفدارانی وجود دارد، افراد اغلب رفتار، سبک و نظرات آن‌ها را از ایماژها و داستان‌های تلویزیونی تقلید می‌کنند، همچنین تبلیغات تلویزیونی در مدیریت تقاضاهای مصرف‌کننده نقش مهمی بازی می‌کنند و بسیاری از تحلیلگران نتیجه گرفته‌اند که تلویزیون در غرب در انتخابات سیاسی نقش محوری بازی می‌کند. این انتخابات تبدیل به جنگی از تصاویر نقش بسته روی صحنه تلویزیون می‌شوند.

همان‌گونه که تحقیقات فرهنگی بریتانیا بحث کرده‌اند، مخاطبان مختلف، تلویزیون را به شیوه‌های مختلف تماشا می‌کنند. برای بعضی از مخاطبان تلویزیون چیزی نیست مگر یک مجموعه از ایماژهای پراکنده که افراد فقط گاهی آن‌ها را تماشا می‌کنند یا با آنچه قبلاً اتفاق افتاده و آنچه بعداً اتفاق خواهد افتاد ارتباط برقرار می‌کنند. امروزه بسیاری از افراد از دستگاه‌هایی برای عوض کردن کانال از یک برنامه به برنامه دیگر استفاده می‌کنند یا از این کانال به آن کانال می‌پرند تا ببینند در هرکدام چه اتفاقی می‌افتد؛ در این صورت با جریانی از ایماژهای نامربوط به هم روبه‌رو می‌شوند. بعضی از بینندگانی که تمام برنامه‌ها را تماشا می‌کنند، فقط روی ظاهر تصاویر یا ایماژها تمرکز می‌کنند؛ در حالی که برنامه‌ها، تبلیغات، وقفه‌های ایستگاهی و غیره در کنار هم ادامه می‌یابند و باعث سقوط معنی در نمایشی از فعالیت‌های نامربوط به هم می‌شوند. بسیاری از افراد نمی‌توانند چیزی را که شب قبل تماشا کرده‌اند به خاطر بیاورند یا نمی‌توانند توصیف‌های منسجمی از برنامه‌های آن ارائه کنند.

بسیاری از منتقدان روی این نکته بحث می‌کنند که تلویزیون و دیگر شکل‌های فرهنگ رسانه‌ای در ایجاد هویت معاصر و شکل دادن تفکر و رفتار نقش کلیدی بازی می‌کنند. امروزه تلویزیون بعضی از کارکردهای مربوط به مراسم مذهبی را به خود گرفته‌است. علاوه براین، اسطوره تلویزیونی به تناقضات یا اختلافات اجتماعی پایان داده‌است؛ به همان ترتیبی که لوی ـ استراوس عملکرد اسطوره سنتی را توصیف کرده‌است و اسطوره‌شناسی‌هایی که توسط بارتز وصف شده‌اند را ارائه کرده‌است، این نوع اسطوره‌شناسی‌ها ارزش‌ها و نهادهای معاصر را به صورت آرمانی در می‌آورند و روش تثبیت شده زندگی را تجلیل می‌کنند.

متعاقباً، بیشتر تحلیل‌های مربوط به فرهنگ پسامدرن در محدود کردن تمرکز خود روی فرم، ایماژ و منظره یا در کناره‌گیری از تحلیل انتقادی به نفع استعاره‌های پرزرق و برق، به صورت یک‌جانبه و محدود عمل می‌کنند؛ به جای آن، هم تحلیل فرم و هم محتوا، ایماژ و داستان و مباحثات ایدئولوژیکی سطحی و عمقی پسامدرن در بافت یا محیطی از تمرینات خاص قابل ترجیح است؛ محیطی که ماهیت چندمعنایی ایماژها و متن‌ها را توصیف می‌کند و امکان رمزگذاری‌ها و رمزگشایی‌های متعدد را تأیید می‌کند.

بنابراین، ما به این نتیجه می‌رسیم که رویکردهای انتقادی که توسط مکتب فرانکفورت، تحقیقات فرهنگی بریتانیا و دیگر محققانی که روی تحلیل تولید تلویزیونی و اقتصاد سیاسی، متن‌ها، درک بینندگان و بافت سیاسی ـ اجتماعی در یک قالب چند رویکردی تمرکز می‌کنند، شاید منعطف‌ترین مدل را برای انجام تحقیقات تلویزیونی ارائه می‌کنند. برای بعضی پروژه‌ها ممکن است کسی خواهان دنبال کردن یک رویکرد (برای مثال فمینیسم یا اقتصاد سیاسی) باشد، اما برای بسیاری از پروژه‌های دیگر، بیان کردن دیدگاه‌های انتقادی مهم، رویکرد قاطع‌تری را ارائه می‌کند که به درک و انتقاد تولیدات، متن‌ها، تأثیرات و کاربران تلویزیون کمک می‌کند.

برای پرهیز از یک‌جانبه بودن رویکردهای تحلیلی متنی یا تحقیقات مربوط به مخاطبان و درک آن‌ها، ما پیشنهاد می‌کنیم که تحقیقات انتقادی تلویزیونی چند رویکردی باشند؛ یعنی رویکردها و دیدگاه‌های مختلف مربوط به اقتصاد سیاسی، تحلیل متن و درک مخاطبان را در فرهنگ وارد کنند. تحلیل متن باید از رویکردها و روش‌های انتقادی متعددی استفاده کنند و تحقیقات مربوط به درک مخاطبان باید انواع گسترده موقعیت‌ها یا دیدگاه‌ها را مشخص کنند تا مخاطبان از طریق آن‌ها بتوانند فرهنگ را اتخاذ کنند. این مورد نیازمند یک رویکرد چندفرهنگی است که اهمیت تجزیه و تحلیل ابعاد مختلف مربوط به طبقه، نژاد، قومیت و جنسیت را در متن فرهنگ تلویزیونی در نظر بگیرد؛ در حالی‌که تأثیر آن‌ها را روی طرز خواندن و تفسیر مخاطبان مورد بررسی قرار می‌دهد.

علاوه بر این، مطالعات انتقادی تلویزیون، تبعیض جنسی، نژادپرستی یا تبعیض بر ضد گروه‌های اجتماعی خاص را مورد حمله قرار می‌دهد و متن‌هایی که هرگونه تسلط یا ظلم را ترویج می‌دهند مورد انتقاد قرار می‌دهد. به عنوان مثال،‌ رویکرد رسانههای آمریکا و انگلیس در فاجعه مصیبت‌بار غزه کاملاً یک‌جانبه بوده‌است و نشانگر روح امپریالیستی حاکم بر این کشورهاست.

به طور خلاصه، یک تحقیق تلویزیونی که انتقادی و چندفرهنگی است، رویکردهای جامعی را نسبت به فرهنگ ارائه می‌کند که می‌تواند برای انواع مختلف، از سریال‌های تلویزیونی گرفته تا رویدادهای خاصی مثل انتخابات رئیس‌جمهوری سال 2000م. آمریکا یا نمایش‌های رسانه‌ای حملات تروریستی سال 2001م. در آمریکا و واکنش آمریکا به کار گرفته شود. دیدگاه‌ها یا رویکردهای جامع این نوع تحقیقات شامل اقتصادسیاسی، تحلیل متن و تحقیق در مورد مخاطبان است و دیدگاه‌های انتقادی و سیاسی را ارائه می‌کند که افراد را قادر می‌کند تا معانی، پیام‌ها و تأثیرات شکل‌های غالب فرهنگی را به‌دقت مورد بررسی قرار دهند. بنابراین، تحقیقات فرهنگی دیگر به منزله یک گرایش عمومی آکادمیک نیستند؛ بلکه می‌توانند به عنوان بخشی از تلاش در جهت یک درک بهتر در نظر گرفته شوند.

 

 

 





حاصل جمع را بنویسید : به اضافه






*حاصل جمع را بنویسید : به اضافه



تعداد بازدید : ۷۱۳
تاریخ ثبت : 12 مرداد 1395

دسته بندی